به گزارش اصفهان زیبا؛ سخن از مردی است كه يکی از استوانههای محکم طب و پدر جراحی كشور محسوب میشود. دکتر مرتضی حکمی (1359-1283) جامع علم الابدان و علم الاديان و در عين حال نمونۀ اخلاق انسانی و اخلاق پزشکی بود و كسوت طب و طبابت و علم و دانش را به ثروت و مكنت دنيا نيالود. سهل الوصول بود و به راحتی حاضر بود بيماران بستری در منزل را ويزيت کند و بدون هيچگونه چشمداشت به نجات بيماران میشتافت. ازطرف ديگر، استادی دانشمند بود كه در تعليم و تربيت پزشكان و دستياران سر از پا نمیشناخت.
بنابر مدارك موجود، مرحوم دكتر مرتضی حَكَمی تا بهمن ماه سال ۱۳۵۱، تعداد ۹۹۹۱۰ عمل جراحی را انجام داد، اما ريالی پول بابت عمل جراحی نه از فقير و نه از غنی دريافت نكرد و پيوسته نگران حال فقرا و محرومين بود.
مرحوم دكتر حكمي علاوه بر احداث بخشی از بيمارستان خورشيد، بيمارستان بزرگی تحت عنوان بيمارستان اميد (بیمارستان سیدالشهدای فعلی) را كه برای درمان بیماران سرطانی در اصفهان اختصاص يافت، بنيان نهاد و تمام تلاش خود را مصروف تكميل و تجهيز اين بيمارستان ساخت كه همچنان پناهگاهی ارزشمند برای بيماران سرطانی است.
وي بالاخره پس از يك عمر تلاش و پايمردی در راه اعتلای علم طب و ارايه خدمات صادقانه پزشكی در ايران، در سال 1359 به بيماری قلبي مبتلا گرديد و جهت معالجه به پاريس عزيمت كرد ليكن در همان سال جان به جان آفرين تسليم نمود و نام نيكی در تاريخ از خود بر جای گذاشت. بنابر وصيت مرحوم دكتر حكمی، جنازه او پس از انتقال به اصفهان در مقبره خانوادگیاش جنب آرامگاه حاجيه خانم مجتهده امين به خاك سپرده شد.
- مجلس ترحیم دکتر مرتضی حکمی
مرحوم دكتر حكمی سه فرزند از خود باقی گذاشتهاند. دختر ايشان دارای درجه دكترا در رشته حقوق بينالملل و دو پسر آن مرحوم، پزشك متخصص برجسته در کشور فرانسه میباشند.
آنچه در ادامه میخوانید، بخشی از کتاب «عشق نهفته» تألیف دکتر مسعود کثیری، انتشارات دانشگاه علوم پزشکی اصفهان است که به سال 1390 در 130 صفحه منتشر شده است و به ابعاد سیاسی شخصیت دکتر حکمی میپردازد.

حوادث کودتای ۲۸ مرداد 1332 و دستگیری دکتر حکمی
بیان حوادث کودتا و علل آن نه مورد بحث ما و نه در حوصله این کتاب میگنجد، بنابراین تنها به بیان حوادثی که در این ماجرا برای دکتر حکمی پیش آمد و باعث برکناری و محروم ماندن دانشگاه از خدمات مدیریتی ایشان گشت میپردازیم.
دکتر حکمی علاوه بر اشتغال به امر تدریس و طبابت از توجه به امور سیاسی هم غافل نبود و در مراحلی خاص که احساس میکرد حضورش در اینگونه میادین مفید است، سعی میکرد تا با شرکت موثر خود دانشجویان و علماندوزان را از یکسونگری و جزماندیشی علمی رها نموده و به آنان روش حضور موثر و آگاهانه در تحولات سیاسی جامعه را بیاموزد. شاید اوج اینگونه فعالیت سیاسی ایشان را بتوان در دوران ملی شدن صنعت نفت و دولت دکتر مصدق دید.
