گاهگاهی نیروهای عراقی زیرپوش سفید بالا میگرفتند و با تن برهنه تسلیم میشدند. کمکم نیروهای ما منطقه نزدیک آب را به تصرف درآوردند. عرصه برای دشمن تنگتر شد. هرلحظه عقبنشینی به سمت داخل شهر بیشتر میشد و ما به راهها مسلط میشدیم. قبل از ظهر وارد شهر شدیم. هنوز مقاومت ادامه داشت. نزدیک ساحل، لباسهای نظامی، کلاه آهنی و پوتینهای عراقی پخشوپلا بودند. مال سربازهایی که از راه آب فرار کرده بودند. شهر پر از اجساد عراقی و نفربرهای سوخته و سلاحهای از کار افتاده بود. همهجا بوی باروت میداد. در بین عراقیها هم معلوم نبود چه اتفاقهایی افتاده است که دیگر چندان مقاومتی نمیکردند. بعدازظهر محاصره تنگتر شد. بچههای ما، هلیکوپتری که مهمات و مواد غذایی آورده بود، زدند. از همان اتفاق بود که دیگر عراقیها شروع کردند به تسلیم شدن.
سید حسن! نبودی ببینی چطوری گلهگله، از سنگرهایشان میزدند بیرون. لباسها را کنده و با «دخیل یا ابوالفضل» و «دخیل یا حسین» دستهدسته خودشان را تسلیم میکردند. بعضیهایشان هم با لباسهای پارهپاره و بدون کفش بودند. مهر به ما میدادند که یعنی ما هم شیعهایم…رحم کنید. ساعت مچی از دست باز میکردند و میخواستند توی دست ما جا دهند. بعضیهایشان عکسی از تمثال حضرتعلی(ع) را جلو میگرفتند. صحنهها باورنکردنی بود. همهاش میگفتم آیا اینها همانهایی هستند که پشت امکانات جنگی، خود را قوی نشان میدادند؟خبرها به اهواز هم رسید. مردم خودشان را رسانده بودند به خرمشهر. همه شادی میکردند. عدهای تکبیر میگفتند و صلوات میفرستادند. بچهها با سر و روی خاکی همدیگر را بغل میکردند. عدهای دستهجمعی میرقصیدند و سوت میزدند. چند روحانی هم توی جمع آنها بود.
داخل شهر خیلی از جاها عکس صدام چسبانده بودند. نوشتههای جورواجور روی ساختمانها بود: قائدنا صدامحسین…. جئنا لنبقی…. در قسمتهایی از شهر هنوز مقاومت وجود داشت. کنار مسجد خرمشهر که رسیدیم، هنوز آتش خمپاره و کاتیوشا دشمن کار میکرد. دویستسیصد نفر آن دوروبر بودیم که خمپارهای هم به مسجد جامع خورد. پاکسازی شهر همچنان ادامه داشت. سنگر به سنگر سر میزدیم و سربازهای عراقی را از پناهگاههایشان بیرون میکشیدیم. ساعتها درگیر این کارها بودیم. عکاسها چیلیک چیلیک عکس میانداختند. بچهها مثل همیشه دوست نداشتند توی عکس باشند. هر عکاسی که با دوربین میآمد طرفشان فراری بودند. میگفتند: «نگیر…نمیخواد…برو اونور… .»همه شهر پر شده بود از شادی و شور. دیدن آن لحظهها همه سختیها را از وجودمان بیرون میآورد؛ خستگی روزها جنگیدن و بیخوابی و ناآرامی لحظههای سنگین آتش دشمن… .توی دلم میگفتم هر چه سختی کشیدیم و خستگی به جان خریدیم، فدای یکلحظه خوشحالی مردم! برق شادی که در چشم مردم جاگیر شده بود، خیلی برایمان ارزش داشت. روزها منتظر چنین روزی بودیم،روزی که بتوانیم انتظار مردم را جواب بدهیم؛ اما غم نبودن تو و بقیه بچهها را با هیچچیز نمیشد پر کرد. همهاش غصهام این بود که کاش بودید و این لحظهها را میدیدید…! کاش در کنار هم شادی میکردیم! کاش شما هم بودید…! کاش شما هم بودید!



