بچههای فانوس در سالن جمع شدهاند. هر سرگروه با اعضای گروه دورِ هم نشستهاند و مشغول ردوبدلکردن آشناییهای اولیه و ثانویهاند. حدود ساعت 6:30، مسئول سالن بچههای اتوبوس 1 را صدا میزند که سوار شوند. سریع حسابکتاب میکنم. 22 دستگاه اتوبوس ضرب در 45 نفر، میشود حدود هزار. این، جمعیت دخترانی است که میخواهند راهی شوند.از این سفرهای چندصدنفری در کارنامه فانوس زیاد دیده میشود. اما شنیدن حرفهای همان پسربچه است که من را به دنبال علت موضوع میکشاند. یک گروه فرهنگی 17 ساله که روزی با هفتهشت نفر کارش را شروع کرده است، حالا چطور مرز هزار نفر را میشکند؟ جاذبه درونی فانوس از کجا آمده که نوجوانها را اینطور به خودش جذب کرده است؟
فانوس یک فضای آشناست
دوباره صدای مسئول سالن بلند میشود. بـچههای اتوبوس 6 بـایـد سوار شوند. راه میافتیم. به محض سوارشدن، به انتهای اتوبوس میروم. از میان شلوغبازی بچهها، راهی پیدا میکنم تا با چند نفریحرف بزنم. میگویند: «ششهفت ماهی میشود که جلسات هفتگی را میآییم. سال هفتم بودیم که یکی از بچههای محلمان معرفی کرد و ما هم آمدیم.» میپرسم: «آن بار اولی که آمدید، چه شد که ماندگار شدید؟» جواب میدهند: «حرفهای حاجآقا مثل بقیه نیست. رنگ و بویش فرق میکند. اما اگر جدای از حاجآقا چیز دیگری هم باشد، فضای فانوس، یک محیط آشناست. اینطور نیست که صرفا برای گروه خاصی باشد؛ عمومیت دارد.» از سفرهای فانوس میپرسم. میگویم: «میخواهم تصور کنید که امروز خانوادههایتان هم قرار است به قم و جمکران بروند. میان سفرِ فانوس که هیچیک از دوستان نزدیکتان هم نیستند و سفر خانوادگی، کدام را انتخاب میکنید؟» بلااستثنا میگویند: «سفر با خانواده.»به ردیف بعد میروم. بعد از سلام و احوالپرسی، همان سوالها را تکرار میکنم. یکی از بچهها بلافاصله میگوید: «ما دو سال است که پای ثابت کار هستیم. فانوس که میآییم، انگار همه بچهها با هم خواهر هستیم. همه افراد با هم گرم میگیرند. بعضی مواقع وقتی از فانوس برمیگردم، از اینکه در خیابان اینقدر مردم از هم دور هستند، اذیت میشوم.» از بچهها میپرسم: «فکر نمیکنید بعضی از این رفتارها تصنعی باشد؟» یکیشان جواب میدهد: «حتی اگر تصنعی هم باشد زیباست. این دوستیها هرطور که هست، زیباست» و من دوباره میگویم: «به نظرتان سرچشمه این دوستیها کجاست؟» اسم کسی را که جوابم را میدهد نمیدانم؛ اما یادم هست که لپهایش حسابی قرمز شده بود. صدایش را صاف میکند و آرام میگوید: «موضوع این است که کار فانوس خالصانه است. بعید میدانم کسی اینجا حقوقبگیر باشد.»
میان کلامش میگویم: «اینجا بچهها گاهی حتی دستبهجیب هم میشوند.» میگوید: «دقیقا همین است. این خلوص کار است که به فانوس برکت میدهد. همین برکت است که به جلسات حس خوب میدهد و همین حس خوب است که زیارتهای دستهجمعی را اینقدر شیرین میکند.» سؤال آخر را میپرسم: «میان سفر با خانواده یا سفرهای فانوس، حتی اگر تنها باشید…» هر سه میگویند: «صددرصد فانوس.»
