اغلب مردم اصول اخلاقی را به معنای قوانینی برای تشخیص خوب و بد میدانند، مواردی از قبیل قانون طلایی (همانطوری با دیگران رفتار کن که تمایل داری آنها با تو رفتار کنند)، موازین رفتار حرفهای مانند سوگندنامه بقراط (پیش از هر کار مطمئن شو به کسی یا چیزی آسیبی نمیرسد)، دستورات دینی مانند ده فرمان موسی (قتل مکن…)، یا اندرزهای حکیمانه مانند گفتههای کنفوسیوس. معمولترین راه برای تعریف «اخلاقیات» این است: استانداردهای رفتاری که عمل هنجار را از نابهنجار متمایز میکنند. بیشتر مردم استانداردهای اخلاقی را در خانه، مدرسه، کلیسا، یا دیگر محیطهای اجتماعی میآموزند. اگرچه اغلب افراد قوه تشخیص خوب و بد را در دوران کودکی کسب میکنند، این مهارت در تمام طول عمر در حال تکامل است و انسانها در فرآیند بلوغ، دورههای رشد مختلفی را از سر میگذرانند. استانداردهای اخلاقی آنچنان همهشمولاند که شاید بتوان آنها را در همان قالب عقل سلیم یا درک عام تعریف کرد؛ اما از سوی دیگر، اگر اخلاقیات واقعاً چیزی فراتر از موازین ساده عقل سلیم نیست، پس چگونه است که این میزان از بحثوجدلهای اخلاقی در جامعه ما وجود دارد؟