خانه خاله‌خانم (قسمت سوم)

_ این خانم که الان از خواب بیدار شد، کیه؟ _ خاله‌خانم دیگه. _ پس اون شهین‌جون که الان اومد هم خواهرشه؟ استکان‌ها را پر از چای کرد و گفت: «نه. اون شریکشه.» فکر کردم شریک و بانی هیئت منظورشه. در عوض جواب‌دادن به سؤالم، او از من سؤالی کرد: «عین.میم شوهرته؟» گفتم: «نه بابا. […]

تاریخ انتشار: 02:06 - سه‌شنبه 8 شهریور 1401
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
_ این خانم که الان از خواب بیدار شد، کیه؟
_ خاله‌خانم دیگه.
_ پس اون شهین‌جون که الان اومد هم خواهرشه؟
استکان‌ها را پر از چای کرد و گفت: «نه. اون شریکشه.»
فکر کردم شریک و بانی هیئت منظورشه. در عوض جواب‌دادن به سؤالم، او از من سؤالی کرد: «عین.میم شوهرته؟» گفتم: «نه بابا. تو هم هرکی رو می‌بینی، فکرمی‌کنی شوهر منه.»
چای‌ها را برداشتم و آمدم توی هال. یک گونی پیاز وسط بود. چاقوی تیز و تخته را دستم دادند تا خرد کنم. کنار عروس‌خاله نشسته بودم. حالا رویم بازتر شده بود. پرسیدم: «بساط اینجا چطور راه افتاد؟ بانی اون کیه؟»
جواب داد: «یه سال عاشورا ما اینجا نذر هلیم داشتیم. همین دوستامون که همه زن و شوهرن، اومدن کمک. بعد یکی دیگه گفت ما هم فردا نذری آبگوشت داریم. خاله گفت همین‌جا بار بذارید. همه جمع شدیم و اون سال، سه روز تو این خونه نذری دادیم. بعدش بچه‌ها گفتن برای سال بعد ما هم می‌خوایم شریک بشیم. این‌جوری شد که هرکسی هرچقدر پول می‌ده می‌ریزیم به حساب هیئت و هرچند روز که بشه نذری می‌دیم.»
گفتم: «مدیریت با کیه؟ چه جوری تصمیم می‌گیرید چی بپزید؟» گفت: «به‌جز اونایی که مشخص می‌کنن نذرشون چیه و همه‌چیز رو میارن، بقیه هر پولی بدن، ما ازشون اجازه می‌گیریم که این پول رو برای هرچی نیاز بود، خرج کنیم.»
از سختی‌های متعدد و بیماری و سقط‌جنین‌های مکررش تعریف کرد. فهمیدم هرکدام از این آدم‌ها داستانی دارند. همین‌وقت بود که دوتا از خاله‌زاده‌ها از راه رسیدند. تصادف کرده بودند. یکی کمی لباسش پاره و دست و تنش زخمی شده بود، آن یکی پاشنه پایش بدجور شکافته بود و نیاز به بخیه داشت. خاله از دیدن خواهرزاده‌های خونینش بدحال شد. بچه‌ها را بردند بیمارستان و حالا موکب صلواتی جلوی در بی‌مسئول مانده بود. سریع دو نفر را جایگزین کردند؛ اما هم نگران به‌هم‌ریختگی موکب بود، هم از فکر جراحت بچه‌ها آرام و قرار نداشت؛ راه می‌رفت و سیگار می‌کشید. بالاخره پسرها از درمانگاه برگشتند، چراغ‌گازی‌های جلوی در و سرکوچه روشن شد. موکب جان گرفت. بساط چای صلواتی را برپا کردند. 
دود اسپند و کندر با بوی زمین آب‌خورده، کوچه و خیابان را پر کرد. پرده‌ای میان قسمت زنانه و مردانه کشیدند. مردم یکی‌یکی می‌آمدند. «عین. صاد» و «عین. میم» با خرید خلال و گلاب و مخلفات برگشتند. شام قیمه‌نثار بود. تعجب کردم؛ تقریبا نزدیک ساعت 9، شام آماده کشیدن بود. آن‌طرف توی اتاق‌ها همسایه و آشنا نشسته بودند منتظر روضه و این‌طرف در راهرو و حیاط، مرد و زن در حال تدارک. میزها را کنار هم چیدند و با ذکر و صلوات تندتند غذاها را کشیدند.
نور رفته بود، شام غریبان آمده بود و شمع و غربت و تاریکی. غذاها را که کشیدند، هرکسی کنج حیاط یا بالکن خلوت کرده بود. حالا که کار تمام شده بود، همه در فکر و سکوت بودند. من روی بالکن نشسته بودم کنار خاله. حالا احساس سبکی می‌کردم. انگار مسئولیت امشب با من هم بوده. خستگان را تماشا می‌کردم و بغضم را فرومی‌دادم.
«عین. صاد» آمد. پرسیدم: «اینجا فقط دهه محرم درش باز می‌شه؟» گفت: «نه بابا. خاله اینجا زندگی می‌کنه. این زیرزمین کارگاه خیاطی خاله‌ست. با همان شهین‌خانم شریک هستند. چند تا هم خیاط دارن و برای ادارات و ارگان‌ها لباس می‌دوزن.» عجب زنی! بیش از ده روز خانه و زندگی‌اش روی هواست؛ یک عده توی خانه‌اش می‌خوابند، کثیف می‌شود، صدمه به اشیا و خانه می‌خورد. اصلا خلوت ندارد، خیلی سخت است و این سختی فقط از پس یک زن رنج‌کشیده عاشق برمی‌آید.
وقت رفتن بود؛ اگرچه بعضی آنجا می‌ماندند تا برای فردا تدارک ببینند. غم و شادی درهمی توی دلم وول می‌خورد و موج می‌گرفت. غم می‌رفت، نشاط می‌آمد. دل‌کندن از آن جمع سخت بود. پس به امید اینکه بتوانم سال دیگر ببینمشان، با همه خداحافظی کردم. حالا خانۀ‌ جدیدی پیداکرده بودم؛ نیم‌روزی بود به عمق سالیان.