حرف خدا را دیدم
در بین صـحبتهـایـمان، بـچـههـای ردیف بعد هم چیزهایی شنیده و مشتاق شدهاند. میگویند اینجا هم بیا. اول راضیه صحبت میکند. کلاس هشتم است و بار اول با اصرارهای زیاد دوستش آمده است. میگوید: «اولین بار، زمان توزیع شربت رسیدم. کادر خدمات حین تعارف شربت میگفت “بفرمایید. نوش جان” و من آنجا دیدم که هیچ تفاوتی میان خوشامدگوییاش با پوششهای متفاوت نبود. “سلام. بفرمایید. خیلی ممنون که تشریف آوردید.”» در چشمهایم خیره میشود و میگوید: «من آنجا حرف خدا را دیدم: “همه بندگانم برای من عزیز هستند.”»بعد از آن روز، به مرور پایهثابت چهارشنبهها میشود. به قول خودش همه پرسشهایش به مرور تیک پاسخ میخورد. پرسشهایی که ریشه در دوسه سال زندگی دور از دین داشته است و ادامه حرفهایش که مربوط به تحولات شخصیاش میشود. این میان یک دفعه میپرسد: «این حرفها را بعدا کسی میشنود؟» میگویم: «نمیدانم نوشته میشود یا نه! میخواهی محرمانه باشد؟» میگوید: «اتفاقا میخواهم بگویم که شنیده شود. برای فانوس نه ظاهر و نه افکار و نه جایگاه بچهها مهم نیست» و دوستش ادامه میدهد: «اینجا همه ما مثل هم هستیم.»بعد از خواندن نماز ظهر در مسجد جمکران به قم میرسیم. درطول مسیر حرم، چند نفری از بچهها میخواهند به قول خودشان «میگمیگی» بدوند که به اول قافله برسند. یکی از دوستانشان حوصله دویدن ندارد. میگویم: «بیا تا با هم آرامتر برویم. در عوض از خودت و فانوس بگو.» میخندد و میگوید: «هفده سالم است و الان هم علوم انسانی میخوانم. در طول یک سالی که از آشناشدنم با فانوس میگذرد، به حرفهای حاجآقا دل بستهام. میان این سردرگمیهای جامعه، راه درست را نشانمان میدهند. دلخوشم به بچههای فانوس. به این یکیبودن بچهها.» با یک تکخنده میگوید: «دنبال چه چیز هستی؟ قشنگ نیست؟! این همه دختر دور هم جمع شدهایم! نگاه کن جمعیت را…»از یک جایی به بعد ننوشتم؛ اما همه بچهها سفرهای دستهجمعی فانوس را چه با دوستانشان و چه تنها، با هیچ چیزی عوض نمیکردند.
در تیم برنده بازی میکنیم
زمان زیارت شخصی، دنبال جایی هستم برای نشستن که سارا صدایم میزند. کنار هم مینشینیم و او میگوید: «منتظر نشستهام که ضریح خلوت بشود و بروم زیارت. از آن زیارتهایی که میچسبند به ضریح.» میگویم: «حالا که فعلا خلوت نشده است، از فانوس و کادر تربیت مربی بگو.» بار اول در 17 سالگیاش آمده است. میگویم: «در طول این پنج سالی که فانوسی شدهای، برای چه چیزش ادامه میدهی؟» جواب میدهد: «برای همه چیزش. صرفا برای آقای داستانپور هم نیست. اگر یک روز میگفتند که امروز نمیآیند، من باز هم میآمدم. من این دوستداشتنی را که بین بچههای فـانـوس هـست جایی نــدیــدهام. از همین درآغوشگرفتنهای دوستان تا خوشامدگوییهای کادر. یکی از دوستانم میگفت من فقط به عشق خوشامدهای اول جلسه میآیم و حالا من هم میگویم که به عشق همهچیز فانوس، فانوسی شدهام. من از همان ابتدا گروههای مختلفی را تجربه کردم؛ اما فرق فانوس این است که حاشیه ندارد. فانوس هدفش را شناخته است و در همان راه هم قدم برمیدارد.»