بر اساس مندرجات دو سند موجود، ایشان در جریان حوادث ملی شدن صنعت نفت و دوران مصدق با حضور در تلگرافخانه اصفهان پشتیبانی خودش را از دولت اعلام نموده و همزمان با شروع تحریم نفتی ایران و اقدام دولت در فروش اوراق قرضه ملی طی نامهای خطاب به ریاست اداره دارایی و مالی-اقتصادی اصفهان درخواست میکند که تا زمان فروش اوراق قرضه ملی، همه حقوق ایشان به خرید این اوراق قرضه اختصاص یابد.
اینگونه فعالیتها باعث بازداشت و زندانی شدن ایشان توسط دولت کودتا گردید. گفته میشود که هر روز عصر دو نفر پاسبان وی را از زندان تا بیمارستان و یا مطب وی همراهی میکردهاند و پس از معالجه بیماران، مجددا وی را به زندان باز میگردانند.
دکتر عباس ادیب، عضو هیئت علمی دانشکده داروسازی که خود از نزدیک شاهد این جریانات و دسیسهچینی برای بازداشت دکتر حکمی بوده است، جریان بازجویی از اعضای هیئت علمی دانشگاه را چنین بیان میکند:
صبح روز بیست و پنج مرداد سال ۳۲ شمسی رادیو تهران اعلام کرد که در تهران کودتا شده اما عاملین کودتا دستگیر شدهاند. با این خبر عازم بیمارستان خورشید شدم؛ عده زیادی از اعضای هیئت علمی در دفتر مرحوم دکتر حکمی جمع شده بودند و درباره کودتا گفتگو میکردند که چه اقدامی باید کرد. به این نتیجه رسیدیم که تلگرافی با عنوان دکتر مصدق آماده کنیم و در آن از ایشان بخواهیم که کودتاچیان را به شدت سرکوب کند. در این تلگراف اشاره میشد که اهالی شهر اصفهان برآشفتهاند و بازار و مغازهها را تعطیل کردهاند و مجازات کودتاگران را خواستارند.
به راستی هم در شهر شور و غوغایی بود و در آن روز و روزهای بعد سروصدا و تظاهرات همهگیر بود. حزب توده ظاهرا بیش از همه در تکاپو و تلاش بود و خصوصاً در پایین کشیدن مجسمه رضاشاه در میدان جلوی سی و سه پل میدان انقلاب امروز دست داشت. یک اعلامیه دیگر هم از ملیون انتشار دادند که امضای مرا هم داشت. روز چهارم ورق برگشت و کودتای به ظاهر شکست خورده زنده شد. شاه که فرار کرده بود به کشور بازگشت و انتقامجوئیها آغاز شد. من که بسیار دلگیر و مایوس شده بودم و دست و دلم به کار نمیرفت تصمیم گرفتم سفری به شمال داشته باشم. در برگشت از شمال به تهران در یکی از خیابانها به دوستی برخورد کردم که از دیدن من تعجب کرد. علت تعجب او را جویا شدم؛ گفت در اصفهان شایع بود که تو را گرفتهاند. این بار من متعجب شدم و تا اندازهای نگران. تعجب از اینکه نگرفته را چگونه گرفتهاند و نگران از اینکه لابد چیزکی بوده که چیزها شده است.
به هر حال روز بعد از تهران به اصفهان آمدم و شنیدم که عدهای از پزشکان و اعضای هیئت علمی دانشکده و آموزشگاه به فرمانداری نظامی احضار شدهاند و در زمره احضارشدگان نام من هم بوده است…. به هرحال روز موعود به کاروانسرا یا آمادگاه (فرمانداری نظامی) رفتم. فرماندار نظامی در اتاق زاویه غربی مستقر بود و مرا به این اتاق هدایت کردند. هنگام ورود مشاهده کردم که آقایان دکتر جلوه، دکتر دانشگر، دکتر حکمی، دکتر درچهزاده و دکتر دانشور فرزانگان حضور دارند.
