به گزارش اصفهان زیبا؛ کتاب «نبض حیات: در گذر طب سنتی و طب نوین ایران»، توسط انتشارات نقش خورشید، به سال 1381 در 472 صفحه منتشر شده است. این کتاب که به زندگی و آثار دکتر ابوتراب نفیسی پرداخته است، به همت فرزندان وی نسرین نفیسی و مهدی نفیسی به زیور طبع آراسته شده است.
استاد ابوتراب نفیسی (۱۲۹۳–۱۳۸۶ شمسی) را اصفهانیها و شاید اکثر ایرانیها به عنوان پزشکی معجزهگر میشناختند. او علاوه بر پزشک، یک «حکیم» بود. از طرفی آخرین فرد از تبار حکیمانی بود که جسم و روح آدمی را شناخته بر اساس آن بیماریهای جسمی و روحی را درمان میکرد. از طرف دیگر طلایهدار پزشکی مدرن در اصفهان بود.
دکتر نفیسی، پس از گذراندن خدمت وظیفه سربازی در اصفهان، متصدی درمانگاه «کازرونی» این شهر شد و در سال 1325 به سمت دانشیار رشته «گیاهشناسی» آموزشگاه عالی بهداری انتخاب شد. در سال 1327، به سمت دانشیاری رشته «بالینی داخلی» و «قلب و عروق» آموزشگاه عالی بهداری و دانشکده بهداری منصوب شد؛ و سپس رئیس بخش داخلی شد و در نهایت نیز، در سال 1336، به استادی در رشته بالینی داخلی نایل شد.
دکتر نفیسی در سالهای 1331 تا 1338 رشته تکمیلی «قلب» را در دانشگاه «هاروارد» گذراند و توانست در رشته قلب و عروق تخصص بگیرد. در پی آن، برای کارهای مطالعاتی و شرکت در همایشهای علمی، به نقاط مختلف جهان سفر کرد.
ابوتراب نفیسی در سال 1345 از طرف شورای مرکزی دانشگاه به مدت سه سال به سمت ریاست دانشگاه «پزشکی و داروسازی» منصوب شد.
همکاران و نزدیکان دیگر دکتر نفیسی اذعان دارند که وی نه به عنوان پزشک، که به عنوان حکیم، مطرح است. آنها میگویند که وی هنگام مداوای بیماران توجه خاصی به ویژگیهای روحی و وضعیت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و وضعیت سکونتی بیماران دارد.

آنچه در ادامه میخوانید، گوشههایی از کتاب مذکور است که به روحیه ضداستعماری و وطندوستی دکتر نفیسی در مواجهه با میسیونها و جاسوسان مخفی انگلیسی اشاره دارد.
نفوذ اجانب در امر طبابت و نقش بیمارستانهای مذهبی
[صفحات 39-41]: نکته مهمی که در این باره باید به آن اشاره شود نفوذی است که عدهای از بیگانگان به نام پزشک و مؤسسات درمانی، مذهبی در بین مردم و سوق دادن به سوی بیگانهپرستی و یا لااقل احترام به بیگانه به دست میآوردند و چه بسیار سیاستهای ضد ملی و ضد اسلامی که از همین راه در طی دو قرن اخیر در ایران اعمال شده که ریشههای آنان تا همین اواخر نیز پابرجا بوده و هست.
یک نظر دقیق به روش کار این مؤسسات به ظاهر درمانی و شفابخش! این موضوع را روشن میکند که این مؤسسات در زیر لوای «درمان» و به نام «پزشک» به کار خود مشغول بودهاند. به عنوان میسیون مذهبی و با این نام غلطانداز علاوه بر دخالت در امور پزشکی مردم، به شدت درباره عقاید مسیحیگری هم تبلیغ میکردند و مردم را چه در ظاهر و چه در خفا نه فقط به سوی مسیحیت بلکه به سوی تبعیت از سیاست دولت بیگانهای که میسیون مزبور بدان وابسته بود میکشاندند و اگر در نظر بیاوریم که حضرت مسیح نزد ما مسلمانان بنا به نصّ قرآن بزرگترین معجزهاش شفا بخشیدن بیماران بود، این سوداگران منتسب به آیین آن حضرت نیز از این عقیده مسلمانان به سود سیاستهای شیطانی خویش استفادهای پس بزرگ میبردند و به قول خودشان، هم جسم و هم جان مردم را شفا میبخشیدند. حال آنکه در حقیقت آنان را طبق نقشههای شیطانی خویش به سوی مرگ و نیستی و دوری از وطن و ملیت و کیش و آیین گسیل میداشتند و از همینرو بود که اکثر پزشکان این مؤسسات از بین دسته خاصی از آنانی که درس سیاست و رموز استعمار ممالکی را که محل کار آیندهشان بود خوانده بودند، انتخاب میشدند. نمونه آنان در بیمارستان مسیحی اصفهان که بیش از صد سال سابقه کار دارد فراوان بوده و هست.
