یکی هم مثلا اینکه کاش ازدواجش ثبت رسمی میشد و بعدها میتوانست برای بچههایش شناسنامه بگیرد یا به قول خودش، اصلا: «میشد زندگی کنم!» همه اینها اما برای «حسین»، سرابی بیش نیست؛ سرابی که کودکی و نوجوانیاش را برای رسیدن به آنجا گذاشت و اما هرچه دوید، کمتر رسید. آرزوهای کوچک و بیاهمیت، برای «حسین» که این روزها 23سالگیاش را پشت سر میگذراند، مثل رؤیایی دستنایافتنی میماند؛ رؤیایی پوچ و پوشالی که حالا از بس هر بار نقشبرآب شده، شمارش از دستش دررفته و نمیداند که غصه کدامشان را بخورد. حسین فقط میداند که او و باقی بیهویتها جایی در این جغرافیای گسترده زمین ندارند؛ فرقی نمیکند اصفهان به دنیا آمده باشد یا تهران یا سیستانوبلوچستان؛ بیهویتی مثل سایه آدم که دنبالش میدود و رهایش نمیکند، دست از سر آنها برنمیدارد: «پدر و مادرم شناسنامه نداشتهاند و بههمین خاطر هم برای من نتوانستهاند شناسنامه بگیرند. پدر و مادرهای آنها هم جزو عشایر بودهاند و آنها هــمنســلدرنسـل هیــچمدرک هــویتی نداشتهاند.» بـیشنـاسنامـهبـودن، برای حسین و 999هزارنفری که آمارهای غیررسمی مــیگــویـنــــد در ایـــران بــیهــویـــت و بدونمدرک هستند، یک بدبختی بزرگ است؛ بزرگ مثل جای پررنگ یک مهر که حکشده باشد روی پیشانیشان و هیچ طوری پاک نشود. نگاه حسین سر میخورد به روی زمین، موقعی که داستان زندگیاش را روایت میکند؛ داستانی پردرد که انگار با سیم مفتولی ضخیمی دوخته شده پشت پلکهایش و هیـچطــوری شــکــافتـــه نمــیشـــود. میپرسد: «اینها را بگویم که دردسری برایم ایجاد نمیشود؟»
بچهام هم بیهویت میماند!
تردید و تشویش میپیچد لابهلای کلماتش. میگوید: «پدر و مادرم از هم جدا شدهاند و هر دو اعتیاد دارند؛ برای همین هم هراس داشتهاند که برای درخواست صدور شناسنامه اقدام کنند؛ البته باوجود اینکه انجمن ایما 15 سال است که پیگیر این موضوع است، خود من هم هنوز نتوانستهام شناسنامه بگیرم.»بیهویتی، یعنی که در این شهر درندشت و لابهلای همهمهها و شلوغیها بودن یا نبــودنت بـرای کسی مهم نباشد: «مادربزرگم وقتی فوت کرد، پدر و عموهایم بهخاطر اینکه شناسنامه نداشتند از ترس تا چند روز از خانه فرار کردند. من و پسرعمویم بعد از چندروز به خانهاش رفتیم و دیدیم که جنازه بو گرفته است. برای تحویل جنازه هم مشکل داشتیم. چون هیچکداممان مدرک هویتی نداشتیم جسد را به ما تحویل نمیدادند. بالاخره از یکی از آشناهایمان خواستیم تا جسد را تحویل بگیرد؛ ولی چون مادربزرگم بیهویت بود بدون اینکه از ما اجازه بگیرند یا در جریانمان بگذارند، جسدش را در دانشگاه برای آموزش دانشجویان کالبدشکافی کرده بودند.» حسین که از نوجوانی کارگری کرده از علاقهاش به ادامه تحصیل میگوید؛ آرزویی که دستیــابی بـه آنهـا بـرای خیـلـیهـا اگر سخــت نبــاشد؛ اما برای بـیهـویـتهـا خواستهای محال و دستنایافتنی است:«دلم میخواست بروم دانشگاه؛ اما نشد. همین چندکلاس درسی هم که خــوانــدهام بــا کمــک و نــامــههــا و تضمینهای انجمن ایما بوده است. در طی سالهای تحصیل هم همیشه کارنامهام را دستی مینوشتند و به دستم میدادند. امکان انتخاب رشته و ادامه تحصیل نداشتم. باوجوداینکه تمایل داشتم به سربازی بروم، نشد و اکنون کارت پایان خدمت ندارم.» حسین برای ازدواجکردن هم با مشکل برخورد کرد: «چون شناسنامه نداشتم، خانواده همسرم ابتدا موافق ازدواجمان نبودند. زمان برد تا آنها راضی شوند. الان هم فقط عقد شرعی کردهایم و ازدواجمان جایی ثبت نیست؛ یعنی دوباره چرخه تکرار میشود و من هم مثل پدر و مادرم نمیتوانم برای بچههایم شناسنامه بگیرم.»
