آمنه قاسمی، شاعر و وکیل نابینای خمینی‌شهری، دنیای نادیدنی‌اش را با غزل‌هایش تماشایی کرده است

شعر، حافظه روشن تصویرها برای چشمانی که نمی‌بینند

سیاهی برای آمنه قاسمی پایان جهان نیست؛ نقطه‌ای است که می‌توان از آن عبور کرد و به روشنایی رسید. شاید همین نگاه را بتوان در عنوان نخستین مجموعه شعر او، «بالاتر از سیاهی»، نیز جست‌وجو کرد؛ کتابی که از تجربه‌های شاعری می‌گوید که جهان را در حد نور می‌بیند.

تاریخ انتشار: ۱۳:۰۶ - شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۵
مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه
شعر، حافظه روشن تصویرها برای چشمانی که نمی‌بینند

به گزارش اصفهان زیبا؛ سیاهی برای آمنه قاسمی پایان جهان نیست؛ نقطه‌ای است که می‌توان از آن عبور کرد و به روشنایی رسید. شاید همین نگاه را بتوان در عنوان نخستین مجموعه شعر او، «بالاتر از سیاهی»، نیز جست‌وجو کرد؛ کتابی که از تجربه‌های شاعری می‌گوید که جهان را در حد نور می‌بیند، اما در شعرهایش به تصویرهایی فراتر از آنچه چشم می‌تواند دریافت کند، جان می‌بخشد. آمنه قاسمی شاعر

قاسمی، متولد بهمن ۱۳۶۲ و ساکن خمینی‌شهر، کارشناس ارشد حقوق خصوصی از دانشگاه اصفهان، دارای مدرک کارشناسی روان‌شناسی و وکیل پایه یک دادگستری است. او که از بیماری شبکیه رنج می‌برد، از کودکی با محدودیت بینایی مواجه بوده و اکنون تنها نور را تشخیص می‌دهد؛ بااین‌حال، این محدودیت مانع پیگیری تحصیل، فعالیت حرفه‌ای و زیستن در جهان ادبیات نشده است. علاقه به ادبیات و حضور در انجمن‌های شعر، از سال ۱۴۰۰ مسیر جدی شاعری را برای او رقم زد؛ مسیری که با آموختن وزن و اصول شعر، شنیدن و خواندن آثار دیگران و پذیرفتن نقدها ادامه یافت و پاییز سال گذشته به انتشار نخستین مجموعه شعرش، شامل ۳۳ قطعه در قالب‌های غزل و چهارپاره، در انتشارات گفتمان اندیشه معاصر انجامید.

برای قاسمی، شعر راهی برای بیرون کشیدن احساسات انباشته، رسیدن به آرامش و حفظ تصویرهایی است که نمی‌خواهد از حافظه‌اش پاک شوند. او در کنار وکالت، از تجربه‌های انسانی و اجتماعی موکلانش نیز الهام می‌گیرد و معتقد است شاعری، همچون وکالت، با مسئولیت اجتماعی همراه است. در این گفت‌وگو، از جهان شاعرانه او، نسبت تخیل و تجربه زیسته، معنای «بالاتر از سیاهی» و پیوند شعر با زندگی و حرفه‌اش پرسیده‌ایم.

چه شد که شعر را به عنوان زبان اصلی برای بیان جهان درونی‌تان انتخاب کردید؟

خیلی وقت‌ها انسان حس می‌کند زبان ساده نمی‌تواند مقصودش را برساند و به یک زبان عمیق‌تر و تأثیرگذارتر نیاز دارد. شعر همان مسیری بود که حالم را خوب می‌کرد. انگار شعر، مسائل را از درون من می‌کشد بیرون. وقتی واردش شدم، دیدم چقدر فشارهای روحی و روانی و مسائلی که برایم وجود دارد، به‌ویژه برای من به‌عنوان یک وکیل نابینای زن که با همه محدودیت‌ها و مسائلش در جامعه فعالیت می‌کنم، با شعر گفتن به آرامش می‌رسد. نوشتن، انسان را به خودشناسی می‌رساند. نوشتن حتی در ساده‌ترین شکلش حال آدم را خوب می‌کند و هرچه این زبان پیچیده‌تر باشد، در بهبودی حال آدمی مؤثرتر است.

