«آقای باقر سیلواری!» هروقت با لهجه غلیظ اصفهانیاش اینطور صدایم میزد، میگفتم: «خدا به داد برسد؛ حتما خطایی کردهام!» آن روزها ما آنقدرها هم ساکت و آرام نبودیم.