برخــلاف هـمیشه اینبار پای یک پسر نوجوان به نام «میثاق» در میان است؛ پسری که وقتی «هلیا»، پارتنر قدیمیاش، او را به همراه دختر دیگری در پارک میبیند، برآشفته میشود و در میان رجزخوانیها و کریخوانیها در ملأعام یکدفعه قمهای با قدوقوارهای عجیب و شگفتانگیز که زیر شلوارش جاساز کرده، بیرون میکشد تا لابد به ظن خود و باقی دوستانش لاتیاش را اینگونه پُر کند. داستان هلیا، دختر نوجوان اصفهانی، و کلیپی را که از او در شبکههای مجازی دست به دست شده است، حالا کمتر کسی است که نشنیده باشد؛ نوجوانی با پیراهن و شلوار لش سیاه و شبیه به خیلی از نوجوانهای دیگر که مشابه او را بعدازظهرها اصفهانیها در چهارباغ و روبهروی ارگ جهاننما یا حواشی رودخانه زایندهرود بسیار میبینند؛ گعدههایی کوچک از دختران و پسران متولد دهه 80 که معمولا با ادبیاتی زننده و حاوی الفاظ رکیک با یکدیگر صحبت میکنند.
از کلینیک که بیرون میزنم، یک راست میروم آمادگاه، چهارباغ، پارک شهید رجایی و به عادت هر دوشنبه، رها میشوم روی چمنها، روبهروی عمارت هشتبهشت و زیرچشمی آدمهای ساعت هفت عصر را میپایم! دهه هشتادیها! نوجوانهای جسوری که با هیچ قاعدهای جز قواعد شخصیشان متقاعد نمیشوند. سبک زندگی خاص خودشان را دارند. تیپ خودشان را، ادبیات و زبان و سرگرمیهای خودشان را و به نظرم میرسد فاصلهی آنها با منی که تنها یک دهه ازشان بزرگترم، حداقل در ظاهر، از زمین تا آسمان است. بعد یاد نوجوانی خودم میافتم و دغدغههای تر و تمیز آن روزهایم که برای بیستوپنج صدم کسری نمره مدرسه را به هم میریختم! میرفتم کلاس زبان و موسیقی و نویسندگی. یکریز مینوشتم و میخواستم اولین نوبلیست ادبیات ایران باشم. حتما نوجوانهای امروز هم از این دست آرزوها دارند. میدانم که دارند. وقتی به کلینیک میآیند، اصلیترین سوالی که ازشان میپرسم، همین است: «هدفت چیه و چه سرگرمیهایی داری؟»