هنوز دو سه دقیقه مانده تا عقربههای ساعت به هشت صبح برسند. راهروهای بیمارستان کاشانی، در این ساعتهای اولیه صبح غوغاست و جای سوزن انداختن نیست: «تازه الان بیمارستان خلوت است! شب بیایید ببینید چه خبر است!» رفتوآمدها قطع نمیشوند و کادر درمان، فـرصـت سرخـاراندن ندارند. بیمارستان مملو از جمعیت است؛ جمعیت انبوهی از بیماران غیر کرونایی که در این روزها سرگردان شدهاند و تنها در بیمارستان کاشانی پذیرش میشوند. تخت خالی وجود ندارد و بیمارها مرتب در حال انتقال از اورژانس به بخش هستند تا بیماران بد حال که معمولا ترومایی هستند، منتظر خالیشدن تخت نمانند.
زینب، مرضیه، محمد، پروانه و… اسمها پشتسرهم و یکنفس از دهانش بیرون میپرند و صدایش خیلی زود در حجمِ اتاقِ کوچک، ناپدید میشود تا غمِ چشمانش را به تماشا بگذارند: «زینب 32ساله بود و حامله. مرضیه فقط 30سال داشت. محمد 38 سال… .» بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان عیسیبنمریم تا همین یک ماه پیش پُر بود از این 30سالهها؛ جوانهایی که تا پیش از اینکه کرونا برایشان شاخوشانه بکشد و روانه بیمارستانشان کند، ردپایی از بیماری و ناخوشی لمس نکرده بودند. زندگی شکل و شمایل دیگری داشت برایشان. تکتک سالهای آینده، قرار بود موعد رسیدن به آرزوهایشان باشد.