داستان تخیلی
NONE
۰۹:۳۱ - چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۹

در آرزوی ماگل نبودن!

«تصور کن دیواری جلوت نیست؛ چشمات رو ببند، با چمدونت برو دیوار و اگه می‌ترسی، چشمات رو ببند.» مهم نیست این دیالوگ ساخته ذهن من باشد یا نه؛ یا اصلا در متن داستان به ترس از دیوار به یک سمت دیگر جهان رفتن اشاره شده، به هر حال هر کسی آرزو دارد ایستگاه نه و سه چهارم را از نزدیک ببیند و با چمدان به استقبال قطار هاگوارتز در آن سوی دیواری آجری برود.