میپـرسـم: «از بــچـههـای کـادر بگو. بـه نـظرت بعـضی از هـمـین خوشامدگوییها و عشقورزیدنهایی که میگویی، مصنوعی بودنش معلوم نیست؟» سارا خیلی محکمتر از چیزی که انتظارش را داشتم میگوید: «امکان ندارد که مصنوعی باشد. من از قلب بچهها خبر دارم. میدانم که از عمق وجودشان محبت میکنند. این را تربیت مربی به ما یاد داده است. اینکه بتوانیم با هر سن، قشر و عقیدهای ارتباط برقرار بکنیم و این یک ارتباط سیستماتیک نیست، اعتقادی قلبی است.» میپرسم: «اعتقادی قلبی به چه چیز و برای چه؟» جواب میدهد: «اعتقاد به هدفی که شناختهایم. اعتقاد به این اگر میتوانیم، دست کسی را به مظهر عشق وصل بکنیم. و در این مسیر شاید تا به حال گل نزده باشم، اما میدانم که در تیم برنده بازی میکنم!»
قرار است ساعت 7 در صحن امام رضا جمع شویم. موقع حرکت به سمت صحن، خانم سلمانی را میبینم. آنقدر صمیمی نیستیم که به اسم صدایش بکنم. از طرفی مسئول درجهدار است در قسمت منابع انسانی. با گفتن غرض از مزاحمت، صحبتم را شروع میکنم. میگویم لطفا از همان شروع کار بگویید. خودش را معرفی میکند. 26 سال دارد و از 15 سالگیاش با فانوس آشنا شده است. میپرسم: «چطور شد که پاگیر شدید؟» و او میگوید: «کار خداست! به قول آقای داستانپور 17 سال است که خدا چهارشنبههای ما را برای فانوس خالی کرده است.»
لبخندی میزنم و میپرسم: «جدای از خالیشدن وقتتان، با چه انگیزهای ماندگار شدهاید؟ آن هم نه به عنوان مخاطب، بلکه با قبول مسئولیت.» خانم سلمانی که هنوز هم اسمش را نمیدانم میگوید: «من مثل فانوس را جای دیگری ندیدهام. این خلوص و عشق و یکی بودن و محبتِ از ته دل را جایی ندیدهام. شاید خیلیها بگویند چقدر تعداد فانوسیها زیاد است؛ اما در واقع کیفیت فانوس است که برای من فرق میکند. از وقتی که به فانوس آمدهام، زندگیام جهت پیدا کرده است. من به معنای واقعی هدفمند شدهام و تو کجا میتوانی این حجم از تأثیرپذیری را پیدا بکنی؟ و از طرفی در کجا میتوانی اینقدر تأثیرگذار باشی؟ میدانی الان مهمترین مسئولان مدیریتی فانوس را چه کسانی تشکیل دادهاند؟ یک زمانی تمام این افراد، نوجوانهای 17-18 سالهای بودند که اصلا نمیفهمیدند دغدغه فرهنگی داشتن یعنی چه. افرادی بودند که حتی زندگی خودشان را هم بهزحمت بالا میکشیدند. حالا همان بچهها نخبههای فرهنگی شدهاند. حالا در بالاترین سطوح مدیرتی پای کار ایستادهاند. حتی بعضی از آنها را یک روزی نمیشد جلوی خانوادههایشان اسمی از دین بیاوری؛ اما حالا خانوادههایشان هم به این کار ایمان آوردهاند. این است که وجه تمایز فانوس میشود. این کیفیتی که تأثیرگذار است.» آرام میپرسم: «کیفیت فانوس مدیون چیست؟» و او به همان آرامی میگوید: «هرچه هست، به اسم ما نوشته میشود؛ اما کار ما نیست.»
