تقریبا کل خانواده بهرسم هرساله خانهٔ خاله دعوت شده بودیم برای پخت شلهزرد نذری اربعین. آن سالها هنوز خیلی بساط پیادهروی میان مردم باب نشده بود؛چون مصادف بود با سالهای آخر حکومت حزب بعث و بعد شروع جنگ آمریکا و عراق، راه کربلا از سمت مرزهای ایران بسته شده بود و مردم چند سالی در عطش زیارت میسوختند. بهرغم بسته بودن مرزها و نابسامانی اوضاع داخلی عراق بعضیها بهصورت غیرقانونی و بهاصطلاح قاچاق خودشان را هر طور که بود به عراق میرساندند که یکی از متداولترین راهها ،خروج بهوسیله کامیونهای حامل سوخت بود. از شب قبل باران اردیبهشتماه هوای اصفهان را تازه کرده بود و خیلی شدید و رگباری ادامه داشت. من و مامان برای کمک شب مانده بودیم خانهٔ خاله. مامان یکییکی بادامها را میشکست و من دانههای بادام را از لابهلای پوستهها جدا میکردم. خاله فینفینکنان، اشکهایش را با گوشه روسری مشکیاش پاک میکرد و بعد همینطور که بشقابهای ملامین را به تعداد اعضای فامیل از کارتن میچید بیرون، دستش را مشت میکرد و میکوفت توی سینهاش و نیمنگاهی به آسمان میکرد و بعد میگفت: خدا ذلیلت کنه صدام گوربهگورشده، یعنی الان احمدآقا کجاست؟! زیردست این آمریکاییهای نامرد؟ یا شهید شده؟ اشکهای مامان هم جاری شد. احمدآقاپسر خالهشان بود که درست پارسال همین روزها قصد زیارت کرده بود و هرچه خواستند مانعش بشوند، نشد که نشد و احمدآقا راهی عراق شد و بعد از خروج از مرز حالا یک سالی بود که هیچکس، هیچ رد و نشانی از او نداشت. همسرش آن سالها از شدت اضطراب دچار نوعی گرفتگی و فلجی عضلات پا شده بود و همه از خدا میخواستند هرچه زودتر خبری از او پیدا کنند. کارها که تمام شد، موقع خواب همینکه پلکهایم گرم شد، یاد تصویر مهربان احمدآقا افتادم، وقتی میرفتم دم مغازه بقالیاش برای مامان خرید کنم و با خنده میپرسید: «دست داری؟ مشتش کن بیار جلو!» بعد کف دستم چندتایی آبنبات رنگی یا آدامس خرسی میریخت. حالا چشمهای من هم تر شده بود. صبح روز بعد کمکم همهٔ فامیل جمع شدند و اعظم خانم، همسر احمد را هم با ویلچر آوردند پای دیگ نذری.یک رسم قدیمی متداول شده بود بین خانمهای فامیل که هرکس دست یا چادرش موقع برداشتن درب دیگ بر اثر حرارت بسوزد، حاجتروا میشود. آن سال انگشتهای مامان تاول زد.همان موقع سرش را بالا گرفت و با صدای بلند گفت: «خدایا! یه خبری از احمدآقا برسون… .»هنوز جمله مامان تمام نشده بود که داوود، پسرخاله بزرگم، خودش را از بیرون خانه با سرعت به حیاط رساند. درحالیکه موش آبکشیده شده بود، هقهقکنان گفت: «مژده بدین!مژده بدین! علی آقا که صاحب کامیون و دوست و همسفری احمد بود، برگشته. میگه احمدم دست آمریکاییها تو ابوغریبه؛ اما قراره انشاءالله زود آزاد بشه.»مامان و خاله کم مانده بود از شدت خوشحالی پس بیفتند. اعظمخانم یکریز اشک میریخت و خدا را شکر میکرد. صدای صلوات و بوی هل و گلاب و زعفران خانه را برداشته بود.حالا این روزها هر زمان تصاویر پیادهروی اربعین را میبینم، فکر میکنم چه مردان و زنانی بودند که در طول تاریخ به عشق حضرتش دل به وادی یار سپردند و راهی شدند؛هیچچیز هم جلودارشان نبود؛ نه جنگ، نه گرما، نه سرما.همه سختیها گذشت؛ اما یک نام ماند؛ نام نامی اباعبدالله الحسین(ع) و یارانش.
مژدهای با طعم شلهزرد
هشت یا نهساله بودم، خاطره آن روز شاید از قدیمیترین خاطراتی است که توی ذهنم مانده.
-
اصفهان زیبا
اصفهان زیبا