در زمانی که مبدأ این خاطرات به شمار میرود در بیمارستان اصفهان دکتری به نام دکتر «کار» میزیسته است. اتفاقاً اینجانب کتابهای او را در سال ۱۳۱۶ ه.ش که به اصفهان برگشتم، خریدم. در بین آنها چند کتاب غیر طبی جالب هم بود که نشاندهندۀ آگاهی فراوان این مبلغین به مسائل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ایران و اصفهان بود. دکتر «کار» اتفاقاً شهرت و محبوبیت کمنظیری بین مردم داشت. پس از او دکتر شافتر و بعداً دکتر وایلد بودند که هرکدام از آنها در جذب قلوب مردم و تحمیر آنان، مخصوصاً طبقه اشراف، داستانهای جالبی داشته و برای کشاندن آنان به سوی بیگانهپرستی از زرنگی و شیطنت خاصی برخوردار بودهاند.
به نظر نگارنده از بزرگترین لانههای جاسوسی و استعمار دولت فخیمه انگلیس، لااقل در این قسمت از ایران که شامل ایالات کرمان، بلوچستان، فارس، خوزستان، اصفهان، لرستان و نواحی جنوب خراسان و سیستان میشود، همین مؤسسات بوده است؛ نمونههایی از آن در طی جنگ جهانگیر دوم، در جریان ملی شدن نفت و سایر جنبشهای ملی و میهنی مشهود شد که شاید در طی خاطرات به اطلاع خوانندگان ارجمند رسانده شود.
روش رسوخ این استعمارگران ابتدا استفاده از احتیاج مردم به پزشک (با توجه به اینکه پزشک محرمترین فرد نسبت به مراجعهکنندۀ خویش است) و بعد رسوخ در بین خانوادهها و داخل اجتماعات و حتى منازل است. بعد، این پزشکان آن دسته را که با نفوذتر و در ضمن بیایمانتر و بیوطنتر میدیدند به سوی خود جلب نموده و با وعده و وعید میفریفتند و چون هم اختیار جان و هم ناموس و هم حیثیت و همه چیز آنان را به دست داشتند آنها را به هر طرف که میخواستند میکشاندند و این کار با صفاتی که در بالا نام برده شد، بیشتر مختص طبقۀ اشراف و سپس روحانینمایان و بعد طبقه به اصطلاح «روشنفکر» و به عبارت دیگر «زبدۀ» مردم میشد! و چون این گروه بدانسو کشانده میشدند، طبیعی است که توده مردم نیز که معمولاً چشمشان به این زبدگان و نخبگان اجتماع است به همان طرف سوق داده میشدند و چون سه عامل بزرگ اجتماع آنگونه که در ۵۰ سال قبل «زر» و «زور» و «زن» بوده، بیشتر در اختیار آنان قرار داشت، طبیعی است امکان پیدایش هرگونه جنبش ملی و میهنی و اسلامی حقیقی کمتر میبود و اگر میشد نیز به سرعت در نطفه خفه میشد. احتمال دارد نظیر یک چنین سیاست استعماری به وسیله دولتهای دیگر در قسمتهای دیگر کشور نیز انجام گرفته باشد.
به هر حال یکی دیگر از روشهای این میسیونها تربیت دستپروردگانی به نام حکیم، پزشک و یا دکتر! بود که در این بیمارستانها اغلب از خدمتگزاری و خدمتکاری شروع گشته و بر حسب معمول آن زمان به تدریج به فوت و فن طبابت آشنا میشدند و چون تربیتیافته اینگونه مؤسسات خارجی بوده و به زبان خارجی نیز آشنا میشدند، طبعاً در دل مردم نیازمند و بدون طبیب بیشتر رسوخ میکردند و رشتههای «استعمار»، یعنی استعمار جان و مال و ناموس و بهداشت و درمان و طرز تفکر، را به سرعت و آگاهانه یا ناآگاهانه عمیقتر و گستردهتر به درون اجتماع میکشاندند.