بینشانها
بیهویتها در لابهلای آمارها هم جایی ندارند و ردپایی از نام و نشان آنها بهویژه در استانهایی مثل اصفهان وجود ندارد؛ انگار سرتاسر زندگیشان نامرئی باشند؛ شاید همین موضوع هم باعث شده تا بسیاری از مسئولان تمایل به صحبت دراینباره نداشته باشند یا وجود آنها را بهطورکلی انکار کنند. ماه گذشته بود که محمد میدری، معاون سابق امور رفاه وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی، مدعی شد در حال حاضر ۴۸هزار کودک بدون شناسنامه در کشورزندگی میکنند؛ آنجا که به «ایرنا» گفت: «این تصور که همه این کودکان بیشنـاسنامه مــربــوط بــه سیستــان و بلوچستان هستند، درست نیست و این کودکان در همه استانها وجود دارند. در تهران، خراسان، اصفهان و قم با تعداد زیادی از این کودکان روبهرو هستیم.» جمعیت بیشناسنامهها در اصفهان مثل باقی جاها نامعلوم است؛ اما برخی از فعالان اجتماعی معتقدند که تعداد آنها کم نیست و بینتیجهماندن پیگیریها و ناهمواری مسیر دریافت شناسنامه، باعث شده است که این جمعیت بهصورت موروثی افزایش یابد. مریم شاهزمانی، فعال اجتماعی است که سالهاست با افراد بدون شناسنامه ایرانی سر و کار دارد، به «اصفهانزیبا» میگوید:بیشتر مسئولان در درجه اول وجود ایرانیهای بیشناسنامه را انکار میکنند و میگویند چنین چیزی وجود ندارد و متاسفانه آمار رسمی هم در این باره وجود ندارد.
بیشتر این افراد پدر و مادرهایشان هم شناسنامه ندارند؛ مثلا برخی هایشان عشایر بوده اند و به همین دلیل هم اقدام نکردهاند و این شرایط را سختتر کرده است. چون آن زمان داشتن کارت ملی و شناسنامه چندان اهمیتی نداشته است و مثل الان نبوده که همه کارها باید با شناسنامه و کارت ملی انجام شود. بهزیستی هم فقط برای بچه هایی که سرپرست ندارند یا بد سرپرست هستند شناسنامه می گیرد. ولی کودکان تحت پوشش انجمن ایما به دلیل اینکه پدر و مادر دارند، نمی توانند از طریق بهزیستی اقدام کنند. خیلی هایشان هم چون در خانه به دنیا آمده اند گواهی ولادت هم ندارند و نتوانسته اند مدرک بگیرند. برای مدرسه رفتن آنها هم انجمن هم ضمانت می داد که اگر اتفاقی برای بچه ها افتاد از حق بیمه استفاده نکنیم.تسنیم مبارکی، رئیس هئیت مدیره انجمن امداد دانشجویی مردمى ایما با اشاره و تقسیمبندی افراد فاقد مدرک هویتی در اصفهان میگوید: برخی از این افراد اتباع خارجی فاقد مدرک هویتی هستند؛ به این دلیل که این افراد بدون مجوز قانونی وارد کشور شدهاند. بعضی دیگر، اما با پاسپورت و ويزا وارد شده يا کارت اقامت دریافت کردهاند؛ اما به دلایل مختلف، مدارک خود را تمدید نکردهاند و اعتبار آنها به پایان رسیده است؛ لذا این افراد هم فاقد مدرک هویتی به شمار میآیند، با این وجود دفاتر کفالت اتباع چند سالی است که این افراد را شناسایی و امورات آنها را پیگیری میکند. اما افراد دیگر که عمده آنها را کودکان تشکیل میدهند، به دلیل نقص مدارک یا دارا نبودن برخی از شرایط قانونی، فاقد هر گونه مدارک هویتی هستند؛ مثلا کودکان حاصل از ازدواج موقت که براساس قانون، این افراد برای دریافت مدرک هویتی نیاز به مراجعه ى همزمان پدر و مادر خود در اداره ى ثبت احوال دارند؛ درحالیکه پدر و مادر آنها از هم جدا شدهاند یا پدر فوت کرده یا اینکه اصلا آنها کارتن خواب هستند و یک جا زندگی نمیکنند. یا اینکه پدر و مادر تا چندین سال اقدامی برای دریافت شناسنامه نکردهاند و حالا با گذشت زمان، دريافت شناسنامه شرايط سخت و طولانى دارد . مثلا اینکه مادر در زمان زایمان گواهی ولادت را دریافت نکرده یا آن را گم کرده است. به گفته او،
هستند كودكانى که به علت جهل به قانون يا شرايط زندگيشان و عدم اقدام از سوی پدر و مادر، اكنون فاقد مدرک هستند. افراد دیگری هم هستند که شرایط آنها کمی متفاوت است؛ کسانی که تبعه خارجی نیستند، اما مدرکی دال بر ایرانی بودن آنها هم وجود ندارد و ممکن است تا سه نسل گذشته ى آنها در ایران به دنیا آمده باشند، ولی هیچ مدرکی که نشان دهنده ایرانی بودن آنها باشد، نداشته باشند. این افراد سالهاست که بنا به سبک زندگيشان مدرک هویتی نکردهاند؛ چرا که قانون سختگیریهای زیادی در این باره دارد یا اصلا مفادى دقيقا منطبق با شرايط ايشان برای آنها در قانون پیشبینی نشده است.
