فیلم را توی گوشی باز میکنم! صدای مملو از خوشحالی بچهها توی هم پیچیده است…! «ده»، «نه»، «هشت»، «هفت»….، به «یک» که میرسند، یکی آن دور و بر، توی آن شلوغی میزند سرشانه فاطمه و یادش میآورد که: «آرزو، آروز، آرزو کن فاطمه…» و به اندازه یک چشم برهم زدن، فاطمه آرزوهایش را توی دلش ردیف و شمع تولد سیزده سالگیاش را فوت میکند.