دختر اصفهانی
NONE
02:28 - شنبه 26 تیر 1400

نیمه پنهان داستان هلیا

برخــلاف هـمیشه این‌بار پای یک پسر نوجوان به نام «میثاق» در میان است؛ پسری که وقتی «هلیا»، پارتنر قدیمی‌اش، او را به همراه دختر دیگری در پارک می‌بیند، برآشفته می‌شود و در میان رجزخوانی‌ها و کری‌خوانی‌ها در ملأعام یک‌دفعه قمه‌ای با قدوقواره‌ای عجیب و شگفت‌انگیز که زیر شلوارش جاساز کرده، بیرون می‌کشد تا لابد به ظن خود و باقی دوستانش لاتی‌اش را این‌گونه پُر کند. داستان هلیا، دختر نوجوان اصفهانی، و کلیپی را که از او در شبکه‌های مجازی دست به دست شده است، حالا کمتر کسی است که نشنیده باشد؛ نوجوانی با پیراهن و شلوار لش سیاه و شبیه به خیلی از نوجوان‌های دیگر که مشابه او را بعدازظهرها اصفهانی‌ها در چهارباغ و روبه‌روی ارگ جهان‌نما یا حواشی رودخانه زاینده‌رود بسیار می‌بینند؛ گعده‌هایی کوچک از دختران و پسران متولد دهه 80 که معمولا با ادبیاتی زننده و حاوی الفاظ رکیک با یکدیگر صحبت می‌کنند.

NONE
12:50 - چهارشنبه 23 تیر 1400

هلیا! نکن، شر میشه!

از کلینیک که بیرون میزنم، یک راست میروم آمادگاه، چهارباغ، پارک شهید رجایی و به عادت هر دوشنبه، رها می‌شوم روی چمنها، روبهروی عمارت هشتبهشت و زیرچشمی آدمهای ساعت هفت عصر را میپایم! دهه هشتادی‌ها! نوجوانهای جسوری که با هیچ قاعدهای جز قواعد شخصیشان متقاعد نمیشوند. سبک زندگی خاص خودشان را دارند. تیپ خودشان را، ادبیات و زبان و سرگرمیهای خودشان را و به نظرم میرسد فاصلهی آنها با منی که تنها یک دهه ازشان بزرگترم، حداقل در ظاهر، از زمین تا آسمان است. بعد یاد نوجوانی خودم میافتم و دغدغههای تر و تمیز آن روزهایم که برای بیستوپنج صدم کسری نمره مدرسه را به هم میریختم! میرفتم کلاس زبان و موسیقی و نویسندگی. یکریز مینوشتم و میخواستم اولین نوبلیست ادبیات ایران باشم. حتما نوجوانهای امروز هم از این دست آرزوها دارند. میدانم که دارند. وقتی به کلینیک میآیند، اصلیترین سوالی که ازشان میپرسم، همین است: «هدفت چیه و چه سرگرمی‌‌هایی داری؟»