پس شعر را راهی برای شناخت خودتان انتخاب کردید.

من شعر را به‌عنوان راهی برای شناخت خودم انتخاب نکردم؛ اما یکی از نتایجی که به آن رسیدم، شناخت خودم بود. آمنه قاسمی شاعر

وقتی شعری را می‌سرایید، نقطه آغاز این سرودن چیست؟ یک تصویر، یک اتفاق، یک حس، یا یک کلمه؟

بیشتر یک «حس» است که در یک آن ایجاد نمی‌شود. دقیقاً یک حس است. خیلی کلمه‌محور نیست؛ بلکه یک اتفاق، حسی را ایجاد کرده و این حس در ذهن من سنگینی می‌کند و نهایتاً یک هفته، دو هفته یا سه هفته بعد، جرقه شعرش زده می‌شود. البته من وقتی حال خیلی خوب یا خیلی بدی دارم، نمی‌توانم چیزی بنویسم؛ اما این روند بعداً آغاز شده و جرقه سرودن شعر زده می‌شود.

آیا از همان ابتدا که شروع به شعر گفتن کردید، به یک زبان و سبک مشخص علاقه داشتید، یا به‌مرور زبان شاعرانه‌تان شکل گرفت؟

برای هرکسی زبان شاعرانه‌اش به‌مرور شکل می‌گیرد. وقتی به شعرهای اولیه‌‌مان نگاه می‌کنیم، می‌بینیم ابتدایی‌تر است، زبان شکل نگرفته و مبهم است و یک‌سری نکات دستوری دارد. من کلاً به شعر در قالب‌های کلاسیک بیشتر علاقه دارم و شعر خودم هم همان‌طور شد. البته شاید این موضوع به نسلم هم مربوط باشد. من متولد دهه شصت هستم و دهه‌شصتی‌ها شاید بیشتر غزل دوست داشته باشند. شاید اگر دهه‌هشتادی بودم، مدل دیگری می‌نوشتم. به هر حال، فکر می‌کنم این سبک به مرور شکل گرفته است؛ زیرا بخشی از آن حاصل آموزش و فضای انجمنی است. در انجمن‌هایی که حضور داشتم، شعر شنیدم، شعر خواندم و نقد شدم. اکثر دوستان هم در آنجا سنتی و کلاسیک می‌سرودند. آمنه قاسمی شاعر

شما دنیا را در حد نور و سایه‌روشن می‌بینید. این مدل دیدن چه تأثیری بر اشعارتان گذاشته و چطور جهان تخیلی و شعری شما را شکل داده است؟

مشکل چشمی من «آر پی» و مربوط به شبکیه است. از ابتدا دیدم کامل نبود. هیچ‌وقت رنگ‌ها را تشخیص نمی‌دادم و دنیای رنگ‌ها برای من دنیای بسیار قشنگ و زیبایی بود. همیشه به عکاسی علاقه داشتم؛ چون وقتی داخل دوربین نگاه می‌کردم، همه‌چیز را پررنگ‌تر می‌دیدم و برایم خیلی جالب بود. به‌مرور زمان، همان مقدار بسیار کم بینایی که از ابتدا داشتم (زیر یک درصد)، با پیشرفت بیماری شبکیه از دست رفت و الان در حد نور می‌بینم.

بنابراین، تجربه بصری من محدود به نور است؛ اما تجربیات و تصاویری که در ذهن دارم، هرچند شاید کامل نباشند، باقی مانده‌اند. مثلاً من شاید یک درخت را با تمام جزئیاتش هیچ‌وقت در ذهنم نداشته باشم؛ اما خود «درخت» را در ذهن دارم و این تصویر در ذهنم همیشه پررنگ است. منی که الان نمی‌بینم، دوست دارم تصورش کنم و دوست ندارم چیزهایی که دیده‌ام، در ذهنم فراموش شود. برای همین، یکی از ویژگی‌هایی که درباره شعر من می‌گویند، این است که شعرهایم «تصویری» است؛ چون خودم نمی‌خواستم تصویرها از ذهنم پاک بشود. توضیح دادنش شاید کمی سخت باشد؛ اما همیشه سعی می‌کنم در ذهنم تصویر به تصویر جلو بروم. آمنه قاسمی شاعر