این افراد هیچ خدماتی نمیتوانند دریافت کنند و از تمامی خدمات فرهنگی و آموزشی و درمانی محروم هستند؛ مثلا ازدواجهای آنها ثبت نمى شود و با اینکه وجه شرعی دارد، اما قانونی نیست؛ همین هم باعث میشود که فرزندان این افراد هم نتوانند مدارک شناسایی دریافت کنند. یا اینکه آنها قادر به دریافت کارت بانکی و مشغول شدن در کارهای دولتی و داشتن حق بیمه و سیم کارت و… نیستند؛ حتی سربازی هم نمیتوانند بروند. این افراد هیچ هویتی ندارند ، نميتوانند بصورت قانونى مالك چيزى شوند و نمیتوانند به عنوان یک شهروند معمرلى زندگى كنند البته از چند سال پیش، برای رفتن آنها به مدرسه یک مسیر قانونی تعریف شده است؛ منتهی آنها فقط می توانند تا مقطع دبیرستان تحصیل کنند و نه بعد از آن.علی یکی دیگر از همان بیهویتهایی است که مبارکی لابهلای حرفهایش به آن اشاره میکند. سبزه و لاغراندام است. رد نگاهش را که بگیری، پشت نینی چشمانش، یأس و ناامیدی نشسته؛ ناامیدی از دویدن و نرسیدن و بالاخره تسلیمشدن دربرابر سرنوشت: «یکبار در خیابان راه میرفتم. مأمورها فکر کردند افغانستانی هستم و کارت اقامت ندارم. چون مدرک شناسایی نداشتم، دردسرهای زیادی برایم ایجاد شد و اثبات آن بسیار طول کشید تا اینکه یکی از آشناهایم آمد و من را آزاد کردند.» زندگی همه بیهویتها شبیه به هم است؛ پر از رنج و آوارگی، خسته از جور زمانه: «دلم میخواست بروم مشهد؛ اما نشد بلیت بگیرم. یک خرید ساده را نمیتوانم انجام بــدهــم و بــایــد از آشنایی بخواهم که به اسم خودش حساب باز کند و کارتش را تحویل بدهم. بیمار که میشویم نمیتوانیم از هیچ خدمتی استفاده کنیم. نه میتوانیم خانه بخریم و نه ماشین به اسم خودمان بزنیم. امکان رفتن به هم مدرسه نداریم. حتی یک سیمکارت هم به اسم خودمان نیست. کار دولتی و بیمه نمیتوانیم داشته باشیم. کارفرما حقوق درستوحسابی به ما نمیدهد و چون قرارداد نداریم، بهراحتی میتواند حقوحقوقمان را نادیده بگیرد.»