بازجویی حضوری و با صدای بلند در حضور جمع بود، بنابراین پرسشها و پاسخها به گوش همه میرسید به گونهای که من از اینگونه بازجویی تعجب کردم.
اولین نفر مرحوم دکتر جلوه بود که بازپرس از ایشان سوال کرد: «شما در روز ۲۵ مرداد تلگرافی به دکتر مصدق و علیه شاه کردید، چه جوابی دارید؟» آن مرحوم گفت: «من چنین تلگرافی را ندیدهام و امضا نکردهام.» با این انکار ساده، بازپرس به ایشان گفت: «بفرمایید با شما کاری ندارم.» دکتر جلوه از اتاق خارج شد و من تعجب کردم تلگرافی را که دستهجمعی همه ما امضا کردیم، چگونه قابل انکار است و چگونه من میتوانم امضای خود را انکار کنم! مرحوم دکتر جلوه از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بود و برای من قابل تصور نبود که با این صراحت تلگرافی را که در حضور عده زیادی امضا کرده بود انکار کند.
پس از ایشان بازپرس از آقای دکتر دانشگر درباره تلگراف سوال کرد. ایشان با جستجو در جیبهای خود، تقویم بغلی خود را بیرون آورد و ورق زد و اظهار داشت: «من اصولا روز ۲۵ مرداد در اصفهان نبودم که تلگرافی را امضا کنم، اینجا در دفتر یادداشت تقویم هم نوشتهام که در این روز در شهرضا بودهام.» با این جواب بازپرس ایشان را هم مرخص کرد و بعد نوبت به من رسید که در طول دو بازپرسی فوق و انکار امضا هرچه به خود فشار آوردم که امضای خود را انکار کنم ضمیر باطن اجازه نداد و تصمیم داشتم به هر قیمتی تمام شود امضای خود را تایید نمایم. منتها پیش خود گفتم باید متن تلگراف را ببینم شاید در این متن دستاویزی برای دفاع پیدا کنم.
بنابراین در اولین سوال بازپرس از او خواستم متن تلگراف را به من نشان دهد. بازپرس بیمضایقه تلگراف را به دستم داد. خواندم و اولین نکتهای که نظرم را جلب نمود، نبودن نام شاه، در متن تلگراف بود. همه جملات تلگراف بر سرکوب کودتاچیان و دشمنان ملت تکیه داشت اما هیچ نامی از شاه در آن جملات نبود. با خواندن این متن دستاویز لازم در ذهنم مجسم شد و به بازرس جواب دادم که «بلی، این تلگراف را من و همه عدهای که در این اتاق حاضر بوده و هستیم امضا کردیم.» با این جواب، بازپرس برآشفته شد و فریاد زد: «به چه مناسبت چنین تلگراف زشتی را امضا کردید؟» جواب دادم: «زشت نیست و بسیار هم زیباست؛ ظاهراً شما متوجه مفهوم کلمه کودتا نیستید، کودتا یعنی تغییر رژیم، تغییر رژیم هم یعنی تغییر رژیم مشروطه، بنابراین وقتی رادیو تهران اعلام میکند که شب گذشته عدهای قصد داشتند کودتا کنند و دستگیر شدند ما و دوستانی که مخالف تغییر رژیم و کودتا بودیم به نخستوزیر وقت تلگراف زدیم که کودتاچیان را تنبیه کند.»
با این جواب بازپرس بیشتر از پیش عصبانی شد و با فریاد گفت: «کسبه و بازار هم تعطیل کرده بودند که شما در تلگراف به آن اشاره کردید؟» جواب دادم: «کسبه و بازار هم جزء مردم این شهرند و همان تصور ما را داشتند.» بازپرس بازهم با تغیّر و تشدد صحبتهایی کرد. دست آخر گفت: «بسیار خوب آنچه گفتید، بنویسید» و من هم نوشتم و رفتم در کناری نشستم ببینم سه نفر حضار دیگر چه جواب میدهند.
