به گزارش اصفهان زیبا؛ شیفتهای پیدرپی و مکرر، فشار کاری بالا، اضطراب دائمی و حقوق اندک و مشکلات معیشتی، مخرجمشترک حرفهای همه پرستاران است؛ همانها که در بخشهای شلوغ و پرازدحام بیمارستانها مشغول به کار هستند و شاید آنطور که باید و شاید زحمات و نقش مهمشان در فرایند درمان، چندان به چشم نیاید.
آنها خستگی ناپذیرند!
پرستاران خستگیناپذیرند و با تمام سختیهایی که در طول شیفت کاری خود با آن روبهرو هستند، همچنان به تعهد خود پایبنداند و با علاقه به بیماران خدمات درمانی ارائه میدهند؛ یکی مثل زهرا حسینی که حدود دو دهه است لباس سپید پرستاری به تن کرده و صابون تمام مشقات آن را به تن مالیده است. او که سابقه کار در اورژانس بیمارستان کاشانی اصفهان را دارد، این روزها در کلینیکی کار میکند که بیماران مبتلا به اماس مدام به آنجا رفتوآمد میکنند؛ بیمارانی که به گفته زهرا خیلیهایشان جوان هستند و همین هم باعث میشود با دیدن آنها بند دلش پاره شود: «با بیمارانی در ارتباط هستیم که دچار بیماری اماس میشوند؛ افرادی که حتی از نام این بیماری میترسند؛ متأسفانه بیشتر این مراجعان خانم و همگی جوان هستند؛ شاید بین ۲۰ تا ۳۰ ساله. برخیهایشان هم در آستانه ازدواج یا ورود به دانشگاه به این بیماری مبتلا شدهاند و بعضی دیگر پس از ازدواج. این افراد در تمام مدت اضطراب و استرس بسیار بالایی دارند؛ به این معنا که همگی مدام نگرانند که مبادا دچار معلولیت و فلج اندامها شوند و با هر تغییر یا رخدادی، اضطراب زمینگیر شدن دارند.»
همراه با بیماران اماس؛ رنجی که عادی نمیشود
رفتوآمد این بیماران به آنجا و تعامل و ارتباط با آنها آسان نیست و تابآوری بالایی را میطلبد؛ حتی برای زهرا که سابقه کار در اورژانس که یکی از شلوغترین بخشهای بیمارستان است و افراد مختلف به دلایل متعدد راهی آن میشوند را دارد: «من دورهای در اورژانس نیز فعالیت کردهام. در آن بخش اگر اتفاقی رخ میداد، ناشی از تصادف و حادثهای بود که در کسری از ثانیه ایجاد میشد؛ اما این بیماری بهصورت ناخودآگاه بروز پیدا میکند. این افراد شب میخوابند و صبح با صدمه، بیحسی و اختلالات این بیماری بیدار میشوند که این مسئله پذیرش آن را بهمراتب دشوارتر میکند. در حوادث، فرد بهطور ناگهانی تصادف میکند، ضربه میخورد، از پله یا ساختمان سقوط میکند و افراد گوناگونی دچار سانحه میشوند؛ اما در اینجا وضعیت غالبا بدین صورت است که آدمها شب میخوابند و صبح که از خواب پا میشوند، با تاری دید، اختلالات بینایی یا آسیبهای جدی مواجه میشوند. اینکه فرد بدون پیشزمینه بخوابد و صبح هنگام بیداری دچار دوبینی شده باشد یا چشمش تار ببیند، بیشترین رنج و فرسایش روحی را به همراه دارد. از سوی دیگر، بسیاری از این مراجعان جوان هستند و هیچکدام نیز در بروز این بیماری تقصیری نداشتهاند.»
