قدم‌به‌قدم تا بهشت

شبانه از ایستگاه مرزی عبور کردیم. این چه شبی است که تکاپوی روز را دارد؟ به هرکسی نگاه می‌کنم، برق چشمانش در چشمم فرو می‌رود.

تاریخ انتشار: 04:08 - یکشنبه 13 شهریور 1401
مدت زمان مطالعه: < 1 دقیقه
سرعت قدم‌هایش مضاعف شده؛ اثری از خستگی راه در حرکتش نمی‌بینم. به هرکسی نگاه می‌کنم پر است از شوق دیدار. خودش است و یک کوله. همه از دار دنیا همین کوله را آورده‌اند. خوب می‌دانند کوله‌بارشان هرچه سنگین‌تر باشد، در مسیر وبال گردنشان می‌شود.آدم‌هایی که اینجایند، انگار واقعا آدم‌اند! همان آدمی که خدا پس از خلقتش تبارک گفت. اثری از تعلق مادی در وجودشان نیست. قدم‌به‌قدم در یک خلسه معنوی پیش می‌روند. در صدم‌ثانیه‌ای تمام صندلی‌های ون پر می‌شود. در گرگ‌ومیش صبح، جاده را می‌شکافیم و پیش می‌رویم. سروکله‌های موکب‌های بین‌راهی از همان ابتدای راه پیدا می‌شود. یک فیلم با سرعت 4x از جلوی چشمانم عبور می‌کند. جوانی با سینی پر از شربت جمله‌های نامفهومی را پشت سر هم تکرار می‌کند و نگاهش در امتداد حرکت ماشین‌هایی است که توقف نمی‌کنند. کودکی فقط یک لیوان آب‌ دستش گرفته و بی‌حرکت لب جاده ایستاده. پیرزنی روی زمین نشسته و با فلاسکش استکان‌ها را پر می‌کند. دستش را دیدم که چندبار بالا و پایین آورد. راننده اما قصد توقف ندارد. اینجا که ماییم هنوز پنج ساعتی تا مسیر اصلی پیاده‌روی فاصله داریم. کنار جاده اما پر است از عراقی‌هایی که از شهرهای دور راه را پیاده می‌پیمایند. نگاهم برمی‌گردد به سمتشان. دورتر و دورتر می‌شویم. چه سبک‌بار می‌روند؛ تنها با یک پرچم. راننده سرعتش را کم کرده. پرده را کامل کنار می‌زنم تا بر رویدادهای بیرون مسلط شوم. چندجوان با شمشیر دور ماشین را گرفته‌اند و راننده را مجبور به توقف می‌کنند. یک آن به خودم می‌لرزم. ماشین کاملا متوقف‌شده. با یک سینی آب بالا می‌آیند. آب! «بنفسی انت یا اباعبدالله».  برای پذیرایی از زائر به‌زور هم متوسل می‌شوند. همین راننده ما را مشروط سوار کرده. به قول خودش «مجاناً» به شرط اینکه در مسیر چندساعتی در خانه‌اش مهمان باشیم. اینجا عراق است، به افق اربعین. موکبی به پهنای یک کشور برپاست.