زندگی همان چند ساعت بود

یکی دو هفته مانده به ماه مبارک دو سه‌نفری هماهنگ می‌کردیم که برای قبل از ظهر روزهای رمضان خودمان را برسانیم به مسجد کمر زرین (کمر زرین؟ چرا اسم مسجد این بود؟ نمی‌دانم). 

تاریخ انتشار: 20:48 - یکشنبه 24 مهر 1401
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
آیت‌الله سخنرانی داشتند. مسجد هم البته حال خوبی داشت. سکوتی همراه با صدای پنکه‌های سقفی، لق‌لق کولرهای آبی کنار حیاط مسجد و هرازگاهی صدای بسم‌الله گفتن پیرمردهای ایستاده جلوی صندلی. این سکوت تا حوالی اذان ادامه داشت تا وقتی‌که پیرمرد خادم میکروفون را جلوی اسپیکر رادیوی کنار منبر جا می‌داد تا صدای قرآن پیش از اذان در مسجد و در بلندگوهای بیرون بپیچد. من آن روزها خیلی قیلوله می‌رفتم. یعنی عشقم همین بود که در آن سکوت پر از صدا سرم را بگذارم کنار ستون مسجد، دراز بکشم، پای راستم را بیندازم روی پای چپم، ساعد دست راستم را بگذارم روی چشمانم و تا روشن شدن بلندگوهای مسجد قیلوله بروم. صدا که بلند می‌شد از جا می‌پریدم. مهیای وضو می‌شدم و به سمت دم در مسجد می‌رفتم تا وقتی آیت‌الله وارد می‌شود زودتر از بقیه خودم را به او برسانم؛ به پیرمرد کوتاه‌قامت بلندنظر. به روحانی عمامه سفید قدخمیده نورانی. به آیت‌الله ناصری.سخنرانی را به سبک خودش شروع می‌کرد. با سلام به اهل‌بیت و با بغض فروخفته شیرینی که هنگام سلام به امام عصر(عج) در صدایش طنین می‌انداخت. «عرض می‌شود که» و بعد حدیثی می‌خواند و بحث را پیش می‌برد. از خودش حرف نمی‌زد، همیشه اول حدیث و آیه می‌خواند، حرف اهل‌بیت را که منتقل می‌کرد، آخرش نهیب می‌زد؛ آن هم به خودش. جوری سخنرانی می‌کرد که انگار خودش مستمع است. همیشه «ناصری» را خطاب قرار می‌داد. «بله آقا خیلی سخته‌س» و درباره مرگ و آخرت سخن می‌گفت.من برای شنیدن حرف‌هایش نمی‌رفتم. برای خودش می‌رفتم. برای دیدن اثر همه حرف‌هایی که قرار است بزند، در نفسش. ما اصفهانی‌ها وقتی می‌گوییم کسی نفَس دارد، یعنی روح آنچه می‌گوید در گفتار و صدایش می‌پیچد. نگاهش که می‌کردم همه آنچه را قرار بود بشنوم می‌دیدم. در چشم‌هایش. در پینه پیشانی‌اش. در بغض صدایش و در لرزش شانه‌های متواضعش.تصویر واضحی از لحظه‌های حین سخنرانی در ذهن ندارم. انگار که در حال خودم نبوده باشم. قبل و بعدش را به یاد دارم، اما حینش را نه. انگار به دنیای دیگری می‌رفتم. یا مثلا مست می‌شدم. با صلوات آخر سخنرانی به خود می‌آمدم و تری دور چشمانم را پاک می‌کردم. روزم شروع می‌شد؛ از بعد سخنرانی امروز وقت می‌گذراندم تا پیش از ظهر فردا که روزم با قیلوله وسط حیاط مسجد کمرزرین پایان می‌گرفت و زندگی‌ام از صدای رادیوی مسجد شروع می‌شد تا پاک‌کردن اشک‌هایم بعد از سخنرانی. آن روزها زندگی برایم همان چند ساعت بود.