حالا این اشرافزاده هم خودش آمده، به خانه محمود، روی زمین نشسته و میخواهد راه مصعب را برود. داستان مصعب را برایش گفتم. سرش پایین افتاد. فرشتهها سرود میخواندند و شیطانها جیغ میکشیدند و در مغز و دلش میدان نبردی برپای بود بین ایمان و شیطان