آنچه از دل برآید، به دل نشیند
با خانم سلمانی خداحافظی میکنم و میان جمع میروم. یک گوشهای حاجآقا ایستادهاند و بچهها دورتادورشان نشستهاند. این میان مردم عادی هم کم نیستند. چند ردیفی را تشکیل دادهاند. در طول روز، هرجا که رفتهایم، جمعیت را خیره کردهایم و بعد از پرسیدن اینکه از کدام شهر آمدهاید، گفتهاند ماشاءالله! مثل همیشه بچهها ذکرهای دستهجمعی را هماهنگ بر زبان میآورند: «شکرا لله، الحمدالله، نعمالمولا» تعجب مردم دیدنی است!سوار اتوبوس که میشویم، به خودم قول میدهم که شقایق آخرین کسی باشد که به سراغش میروم. آنقدر حرف زدهام که از صدای خودم هم خسته شدهام. شقایق را قبل از این هم میشناختم؛ اما حالا که هم اتوبوسی شدهایم، جور دیگری نزدیک شدهایم. اجازه میگیرم که صدایش را ضبط کنم و او شروع میکند به گفتن. بیستویک سال دارد و سه سال است که به فانوس میآید. میگوید: «بعد از تحول درونیام بود که با فانوس آشنا شدم. اولین بار پستهای پیج را دیدم و کپشنی که نوشته بود: “اینجا دختران، میداندارِ عرصه فرهنگیاند.”» با هیجان ادامه میدهد: «به نظرم حرف خیلی بزرگی بود. اینکه دختران بتوانند فرهنگی را جلو ببرند. همان موقع کامنت گذاشتم که باید برای شرکت در جلسات ثبتنام بکنیم؟ که ادمین پیج جواب داد شما هر موقع خواستید تشریف بیاورید. اتفاقا همان موقع هم با هم دوست شدیم و بعدترش کتابهای خوبی هم به من داد. بگذریم… جلسه اول که آمدم، تنها بودم. اما جالب است که بغلدستیام از اول تا آخر با من حرف میزد و با هم میخندیدیم. خب راستش این برای من خیلی عجیب بود. چون تا قبل از این در هر مکانی که بودم، خودم را از بقیه جدا میکردم… با این حساب این اولین تجربه من از فانوس بود و بعد هم از طریق کمپ مطالعاتی کنکور و کادر تربیت مربی ادامه پید کرد.»
میگویم: «شقایق، برای چه آمدی تربیت مربی؟»
با همان لبخند قشنگش میگوید: «اینجا رفتار بچهها جور دیگری است. من تفاوتش را میفهمم. کسی که دوستیاش، کارش، زندگیاش برای خداست، فرق میکند. من این خلوص را میفهمم. محبتی که از روی قلب نباشد، آدم را دلزده میکند. من خیلی وقتها به حرفهای حاجآقا دقت کردهام. حرفهای جدیدی نیست. اما موضوع این است که آنچه از دل برآید، به دل نشیند. این که حرفی به دل نشیند، یعنی پشتش به توسل گرم است. به خلوص…»و دقیقا میان صحبتهایش، مسئولی صوت آقای داستانپور را پخش میکند. کل اتوبوس میشنوند: «بعضیها از من میپرسند که چطور میشود امام زمان را ببینیم؟ من به آنها میگویم بیش از دیدن امام و لذت بردن از ایشان، به دنبال این باشید که زمانی که امام شما را میبینند، لذت ببرند. اصلا شاید فلسفه وجود ما، بهچشمآمدن پیش چشمشان باشد. و این بهچشمآمدن یعنی همان کاری را بکنید که درود و سلام امام را در پی داشته باشد. یعنی زندگی امروزتان با زندگی بعد از ظهور، تفاوتی نداشته باشد.»اینجاست که برمیگردم به حرفهای سارا، شقایق، خانم سلمانی و بقیه… به بچههایی که هدفمند شدهاند. به جلساتی که پشتش به چه چیزهایی گرم است. به فانوس که به دنبال وصل است.