ذهن پرستاران مدام درگیر است و دغدغهها و صحنههای ناخوشایندی که در جلوی چشمشان رقم میخورد، تمامی ندارد؛ درست مثل شیفتهای بلند و پیدرپی آنها: «همین دیروز حدود ساعت ۳ بعدازظهر دختری ۱۷ ساله مراجعه کرده بود که دچار تاری دید و اختلال در بینایی شده و مواجهه با آن واقعا دشوار بود؛ حتی پس از بازگشت به منزل نیز مدام ذهنم درگیر وضعیت او بود. یا هفته گذشته، بیماری داشتیم که روز تولدش دچار اختلالات حرکتی و حس بدنش مختل شده بود و در راه رفتن تعادل نداشت. من با وجود اینکه شیفت کاریام به پایان رسیده بود و ساعت ۶ عصر قصد بازگشت به منزل را داشتم، دیدم که برایش پالستراپی تجویز شده است؛ بنابراین با وجود خستگی مفرط ناشی از شیفت صبح، تا ساعت ۸:۳۰ شب در مرکز ماندم و داروهای او را تزریق کردم. میتوانستم از او بخواهم که صبح روز بعد مراجعه کند، اما با توجه به وضعیت حاد بیماری، اضطراب شدید و گریههای آن دختر، وجدانم اجازه نداد محل کار را ترک کنم و تا ساعت ۸:۳۰ شب که امور درمانیاش پایان یافت و به منزل رفت، کنار او ماندم. او دختری نوجوان در سال اول دوره دوم متوسطه بود که استرسهای ورود به مقطع جدید تحصیلی و گزینشها فشار زیادی به او وارد کرده بود.»
اگرچه پرستاران در طول شیفتهای مختلف و فعالیت در بخشهای بیمارستان با بیماران زیادی سر و کار دارند، اما زهرا معتقد است، ارتباط با بیماران مبتلا به اماس برایش سختتر از باقی بیماران است؛ چون «تمام رویدادهایی که در این بخش میگذرد در خاطر ثبت میشود، اما از جمله دشواریهای عمده، حساسیت بسیار بالای بیماران این بخش است. مراجعان ما عموما روحیهای بسیار حساس دارند؛ در عین حال که بسیار مهربان هستند، حساسیت روحی بسیار بالاتری نسبت به سایر بیماران از خود نشان میدهند. هنگام آمادهسازی و تزریق داروها یا حل کردن آنها در سرم، حساسیت و بیاعتمادی نشان میدهند؛ بهگونهای که لازم میشود حتی شیشه خالی دارو را به او نشان دهیم. گاهی این میزان از عدم اعتماد بسیار آزاردهنده است، هرچند میدانیم این رفتارها ناشی از ماهیت بیماری، حساسیت بالای روحی و محل درگیری پلاکهای مغزی در بخشهای مختلف است. بههرحال، فعالیت در محیط بیمارستان، همواره توأم با بیماری، ناراحتی و اندوه است و فرد نمیتواند در جریان زندگی نسبت به این مسائل بیتفاوت باشد.»
برای زهرا، این مسائل هیچوقت عادی نشد و به آن عادت نکرد: «برخلاف تصوری که میگویند این مسائل با گذشت زمان عادی میشود، هرگز چنین اتفاقی رخ نخواهد داد. وقتی تشنج بیماری یا گریه و بیقراری خانوادهها را از نزدیک مشاهده میکنید، قطعا بر روحیه شما اثر میگذارد. ما در این بخش شاهد از دست رفتن عزیزان و بیتابی خانوادهها هستیم و این صحنهها صددرصد بر روان تأثیرگذار است و هرگز عادی نخواهد شد. باید توجه داشت که ارائه خدمات به این افراد نباید صرفا به تزریق دارو محدود شود؛ بلکه بیمار نیازمند دریافت آرامش و برقراری ارتباط عاطفی است تا بتواند دوره درمان را سپری کند.»