یعنی شعر باعث شده تصاویر و زیبایی‌ها را از یاد نبرید و در ذهنتان ثبتشان کنید؟ آمنه قاسمی شاعر

دقیقاً، تا آن‌ها را با تخیلم یادآوری کنم. در حالت عادی، انسان نمی‌نشیند همین‌طور تخیل کند و به خیالش بال‌وپر بدهد. یک‌جورهایی غیرعادی به نظر می‌رسد. اما ماهیت شعر، داشتن تخیل است و این به من کمک می‌کند که داشته‌های تصویری قدیمی‌ام را از یاد نبرم.

تا حالا شده تصویری را در شعرتان توصیف کنید که آن را به معنای متعارف و واقعی‌اش تجربه نکرده‌اید، اما در ذهنتان کاملاً زنده باشد؟

اوایل که شعر می‌گفتم، با توجه به اینکه بینایی را به معنای کامل نداشتم، خیلی از مفاهیم اشعارم انتزاعی بود و کسانی که اشعارم را می‌خواندند، منظورم را درک نمی‌کردند. از نظر خودم و با توجه به خیال و ذهنیت خودم همه‌چیز کاملاً درست و بجا بود؛ اما بعداً یاد گرفتم که متعارف‌تر بنویسم و منظورم را بیشتر وارد شعر کنم. این کار خیلی سختی بود؛ چون من تجربه دیدنِ عادی را نداشتم؛ اما کم‌کم یاد گرفتم طوری بنویسم که برای مخاطب ملموس باشد و فقط به زاویه‌دید خودم به‌عنوان شاعر توجه نکنم. آمنه قاسمی شاعر

من یک سری تصاویر را هرگز ندیده‌ام؛ مثلاً من هیچ‌وقت غروب و طلوع خورشید را درست ندیده‌ام، هیچ‌وقت ستاره یا امواج دریا را ندیده‌ام؛ اما خیالم آن‌ها را برای من توصیف کرده است. دریایی که من می‌بینم، سطحی صاف است که با صدای امواجش به من نشان می‌دهد در حال حرکت است. توصیف آنچه من می‌بینم، با آنچه شما می‌بینید، خیلی فرق دارد. یک نقاشی ساده و یک‌بعدی را در نظر بگیرید. وقتی من می‌نویسم «دریا مواج است»، تصاویری تک‌بعدی در ذهنم است که بخشی از آن حاصل کتاب خواندن و شنیدن توصیفات دیگران است. هرکسی بنا به شرایط جسمی‌اش متفاوت است. من که نابینا هستم، قدرت شنوایی و لامسه‌ام قوی‌تر بوده و خداوند این قدرت را در اختیارم گذاشته است. همان‌طور که فرد ناشنوا بینایی قوی‌تری دارد، بقیه احساسات من هم به کمک من می‌آیند، به اضافه یک‌سری دانش که مجبورم اکتسابی به دست بیاورم.

 نام کتاب شما «بالاتر از سیاهی» است. این نام از تجربه شخصی شما آمده یا پشتش یک نگاه فلسفی و جهان‌بینی وجود دارد؟

شاید بشود گفت یک جهان‌بینی است. احساس من به زندگی این است که سیاهی، آخر دنیا نیست. هرکس زندگی منِ نابینا را می‌بیند، آن را با سیاهی و تاریکی گره می‌زند. من می‌خواهم بگویم بالاتر از سیاهی، فقط روشنایی و نور و امید است. سیاهی پایان کار نیست. اصلاً تو باید از سیاهی رد بشوی تا به نور برسی. اینکه می‌گویند «بالاتر از سیاهی رنگی نیست»، به نظر من یک اشتباه خیلی بزرگ است. تا وقتی سیاهی تجربه نشود، نور هم تجربه نمی‌شود. تو باید از سیاهی عبور کنی تا ببینی بالاتر از سیاهی چیست. بالاتر از سیاهی فقط نور و روشنایی است. آمنه قاسمی شاعر

 کتاب شما به خط بریل هم چاپ شده است؟ آمنه قاسمی شاعر

بله، کتابم را علاوه‌بر نسخه بینایی، مؤسسه آموزشی «ابابصیر» در اصفهان و «کتابخانه رودکی» در تهران به خط بریل برای نابینایان چاپ کرده‌اند.

