البته تبدیلشدن به یک غربزده تماممعنا، نیازمند قدمهای بیشتر و زمان زیادتری است؛ اما با این چند قدم، شما میتوانید در کوتاهترین زمان ممکن به آنچه باید تبدیل شوید، برسید.
اسم درستوحسابی روی فرزندانتان بگذارید
اسم یک آدم، یکی از پایههای اساسی هویت اوست. برای همین، بزرگان ما همیشه روی این نکته تأکید کردهاند که اسم نیکو و شایسته روی فرزندانتان بگذارید. در همین مورد، خیلی مهم است که اسمی روی فرزندانتان بگذارید که شایسته اعمال آنها باشد؛ مثلا خیلی زشت است که انوشیروان و خسرو و بابک، شب هالووین خودشان را شبیه ارواح خبیث قبرستانهای مالدیو کنند و با قیافه شخصیت منفی سیاحت غرب، ملت را بترسانند؛ اما در مقابل، این کار خیلی به باب و جان و جنیفر میآید و از آنها توقع چنین کارهایی میرود. پس لطفا برای غربزدهشدن، بیخیال تاریخ ایران بشوید و بروید با آبروی همان غربیها بازی کنید.
نحوه استفاده از سرویسبهداشتی فرنگی را آموزش ببینید
یک آدم غربزده، باید سلول به سلول تنش غربی باشد و نباید مثل ما آدم معمولیها از سرویسبهداشتی ایرانی استفاده کند. جای آدم غربزده، روی توالت فرنگی است. درست است که خیلی سخت است؛ اما عوضش برای آدم غربزده خیلی کلاس دارد که میتواند قضای حاجتش را هم عین خارجیها انجام دهد. حتی اگر مهمان هم خانه یک غربزده آمد، میتوانند بگویند که «رونالدجون (بچه صاحبخانه) بزرگ شده؛ خودش تنها میره دستشویی. دو ترم رفته کلاس آموزشی استفاده از توالت فرنگی واسه این روزا دیگه. الهی که قربونش بشم.»
فینگیلیش بنویسید
خدا گوشی را داده، صفحهکلید گوشی هم الفبای فرنگی دارد. چه ماجرایی این وسط وجود دارد که شما از آن استفاده نمیکنید؟ ناسلامتی قرار است غربزده باشید! حالا کاری نداریم که سواد انگلیسیتان در حد «آیم فاین، تنگ یو، اند یو» توی کتاب زبان اول راهنمایی است، ولی خب دیگر اینقدرها هم خودتان را دستکم نگیرید. نفس عمیق بکشید و همین فارسی که حرف میزنید را انگلیسی تایپ کنید. فقط مراقب باشید که فردوسی نفهمد؛ چون بعد از آن 30 سال تلاشی که برای حفظ زبان فارسی کرده، اگر بفهمد شما دارید فینگیلیش مینویسید، گرز را از رستم قرض میگیرد و بعد از آنکه خونین و مالینتان کرد، از روی سرنوشتتان قسمت دوم شاهنامه را میسراید.
صبح خود را با قهوه آغاز کنید
خاطراتتان را دور بریزید. اصلا مهم نیست که روزی مادرتان برایتان نان و پنیر لقمه میگرفت و شما با چای شیرین پایین میدادید و پیش خودتان میگفتید عجب صبحانه خفنی! شما دیگر یک غربزدهاید. کلا وجود چای را منکر شوید. انگار نه انگار که چنین گیاهی وجود دارد. کله سحر، دست و صورت شسته و نشسته، مسواک زده و نزده و خواب و بیدار، یک قهوه بخورید. اصلا مهم نیست که چه بلایی سر معده و دستگاه بینوای گوارشتان میآید. مهم این است که این ماجرا را هر روز محکم توی چشم همه کنید که شما عین خارجیها، صبحتان را با قهوه آغاز کردهاید!
همیشه شاکی باشید.
از چیزی رضایت نداشته باشید. اصلا چه معنی میدهد شما هر صبح بهجای اینکه یک عالمه موبور چشمآبی ببینید، چشمتان به یک سری چشم و مو سیاه ایرانی بیفتد؟ هر وقت خواستید حرفی را شروع کنید، یادتان نرود که حتما قبلش بگویید: «میدونی چرا این مملکت هیچوقت پیشرفت نمیکنه؟» هرکسی هم از شما سؤالی پرسید، با یک جواب او را شیرفهم کنید. مثلا اگر پرسید: «چرا ماشینت رو عین یه حیوون چهارپا وسط خیابون ول کردی و راه رو بند آوردی؟» عصبانی شوید و در جوابش بگویید: «همیشه همین کارا رو میکنید که ما همیشه جهانسوم باقی موندیم دیگه!»
با جیب خالی، پز عالی بدهید
اکثر آدمهای غربزده، عین ما هستند. کار میکنند و چون دخلشان به خرجشان نمیخورد، صورتشان را با سیلی سرخ نگه میدارند، اما فرقشان با ما آدم معمولیها این است که ما کلی بند و کش به درِ جیب مبارکمان میدوزیم که همان چهار تا شپش از توی جیبمان فرار نکنند؛ اما درِ جیب یک غربزده، با ورودی کانال سوئز برابری میکند. اگر آن انسان غربزده، لحظه به لحظه زندگیاش را برای قحطیزدگان سومالی تعریف کند، نرخ مصیبت و غم در آن کشور دو برابر شده و قحطیزدگان از غم او، دست به خودکشی میزنند؛ ولی با این حجم درد، مستأجر بالای شهر است، یک آیفون 13 پرومکس دارد که قسطی خریده، یک ایرپاد تقلبی توی گوشش است و تصمیم دارد برای خریدن یک مکبوک پرو، بزودی در بیمارستان بستری شود و کلیهاش را بفروشد.