نظیر اینگونه تربیتشدگان در زمان مورد بحث ما چند نفر پزشک بودند که فقط دوتای آنها هنوز زندهاند که یکی سالیان درازی است از شغل طبابت دست کشیده و دیگری هنوز در شهر اصفهان به شغل چشم پزشکی مشغول است.
طبیعی است که یکی از عوامل مؤثر در مبارزه با پزشکان تحصیلکرده و جوان آن روز (و پیران امروز) همین مؤسسات خارجی و دستپروردگان آنها بودند که گفتهها و کردهها و رفتار و عقاید خارجیان را همچون وحی مُنزَل میپنداشتند و در اینباره از جان و دل و مال و قدرت و نفوذ خود نیز دریغ نداشتند.
البته نگارنده نمیخواهد خدمات درمانی نسبی را که اینان به مردم نمودهاند به کلی منکر شود؛ ولی عقیده دارد که اینگونه خدمات در مقابل صدمات روحی و اقتصادی و اجتماعی و سیاسی که به ایران و ایرانی وارد آوردهاند بسیار ناچیز است زیرا از ارکان اساسی استعمار و استثمار همۀ ملل عقبافتاده آن روز بوده و هماکنون به صورتی دیگر در بعضی ممالک دیگر یعنی به صورت نئوکولونیالیسم جریان دارد.
[تریاکی و معتاد کردن کودکان ایران توسط بیمارستان انگلیسیها]
[ص 118 و 119]: یکی از داروهایی که در زمان ورود من در اصفهان شایع بود و به کودکان و مخصوصاً نوزادان میدادند، گرد سفیدی به نام گَرد بچه بود که اساس آن را یک تركيب جیوهای تشکیل میداد که هم ملیّن بود و هم ضد سفلیس و هم زیانبخش (زیرا بعداً معلوم شد که این دارو سبب مسمومیت شده و بیماریهای مختلفی را در کودکان بهوجود میآورد. به همین جهت سالیان درازی است که قدغن شده است).
در ابتدا من چون با درخواست نسخۀ گَرد بچه از طرف مراجعین خود مواجه میشدم، نمیدانستم که موضوع از چه قرار است؛ پس از اندکی تحقیق و بررسی به این نتیجه رسیدم که بیمارستان انگلیسیها (و به تبعیت از آنان سایر پزشکان شاغل آن زمان در اصفهان) برای همه مراجعین نوزاد خود از این گرد استعمال میکنند. شاید آنان همه ایرانیان را سفلیسی میدانستند! و یا همه امراض شایع را ناشی از سفلیس میدیدند! ولی نکته لرزشآوری که کشف شد آن بود که به عنوان جلوگیری از اثر اسهالآور آن از پودر دوور که حاوی تریاک بود، (البته به صورت فرنگی آن،) استفاده میکردند و به هر بسته گرد مقداری هم از این پودر میافزودند و چون نوزادان بدینوسیله تریاکی و معتاد میشدند، الزاما با افزایش سن نوزاد برای اینکه اثر تریاک همچنان بماند، میزان پودر دوور را زیاد میکردند؛ یعنی مثلاً هر چند ماه یک سانتیگرم به میزان پودر میافزودند و پایه تریاکی شدن کودکان معصوم را از همان ابتدا میریختند.
البته من هم تا یکی دو سال، به دنبال استقبال مردم از این نوع دارو به تجویز آن ادامه میدادم ولی بعداً که کارها سروصورت بهتری پیدا کرد و حساب و کتابی پیدا شد و در ضمن زیان این داروها معلوم شد، دیگر از تجویز آنها خودداری کردم تا اینکه به کلی از فارماکوپه بیرون رفت.
[انگلیسیهای خیّر و هفتخط روزگار!]
[ص 136-138]: قبل از آنکه به خاطرات خود در آموزشگاه بهداری بپردازم، لازم است از روزی که هیچوقت فراموش نخواهم کرد ذکری به میان بیاورم:
جنگ خانمانسوز به مملکت ما سرایت کرده و در سوم شهریور ۱۳۲۰ ناجوانمردانه به وسیله متفقین آن روز اشغال شده بود. اوضاع آرام کشور ما به هم خورده، صاحبان نفوذ یا فرار کرده و یا خود را کنار کشیده بودند. در همین ایام (یعنی پس از اشغال ایران و وارد شدن آن در جنگ علیه آلمان) یک روز صبح خبر دادند که سر ریدر بولارد «Boulard» سفیر وقت انگلیس و همهکاره متفقین، با همراهان برای بازدید زایشگاه و از آن جمله درمانگاه کازرونی وارد شده است.
