این «کدام مزاحمت؟!» یک تعارف نیست. یک حقیقت است. این روزها گاهی دلم میخواهد نوجوان باشم و دوباره چند کلمه یک بزرگترِ قابلاعتماد، زندگیام را سروسامان بدهد. در بزرگسالی حل همه مسائل زندگی روی دوش خودت است. بارها باید موقعیتها را ارزیابی کنی، اخلاق و دین و مصلحت را وسط بیاوری، بین منفعت شخص و جمع بالا و پایین کنی، برنامه نامعلوم آینده را برای بار هزارم بچینی و بعد دست آخر، از هیچکدامشان به نتیجه نرسی و به ریسمان خدا آویزان شوی تا درستش کند؛ اما در نوجوانی همه معادلات سادهتر حل میشد. شاید به همین دلیل، بعضی از مسیرهای اصلی زندگیام را براساس حرف آدم بزرگهایی که قبولشان داشتم، چیدهام.من آدمبزرگ قابلاعتمادی نیستم. این را خودم میدانم. چون هنوز جواب تقریبا هیچچیز را نمیدانم. چون خیلی وقتها خودم میفهمم آنچه به زبانم میآید، راهحل ماجرا نیست. یا خیلی وقتها بعد از حرف بچهها فقط میتوانم سکوت کنم. تازگی فهمیدهام تجربه ناب و عزیز نوجوانی خودم، حتی اگر تا آخر عالم هم همراهم باشد و هیچوقت فراموش نشود، ماده خام لازم برای درک همه نوجوانها نیست. به اندازه همه نوجوانهای عالم قصه وجود دارد و خدا میداند تکتک این قصهها تا چه اندازه ناب و طلاییاند.اصلا برای همین مربی شدم؛ چون احساس میکردم همان طور که بزرگترها و معلمهایم دست من را گرفتند و از گردنههای زندگی رد کردند، من هم باید دست نوجوانها را بگیرم. چون همیشه احساس کردم اگر زندگیام را وقف نوجوانها نکنم، به نوجوانی خودم که همیشه مثل یک خواهر کوچکتر کنارم است، خیانت کردهام. شادمانی سیزدهسالگی و عاشقپیشگی چهاردهسالگی و استیصال پانزدهسالگی و پرشوری شانزدهسالگی و سختکوشی هفدهسالگیام هر روز مقابل چشمانم رژه میروند و با این همه، باز هم مربی خوبی نیستم، باز هم کم میآورم، درجا میزنم، درک نمیکنم و نمیفهمم.منتظرم زنگ بزند. نمیدانم باید در جواب حرفهایش چه بگویم؛ اما میدانم که میتوانم گوش کنم تا با هم این زندگی سرتاسر پستی و بلندی را یک بار دیگر بکوبیم و از نو بسازیم. فقط خدا میداند من در ۲۴ سالگی چقدر از نوجوانیشان حرفهای جدید یاد میگیرم.
نوجوانی و قصههایش
صبح پیام داد که حالش خوب نیست. میگویم: «امروز هر وقت فرصت داشتی، زنگ بزن.» با «ببخشید مزاحم شدم» تشکر میکند. جواب میدهم: «کدام مزاحمت؟!»
-
اصفهان زیبا
اصفهان زیبا



