آقا رضا نشسته و سیبزمینیهای درسته را جدا میکند. از کوچههای مجاور خیابان اصلی به یک باره موتورهای دوترکه سوار میآیند که صورتشان را کامل با چفیه بستهاند. توی دست بعضیشان چوبهای ضخیم و نسبتا بلندی هست و بعضی هم لاستیک به بغل گرفتهاند. یک به یک سریع دور میزنند و خط سیاه ترمزشان روی خیابان میماند. لاستیک هارا طوری میاندازند وسط که از هرچهارطرف خیابان بسته شود. مردی که دختر کوچکش پشتش نشسته دور میزند و خیابان را ترک میکند. پسرجوان بلند داد میزند. یکیشان پیاده میشود و لاستیکهارا آتش میزند. میروم عقب. میایستم در مغازه سوپری. کارت را دردستم تکان تکان میدهم و میچرخانم. زنی آدرس میدهد. پشت خط پلیس است لابد. میگوید: سریع بیایید لاستیک سوزاندهاند. راه میرود و حرف میزند و دست پسرش را هم گرفته است! خانم موطلایی بهم میگوید چرا وایستادی؟ برو درگیری میشه! خودش هم میرود. اهمیت نداده و راهش را رفته که یکهو صدای شکستن شیشه میآید. سنگ زدهاند به مغازه آقارضا. آقارضا دودستش را سپر کرده روی سرش و داد میزند: نزنید لامروتها! نزنید. پسرها انگار نمیشنوند. آنها کورند و کر و. به قول آقا رضا بیمروت. شیشهها با سیبزمینیهای سوا کرده یکی میشود. دخترکی جیغ میکشد. من کارتم را در دستم میچرخانم و میچرخانم. مغازهدارها و مردم یک نگاه به پسرها میاندازند و یک نگاه به آقارضا. مردم آرام به تماشا نشستهاند. چادری حرف نمیزند و بیچادر هم گله ندارد. هنوز هیچکس اعتراض نمیکند.
پسرها چماق را به زمین کوفته و حرفهایشان را رد و بدل میکنند. لگد میزنند به لاستیک سوخته شده و درحالیکه صدای آژیر پلیس در پس ترافیک ماشینها میآید فرار میکنند….
پایم را از مترو میگذارم روی خط زرد ایستگاه. موج پیادهشدهها همه اغلب دانشجوند. از سمت دروازه شیراز. حالا ایستگاه دانشگاه. تااینجا که هیچ چیز غیرطبیعی نیست. مرد مسئول قطار سرجایش ایستاده و مردم در رفت و آمدند. پله برقیها مارا میبرد بالاـ دریک ردیف بی هیچ تمایزی همه باهم ایستادهایم. قبل ازاینکه آن بالا معترض و غیره از هم جدا شوند. قبل ازاینکه چادری را به یک چشم دیگر نگاه کنند. یا بخواهند چادراز سر بکشندـ دم در دانشگاه کلی پلیس و بسیجی و سربازهای کم سن و سال ایستادهاند. دانشجوها «زن، زندگی، آزادی» شان را سرداده اند و درشرقی و در اصلی دانشگاه را میپیمایند. گاه سمت سربازها سنگ پرت میکنند و گاه ترقه روشن میکنند و دود راه میاندازند. مثل نرگس اصفهانی که توی اعتراض میدان امام سنگ خورد به چشمش و همانجا در هیاهوی اعتراضها از حدقه در آمد. پرینت کاغذش خونی شد و در میانه عالی قاپور و مسجد شیخ لطف الله درخون غلتید و ازبین انگشتهایش خون چشمانش جاری شد. ترافیک ماشینها طولانی و آمبولانس در پس آنها. بلوکهای سیمانی کف میدان امام ریخته، کسانی شعارمیداده اند و با ضرب تند دستشان سنگ پرتاب میکردند. کسی هم دراین حوالی میسوخته و مثل آقا رضا میگفته نزنید لامروتها. کسی اما نمیشنود. اینها کورند و کر. دانشجوها سمت درب شرقی باز میایستند و قرارشان را میگذارند فردا همین ساعت همینجا. همه شیرفهمشان میشود و متفرق میشوند.



