«-پرواز کنید احمقها!
گندالف عزیزم! با گفتن این حرف، تقریبا همه را وحشتزده کردی. ما با چه چیزی قرار است پرواز کنیم؟ پشت عقابها و شاهینهای کوهستان؟ منظورت این بود همهمان دممان را روی کولمان بگذاریم، فرار کنیم و حتی پشت سرمان را نگاه نکنیم؟ واقعا قصدت از واردکردن من به این سفر خطرناک، ولکردن در حساسترین جای ممکن بود؟ راه سختی را تا اینجا طی کردهایم و مطمئنم حتی یک ذره هم به پایان نزدیک نشدهایم. قرار بود حلقهها را ناپدید کنی یا خودت را؟