باید احراز شود که بیهویتها ایرانی هستند
بیشناسنــامــه از زمـان تــولــد تـا مـرگ بــیهــویــت مــیمــانــد و پیــچوخــمهای قانونی و فرازونشیبهای مختلف امکان دریافت مدرک هویتی را نخواهند داشت. حسین غفرانی، مدیرکل اداره ثبتاحوال استان در گفتوگو با «اصفهانزیبا» میگوید که آماری از بـیهـویـتهـای اصفهانی وجود ندارد: «بیشناسنامهها به دودسته تقسیم میشوند؛ گروه اول 18سالههایی هستند که به دلایل مختلف نتوانستهاند شناسنامه دریافت کنند. این افراد با تشکیل پرونده پس از اخذ اثبات نسب از دادگاه و با احراز ایرانیبودن شناسنامه دریافت میکنند و فرزندانشان هم میتوانند مدرک هویتی دریافت کنند. دسته دوم، زیر 18سالههایی هستند که مدرکی دال بر ایرانی بودن آنها وجود ندارد و برخیشان هم تابعیت یک کشور دیگر را دارند؛ اما مدرکی دال بر ایرانیبودن پدر ندارند. این کودکان اگر بدسرپرست باشند، برای نصب قیم اقدام میکنند. افرادی هم هستند که دارای مادران ایرانی و پدران خارجیاند. این افراد هم از سال پیش و با تصویب مادهواحده در مجلس و ثبتنام اولیه در سامانه اداره کل اتباع پیگیر و بهصورت منظم در حــال انجـام اســت.» غفــرانی امــا میگــوید که بــیهــویــتهــایی که در این زمره قرار نمیگیرند، بهدلیلنداشتن مدرک دال بر ایرانیبودن نتوانستهاند شناسنامه بگیرند.» ابوالفضل ابوترابی، نماینده مجلس هم در گفتوگو با «اصفهانزیبا» از طرحی به نام «اقامت» سخن به میان میآورد و مدعی است که با تصویب این طرح، مشکل بیهویتهای ایرانی رفع خواهد شد؛ البته این درحالیکه است که جزئیاتی که رسانهها گزارش دادهاند، حاکی از این است که این طرح اتباع خارجی را در برمیگیرد، نه ایرانیها را. بهتازگی نیز کارت شناسایی موقت رونمایی شد و به گفته وزیر کشور، طی این سالها فــاقدشناسنــامـه و کــارت شناسایی هستند و این در حالی است که آنها مدعی هستند که ایرانی اند؛اما بهدلیل نداشتن شناسنامه و کارت ملی از دریافت تسهیلات دولتی بیبهره بودهاند. این کارت، اما به اذعان بسیاری نمیتواند حکم شناسنامه برای بیهویت را داشته باشد؛ زیرا همانطور که از اسم آن پیداست، موقتی است و پسازآن ممکن است به هر دلیلی تابعیت فرد ایرانی بدون هویت مشخص نشود و این یعنی دوباره روز از نو و روزی از نو. «نجمه بـاقــری»، وکیـل دادگستــری و عضــو بنیــــاد حقـــوقــــی میــــــراث بـــه «اصفهــانزیبــا» مــیگــویــد: «تعــداد قابلتوجهی از هموطنان باوجود داشتن پدر، مادر و اجداد ایرانی که همگی ساکن این مرزوبوم و زاده این آبوخاکاند، در کمال ناباوری فاقد نام و شناسنامه، هویت ملی، اسمورسم و هرگونه حقوق دیگری که یک انسان باید از آن بهرهمند باشد، هستند. »به گفته او، این معضل بزرگ مختص به شهرهای بیبضاعت یا کمبضاعت استان سیستانوبلوچستان و یا خراسان نیست، بلکه حتی اصفهان هم با این مشکل دستوپنجه نرم میکند. باقری ادامه میدهد:«این افراد از بدو تولد، گواهی تولد برایشان صادر نمیشود، از آموزش، تحصیل و مدرسهرفتن محروماند، از دسترسی به پزشک، بیمارستان و برخورداری از سیستم سلامت، بهداشت و بیمه محروماند، از حقوق مالکانه، داشتن مسکن و خودرو، حساب بانکی، شماره تلفن یا حتی یک کارت عابر بانک تا فرصتهای شغلی و حق دادخواهی محروماند. اگر ازدواج کنند، ازدواجشان ثبت نمیشود، اگر فوت کنند، گواهی فوت برای آنها صادر نمیشود و این یعنی محرومیت از کوچکترین حقوق مدنی، اجتماعی و اقتصادی که قانون اساسی برای هر فرد ایرانی به رسمیت شناخته، از بدو تولد تا زمان مرگ، محرومیت از اولیهترین حق یک انسان تا حقوق ثانوی مثل حق مشارکتهای سیاسی و مدنی.» او میافزاید: «این معضل در یک نسل متــوقف نمــیشود و اگر حــرکت اسـاسـی برای خـاتمـهبخشیـدن بـه آن صورت نگیرد، مانند یک گلوله برفی نسل در نسل جلو رفته و تبدیل به یک بهمن سهمگین و معضل اجتماعی بهشدت آسیبزا و گسترده میشود.»