پس شما در همه زمینه‌ها آموزش‌هایتان را با خط بریل دیده‌اید. آمنه قاسمی شاعر

بله. البته کتاب‌های بریل حجم بسیار زیادی دارند. حجم قرآن با ترجمه را در نظر بگیرید. کتاب بریل بدون ترجمه مثلاً ده جلد است و با ترجمه سی جلد می‌شود. به همین دلیل، از جایی به بعد نیاز شد که از کتاب‌های صوتی یا نرم افزارهای گویاساز الکترونیکی استفاده کنم. امروزه، خوشبختانه با وجود نرم‌افزارهای تبدیل متن به صوت، امکانات مطالعه برای نابینایان خیلی بیشتر و دسترس‌پذیرتر شده است. من هم تمام آموزش‌هایم را در زمینه حقوق و سایر حوزه‌ها با خط بریل و ابزارهای صوتی دنبال کرده‌ام.

شما وکیل هم هستید. وکالت و شاعری جهان‌های بسیار متفاوتی دارند؛ یکی خیلی خشک است و با استدلال ومنطق و قاعده پیش می‌رود و دیگری بسیار نرم است، تخیل و عاطفه دارد. چطور بین این دو جهان رفت‌وآمد می‌کنید؟

به نظر من هیچ تعارضی ندارند. اگر وکیلی تمام زندگی‌اش خشک باشد، چه لذتی از زندگی می‌برد؟ به نظرم نیاز است که در کنار کار سنگین و پرمسئولیت وکالت، روح انسان بتواند آرامش بگیرد و سبک شود تا بتواند راحت‌تر بار مسئولیت‌هایش را به دوش بکشد. خودم هم اول فکر می‌کردم واقعاً تعارض دارند؛ اما وقتی زندگی نویسندگان و شاعران بزرگ را می‌خوانید، می‌بینید خیلی از آن‌ها حقوق خوانده‌اند و اصلاً چنین تعارضی وجود ندارد. کسی که دغدغه‌های اجتماعی دارد، حقوق می‌خواند و قاضی یا وکیل می‌شود.

شاعر هم کسی است که دغدغه اجتماعی دارد و زبانِ جمع می‌شود. وقتی شعر را برای خودت می‌گویی، دست خودت است؛ اما وقتی قرار است منتشر شود و مخاطب داشته باشد، تو یک مسئولیت اجتماعی داری؛ درست مثل همان کسی که کار حقوقی انجام می‌دهد. هر دو نفر مسئولیت‌های اجتماعی دارند. در دادگاه هم که قرار می‌گیری، مشکلات دیگران را می‌بینی. قرار نیست تمام چیزهایی را که می‌سرایی، صرفاً زندگی زیسته خودت باشد. وقتی با موکلم صحبت می‌کنم، مسائل زندگی او هم وارد زندگی زیسته من می‌شود و احساساتی در من ایجاد می‌کند که یک آنِ شاعرانه را شکل می‌دهد. خیلی از شعرهای من اتفاقاً از همین مسائل اجتماعی و موکلانم شکل گرفته است. آمنه قاسمی شاعر

در پایان، ما را میهمان اشعارتان کنید. آمنه قاسمی شاعر

دو بیت از اشعارم را که دوستشان دارم، می‌گویم:

«برای ما که سیاهی گذشته از سرمان/ به جز سفید زمان هیچ ایستگاهی نیست»، «مشکی نمی‌پوشم، مبادا در سیاهی گم شود دنیا/ من صبحم و حتی برای لحظه‌ای یلدا نخواهم شد»