انگلیسیها که غلات را برای سربازهایشان خریدند، غله نایاب شد. اگر آردی هم به دستمان میرسید سیاه بود. نمیدانستیم آرد گندم است یا جو. چیزی قاتیاش کردهاند یا نه. جمعیت زیادی دم نانوایی صف میگرفتند؛ اما به خیلیهایشان نان نمیرسید. گرسنگی آنقدر زور داشت که مردم برای همین نان سیاه، همدیگر را تکهپاره کنند.
وقتی وارد کوچه شدم، متوجه شدم منزلمان محاصره است. از یک ساختمان نیمهکاره بالا رفتم و منزل را دیدم که پدرم و دو خواهرم را دستگیر کرده و منتظر برادر بزرگم بودند…