جواب دندانشکن من دو نفر را راحت کرد و آقای دکتر درچهای همان جواب مرا داد و مرحوم دکتر دانشور که قصد داشت همان مطالب مرا بیان کند در بیان نظراتش ابهام و حاشیهای وجود داشت و بازپرس که از اعتراف ما عصبانی بود بر سر او داد کشید و ایشان در جواب این فریاد گفت «من مطالبی که آقای دکتر ادیب گفت تماما تایید میکنم.» پس از این بازجویی همه ما خارج شدیم و مرحوم دکتر حکمی باقی ماند و من تعجب داشتم که چرا اقرار ما باعث تغیر و عصبانیت بازپرس شده و چرا از دکتر حکمی که پیش از ما آمده بود بازپرسی نکرد و بازپرسی او به بعد از بازپرسی ما موکول شد.
آن روز جواب این چراها را نداشتم تا مدتی بعد دوستی که به جریان امر وارد بود گفت: «نظر دستگاه این بود که امضاکنندگان تلگراف امضای خود را انکار کنند تا مرحوم دکتر حکمی به عنوان جعلکننده امضاهای شما مورد تعقیب قرار گیرد. مرحوم دکتر حکمی مخابرهکننده تلگراف بود اما با اعتراف شما به امضاهای خود، دکتر حکمی نجات یافت.» به این ترتیب علت داد و بیداد بازپرس معلوم شد. با این تغیّر و تشددها میخواست ما را بترساند و وادار به انکار امضاء نماید.
این ماجرا را از آن رو مطرح کردم که ذکری از گرفتاریهای مرحوم دکتر حکمی و علت عزل او از ریاست دانشکده و آموزشگاه به میان آید و سرنوشت این موسسات آموزش عالی پس از عزل ایشان مطرح گردد که چگونه با کودتای ۲۸ مرداد در این دو موسسه اصفهان هم کودتا شد و طی نامه مورخ ۲۱ شهریور ۱۳۳۲ آقای دکتر حکمی از ریاست این موسسات عزل و آقای دکتر حسینقلی اوژند به جای ایشان نصب شد. از این تاریخ مرحوم دکتر حکمی خود را از گفتگوهای سیاسی و جدالهای روزمره میان استادان دیگر کنار کشید و به کار آموزش و تالیف و درمان میپرداخت. (ادیب، ص ۲۲۰)

کتاب پزشکی قانونی- تألیف مرتضی حکمی
- حکم ریاست آموزشگاه عالی اصفهان
- دکتر حکمی درمیان جمعی از پزشکان خارجی
- دکتر حکمی مشغول عمل جراحی باحضور جمعی از کارورزان
- دکتر حکمی در میان جمعی از پرسنل و کارآموزان پزشکی بیمارستان
- دکتر حکمی و جمعی از فارغالتحصیلان دارالمعلمین تهران، سال 1305- برگرفته از کتاب «پیشینه پزشکی اصفهان»- در این تصویر دکتر حکمی در کسوت روحانیت مشاهده میشود.
- نامه فریبرز حکمی به دکتر ابراهیم اسفندیاری (رئیس وقت دانشگاه علوم پزشکی اصفهان) درباره عکس فوق- مطابق این نامه، دکتر حکمی ابتدا به مدت یکسال در نجف اشرف در محضر آیتالله سید ابوالحسن اصفهان (مدیسهای) به خواندن دروس حوزوی مشغول بود و بعدا با حمایت ایشان برای تحصیلات پزشکی به اروپا عزیمت کرد.
- تکیه حکیمباشی (خاندان حکمی) در تختفولاد اصفهان- عکس از دکتر ابراهیم اسفندیاری- در اول انقلاب، باند مهدی هاشمی، مقبرۀ خاندان حکمی را تخریب کردند و شیشهها را شکستند، با این ادعا که اینها طاغوتی بودهاند!
- مقبره دکتر مرتضی حکمی در تکیه حکیمباشی- تخت فولاد اصفهان