بر اساس قانون تابعیت ایران مصوب سال ۱۳۰۸ و همچنین قانون مدنی ایران ماده ۹۷۶، هرکسی که ساکن ایران باشد، درصورتیکه تابعیت خارجی آن شخص مسلم نباشد، ایرانی بهحساب میآید؛ یعنی طبق قوانین بهصرف سکونت در ایران زمانی که فرد تابعیت خارجی نداشته باشد، ایرانی بهحساب میآید؛ همچنین بند دیگری از همین مادهقانونی اشاره میکند که هر شخصی که از پدر و مادر خارجی در ایران متولد شده باشد، پس از رسیدن به سن ۱۸سـال تمـام مـیتـوانـد درخـواست تحصیل تابعیت ایران بدهد و یا حتی فراتر از آن، طبق قانون مدنی ایران اگر پدر و مادر شخصی معلوم نباشد و در ایران متولد شده باشد، آن شخص میتواند تابعیت ایرانی داشته باشد. مطابق قانون، حقوق شهروندی که بــه تصــویــب مـجـلـس هــم رسیـــده، برخورداری از تابعیت، حق مسلم هر فرد ایرانیالاصل است و یکی از لوازم و اساس برخورداری از کرامت انسانی، عدالت و برابری است. به گفته باقری، قانون اساسی ایران بهعنوان مهمترین سند قانونی یک کشور، در اصل ۴۱ بهصراحت اعلام میکند که داشتن حق تابعیت یکی از حقوق مسلم هر ایرانی است و همچنین ازآنجا که اصول ۱۹ و ۲۰ قانون اساسی صراحت دارد، مردم ایران از هر قوم و قبیله، فارغ از رنگ و نژاد و زبان میبایست در حمایت از قانون و برخوردار از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی یکسان باشند. چنین وضعیتی خلاف این مواد قانونی و این اصول قانون اساسی است؛ چراکه به دلیل عدم برخورداری از شناسنامه و تابعیت، چنین افرادی مورد شدیدترین تبعیضها و شدیدترین محرومیتها از حقوق اولیه و ثانویه قرار دارند. او میگوید: «مطابق ماده 15 اعلامیه جهانی حقوق بشر، تابعیت، حقی اساســی و اصلی بشــری برای هـمــه انسانهاست و هیچکسی را نمیتوان از حق داشتن تابعیت محروم کرد.همینطور سند بینالمللی مهم دیگر تحتعنوان «میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی» که ایران هم سالهاست به آن پیوسته و ملزم و متعهد به رعایت مفاد آن است، در ماده 24 خود اعلام میدارد، هر کودکی که متولد میشود، از بدو تولد مستحق داشتن نام، هویت و تابعیت است. مطابق قوانین موجود و رویههای جاری کشور، این افراد در گام اول میبایست به اداره ثبتاحوال محل سکونت خود مراجعه کنند و اداره ثبتاحوال موظف است ابتدا پروندهای برای این افراد تشکیل دهد. در ادامه این پرونده برای بررسی وضعیت و صحت سنجی تابعیت به ضابطان قضایی و یا پلیس و نهادهای متولی ارجاع میشود که در محل سکونت افراد بدون شناسنامه، حاضر شوند، تحقیقات محلی لازم را انجــام مــیدهنــد، مشــاهـــدات را صورتجلسه و گواهی میکنند و پرونده بعد از تکمیلشدن به شورای تأمین استان ارجاع شده و شورای تأمین استان رأی خود را در مورد تابعیت این افراد صادر میکند. حالا اگر رأی شورای تأمین مبنی بر عدم به رسمیتشناختن تابعیت ایرانی افراد بود، بازهم امکان اعتراض به رأی شورای تأمین در مراجع قضایی وجود دارد.»
قانونهای پوشالی!
قانونها و بایدها و نبایدهایی که روی کاغذ نوشته شده، برای هیچکدام از بیهویتها و آنها که از داستان پررنج این افراد خبر ندارند، معنا و مفهوم ندارد. حسین و علی و هزاران نفر دیگر در همه این سالهایی که پشت سر گذاشتهاند بهخوبی فهمیدهاند که در دنیای به این بزرگی جایی ندارند. آنها شبها موقعی که سیاهی چیره میشود بر دنیــا، حســرتهــای زنــدگیشــان را یکییکی به یاد میآورند و با خود فکر میکنند که مثلا چه میشد اگر چرخ گردون کمی با آنها مهربانتر بود؟ یا حداقل دنیا که به آخر نمیرسید اگر کلاف زندگی، سرنوشتش را میشکافت و دوباره از نو ته میانداخت؛ شاید این بار داستان جدیدی برایش میبافت با رگههایی از خوشی یا خوشبختی! فکر و خیال است که مثل خوره میافتد و به جانشان و دست از سرشان برنمیدارد.