زمانهایی هم بوده که برای زهرا کند و کشدار گذشته است؛ فکر و خیال ترک کردن کارش بعضی وقتها مثل خوره به جانش افتاده؛ اما «گاهی از فرط خستگی به کنارهگیری یا استعفا نیز فکر میکنم؛ چراکه فشارهای عصبی این حرفه بسیار زیاد است. از نظر مالی و دریافت حقوق نیز حمایت کافی وجود ندارد. در مقایسه با سایر سازمانها که برای بازگشایی مدارس، اعیاد و مناسبتها مزایایی در نظر میگیرند، در بخش سلامت با وجود این شرایط دشوار، تعرفهها بسیار پایین است و مبالغ ناچیزی برای اضافهکاری همکاران پرداخت میشود که پس از کسر مالیات، انگیزه و توان فرد را میکاهد. علاوه بر خدمات درمانی، بار آموزش به بیمار نیز در این بخش بسیار سنگین است. روند مصرف داروها باید مکررا برای بیماران تشریح شود و گاه با وجود اینکه بارها و بهصورت مکتوب نیز نحوه مصرف دارو را یادداشت میکنیم، به دلیل ماهیت بیماری دچار فراموشی میشوند یا نحوه مصرف را به درستی اجرا نمیکنند. بنابراین خستگی مفرط در این مسیر امری انکارناپذیر است و همه ما این فشار را احساس میکنیم.»
30 سال در ردای سپید؛ از دلهره احیا تا لبخند زندگی
نسرین فانیان، کارشناس ارشد پرستاری، سوپروایزر آموزش سلامت مرکز قلب شهید چمران که ۵۳ سال دارد و ۳۰ سال است که هر روز ردای پرستاری به تن کرده هم معتقد است با هر شیفت کاری که پشت سر گذاشته، خاطرهای هم توی ذهنش برای همیشه ثبت کرده است: «زندگی یک پرستار تمامش خاطره است؛ هر شیفت، هر ساعت و هر بیماری که به بیمارستان مراجعه میکند، روایتی را رقم میزند؛ باید بگویم که لحظهبهلحظه حرفه پرستاری پر از خاطرات تلخ و شیرین و غرورآفرین است.» او از شیفت شبی میگوید که روزهای آخر بارداریاش را طی میکرد؛ اما «در هشتمین ماه بارداری و در بیمارستان شیفت بودم تا شاید خدمتی به خلق کرده باشم در ابتدای شیفت، بیمارم یکدفعه دچار نامنظمی خطرناک ضربان قلب شد و من نیز سریع با وجود سنگینی و سختی حرکت به بالینش رفته و شروع کردم به مراقبت و احیای او.» خاطرات آن شب تا همین لحظه از ذهن او پاک نشده است: «آن شب بیمار چندبار بدحال شد و شروع به احیا و ماساژ قلبی کردم؛ همکارم مرتب میگفت برای شما خوب نیست، ولی فقط به این فکر میکردم که این مادر را باید نجات داد. بالاخره بیمار هوشیار شد و لبخند رضایت آن همراه بیمار که دختر جوانی بود، صحن زیبا و بهیادماندنی برایم شد.»
او که در بیمارستان خورشید نیز فعالیت کرده است، میگوید: «یک عصر روز جمعه پدر خانوادهای در CCU اورژانس بیمارستان خورشید احیا شد؛ اتفاقی خوشایند و شگفتانگیز! شب، شیفت تمام شد و داشتم از در اورژانس خارج میشدم، جمعیت زیادی در محوطه ایستاده بودند و همگی به خاطر این اتفاق، خنده بر لب داشتند و تشکر میکردند. آنها میگفتند ما شاهد زحمات شما و همکارانتان بودیم که مثل پروانه دور بیماران میچرخیدید و خدمات ارائه میدادید!»
خاطرات تلخ و شیرین پرستاران که در طول شیفتهای کاری خود، پشت سر گذاشتهاند، یکی دو تا نیست؛ خاطراتی که برخیشان وقتی در جلوی چشم آنها مرور میشود، خنده به لبشان میآورد و اما بعضی دیگر، چشمشان را تر میکند و گلویشان را میفشارد؛ با این همه، اما آنها خستگیناپذیرند و همچنان در خط اول درمان مشغول به کار هستند!



