به گزارش اصفهان زیبا؛ نماز ظهر تازه تمام شده بود. حسین کز کرده بود توی سهکنجیهای کنار شبستان مصلی. شال عزا روی سرش انداخته و پیراهن سیاه آستینکوتاه به تن داشت.
ساعدهایش را با ساق دست پوشانده بود. روی ساعدهایش نوشته بود: «کلنا عباسک یا زینب». روی مچ دست راستش اما، انگار یک چیزی تتو شده بود. سراغش رفتم. ضبط را که دید، ترسید و حوالهام کرد بهسمت رفیقش. ماندم پیشش.
حسین ۳۰ ساله بچه تهران بود. با کریم، هممحلهایاش، صبح با موتور زده بودند بیرون و خودشان را رسانده بودند. به قول خودش از هر شش تا نماز هفتتاش را نمیخواند. کریم برعکسش بود و میگفت: «آدم هر کاری میکنه، دیسکو هم بره، باید سر وقت نمازشو بخونه.» معلوم بود دو تایی یه عمر کلکل اعتقادی داشتند، سر بهشت و جهنم و سر اینکه خدا چه کسی را قبول میکند یا نه.
سؤال صداوسیماییام را ازش پرسیدم: «اومدی اینجا چیکار؟» جواب داد: «من اومدم اینجا، چون اونا رهبر رو شهید کردن. همین حرومیا.»
کمکم یخ گفتوگو داشت آب میشد.
– دعوای ما با اونا سر بهشت و جهنمه. سر خوب و بد. الان دو تا راه بیشتر تو دنیا نیست. راه امام حسین و راه یهود و حرومیا. آره، من اشتباه زیاد کردم.روی مچ دستش را نشانم داد. اسم تتلو را تتو کرده بود. کنارش ایموجی لاو کرهای بود. بعد ساق دستش را داد پایین، میان تتوهای دیگر. اشاره کرد: «ببین.» یک « یا حسین » نشانم داد. درِ دلش باز شده بود و تندتند حرف میزد.
– بهشت هشت طبقه داره، جهنم هفت طبقه. آره، شاید رفیقم که نماز میخونه، طبقه سه باشه، من طبقه یک.داشتیم با هم خداحافظی میکردیم. بهعنوان جمله پایانی گفت: «یه چی دیگه هم بهت بگم؛ همه چی خوب میشه. خیالت تخت. اوضاع اینجور نمیمونه.»
– رو چه حساب اینو میگی؟
خواست ضبط را خاموش کنم. فحشهای رکیکش را حواله همه به جز «رهبر» کرد. دردش این بود که چرا این همه ایرانی رفتهاند خارج و دارند برای «اونا» کار میکنند. برای استدلالش شاهد مثال آورد. اشاره کرد به جایگاه.
– من یه چیز ازش یاد گرفتم. سال هشتاد، نود بود. نمیدونم چند. با بچههای بسیج محل رفتیم دیدار آقا. آقا اونجا گفت بسیجی یعنی کسی که به درد بخوره. همین. والسلام. من همین یه چیز رو از این مرد فهمیدم.
گوشی را از جیب پنجم شلوار ششجیبم درمیآورم تا عکسش را بگیرم. اجازه نمیدهد. خداحافظی میکند. توی جمعیت گم میشود. به سمت خروجی میروم. دارم حسابکتاب میکنم او را کدام طبقه جهنم قرارش بدهم، خودم را کدام طبقه.از کنار جایگاه رد میشوم. آقا دور است. خیلی دور. عمامه سیاه روی پرچم ایران شده مثل خال مهرویان. زیبا و دستنیافتنی. از خودم میپرسم به درد میخورم؟