من با سابقۀ ذهنی و نفرتی که از دسیسهکاران کهنهکار و فریبندۀ امپراتوری داشتم، فوقالعاده از این بازدید متنفر بودم. تنها عکسیالعملی که توانستم نشان بدهم آن بود که برعکس دیگران از جای خود تکان نخوردم و به استقبال نرفتم و خود را جزو ملتزمين ركاب و سلامگویان و چاپلوسان جا نزدم. ایشان به اتفاق عدهای از انگلیسیان و اشراف قوم وارد شد. وقتی به او معرفی شدم، دیدم یکی از همراهان او به زبان فارسی بسیار روان با من صحبت کرد و حتی از یکی از اقوام من احوالپرسی کرد و از خصوصیات او اطلاعاتی داشت. بعد فهمیدم که نام این مرد زیرک و فعال در جلب منافع انگلیس، مستر «ترات» است.
اتفاقاً چندی قبل نیز یکی از پزشکان تهران پیردختری به نام «میس پالمرسمیت» را به من معرفی کرد و گفت که «ایشان از بانوان نیکوکار و خیراندیش و نوعدوست انگلیسی هستند و برای کمک به روستاییان فلکزده فریدن و بختیاری عازم آن صفحات هستند، ایشان خدمت شما میرسند تا از نظر پزشکی راهنماییهای لازم را به او بکنید که چه وسایل و چه داروهایی لازم است تهیه کند.» وقتی آمد، دیدم از آن هفتخطهای روزگار است! به زبان فارسی بسیار روان صحبت میکند و تمام رموز فریب را داناست. یکی دو پرستار از پرستاران ما را برای چند روز به عاریت گرفت که همراه خود به فریدن ببرد. بعداً نیز یکی دو بار دیگر آمد. او را در اصفهان و تهران در مجالس بزرگان دیدم و بر این نوع بزرگی صد لعنت فرستادم. چه آتشها که به دست اینگونه مردم در خفا افروخته نشد و چه فتنهها که علیه ملت ایران برپا نگردید!
چون رشتۀ کلام بدینجا رسید مطلب دیگری یادم آمد که بد نیست در حاشیۀ این یادداشتها و به عنوان یک جملۀ معترضه بنویسم و آن این است که در یکی از تعطیلات تابستان، سالهای بعد از جنگ شهریور 1320، به دهکدۀ پلامیر فریدن، مقر حکومت ایل چهارلنگ بختیاری رفتم. در منزل یکی از خوانین، منقلی نقره با تمام وسایل نقرۀ دیگر در میان بود. ظاهراً خان در مواقع مهمانیهای بزرگ از آن استفاده میکرد و برای آنکه مهمانها از او تجلیل کنند با به رخ کشیدن وابستگی خود به از ما بهتران! آن را در معرض چشمان تیزبین مردم قرار میداد. بر بدنۀ آن به زبان انگلیسی عبارتی نقش شده بود که مضمونش چنین بود: «به پاس دوستی به آقای …خان و خدماتی که در مدت توقف خود در فریدن داشتم، این تحفۀ ناقابل به ایشان تقدیم میشود».
تفصیل را از خان پرسیدم؛ گفت: «یک آمریکایی (اینجانب بعدها فهمیدم ادواردکیس افسر اطلاعات قشون است) در ایام جنگ بدینجا آمده و برای نقشهبرداری این مناطق از ما کمک خواست و ما هم کمکهای لازم را به او کردیم و پس از چند ماه وقتی خواست برود، این منقل کار بروجرد را به ما یادگار داد.»
… …
- نقاشی نوشین نفیسی از پدر- برگرفته از کتاب نبض حیات
- نقاشی نوشین نفیسی از پدر- برگرفته از کتاب نبض حیات
- در کنار همسر و فرزندان
- دوران دانشجویی
- در کنفرانس جهانی
- در بیمارستان کاشانی (ثریا)
- در کنار همکاران بیمارستان
- دکتر ابوتراب نفیسی در مطب
- به اتفاق همکاران در سرچشمههای زایندهرود













