دهساله بود که پدرش مُرد؛ یک شب سرد پاییزی که نیما در عالم خواب، رؤیاهای کودکیاش را جستوجو و در دنیایی دیگر سیر میکرد، پدر سکته کرد و فرزند نابینای خود را برای همیشه تنها گذاشت؛ کودکی که به دلیل شرایط خاص خود، وابستگی شدیدی به پدر داشت و در همهوقت کنارش بود. دست در دست او به مدرسه و مهمانی و پارک و… میرفت و دنیای رنگارنگ را بهواسطه او میدید. فقدان پدر در کودکی، برای نیما سخت و طاقتفرسا بود؛ اما غرقشدن در رؤیاهای کودکی باعث شد تا او کمکم به نبود پدر عادت کند و با مادرش بیشتر خو بگیرد: «مادرم خیلی تلاش کرد تا جای خالی پدر را برایم پر کند؛ درواقع او هم مادر بود و هم پدر.»