بازخوانی مسئولیت سازمان‌های فرهنگی در خلق، حفظ و توسعه ظرفیت‌های فرهنگی

تأملی در منطق ظرفیت‌آفرینی نظام مدیریت فرهنگی

بازخوانی مسئولیت سازمان‌های فرهنگی در خلق، حفظ و توسعه ظرفیت‌های فرهنگی

تاریخ انتشار: ۱۳:۳۱ - شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۵
مدت زمان مطالعه: 7 دقیقه
تأملی در منطق ظرفیت‌آفرینی نظام مدیریت فرهنگی

سازمان‌های متعددی، مستقیم یا غیرمستقیم، در حوزه فرهنگ فعالیت می‌کنند. برخی مأموریت خود را ارتقای فرهنگ عمومی تعریف کرده‌اند، برخی به فرهنگ شهرنشینی و شهروندی می‌پردازند و برخی نیز در حوزه‌های فرهنگی، اجتماعی، آموزشی و رسانه‌ای ایفای نقش می‌کنند.

این سازمان‌ها برای تحقق مأموریت‌های خود بودجه اختصاص می‌دهند، نیروی انسانی به‌کار می‌گیرند، امکانات فراهم می‌کنند و محصولات فرهنگی تولید و عرضه می‌کنند؛ بااین‌حال، کمتر به یک پرسش بنیادین توجه می‌شود: این سازمان‌ها برای خلق و توسعه ظرفیت‌هایی که اساساً امکان انجام فعالیت فرهنگی را فراهم می‌کنند، چه می‌کنند؟

به نظر می‌رسد یکی از ضعف‌های ریشه‌ای مدیریت فرهنگی، غلبه نگاه مصرف‌محور بر رویکرد ظرفیت‌ساز است. سازمان‌های فرهنگی، حتی زمانی که در ظاهر تولیدکننده محصولات فرهنگی‌اند، در لایه‌ای عمیق‌تر عمدتاً مصرف‌کننده ذخایر و ظرفیت‌هایی هستند که لزوماً خود را مسئول خلق، حفظ، تقویت و توسعه آن‌ها نمی‌دانند.

آن‌ها از کنشگران موجود استفاده می‌کنند، در میدان‌های از پیش شکل‌گرفته فعالیت می‌کنند و به روش‌ها و فناوری‌هایی متکی‌اند که غالباً در جای دیگری تولید شده‌اند؛ بی‌آنکه لزوماً توسعه این ظرفیت‌ها را بخشی از مأموریت خود بدانند.

این وضعیت، حلقه مفقوده‌ای در نظام مدیریت فرهنگی است؛ حلقه‌ای که فقدان آن، از سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی تا اجرا و اثربخشی فعالیت‌های فرهنگی را با ضعف و محدودیت مواجه می‌کند.

فعالیت فرهنگی و سه ظرفیت بنیادین آن

هر فعالیت فرهنگی از مجموعه‌ای از ارکان و مؤلفه‌ها، از جمله موضوع، مسئله، هدف، مخاطب، محتوا، قالب، منابع و ابزارها شکل می‌گیرد. اما در کنار این عناصر، پرسش مهم‌تری نیز وجود دارد: چه ظرفیت‌هایی امکان شکل‌گیری، تحقق، اثربخشی و تداوم فعالیت فرهنگی را فراهم می‌کنند؟

در این یادداشت، ظرفیت فرهنگی به مجموعه توانایی‌ها، بسترها و دانش‌های انباشته‌ای اشاره دارد که امکان شکل‌گیری، هدایت، تحقق، تکرار و توسعه فعالیت‌های فرهنگی را فراهم می‌کنند. ظرفیت، برخلاف محصول که خروجی مستقیم یک فعالیت است، امکانی است که در فعالیت‌های بعدی نیز می‌توان از آن بهره برد.

تمرکز این یادداشت بر سه ظرفیت بنیادین فعالیت فرهنگی است: عامل، میدان و فناوری فرهنگی.

عامل، اراده و توان انسانی لازم برای پیشبرد کنش را فراهم می‌کند. میدان، بستر مناسبات و فرصت‌های تحقق و اثرگذاری آن را شکل می‌دهد و فناوری فرهنگی، دانش و تجربه را به سازوکارهای عملی و قابل تکرار و توسعه تبدیل می‌کند.

این سه ظرفیت در عمل به یکدیگر وابسته‌اند. عامل برای اثرگذاری به میدان مناسب نیاز دارد. میدان بدون حضور و کنشگری عاملان، به بستری کم‌تحرک تبدیل می‌شود و فناوری نیز زمانی به ظرفیتی مؤثر بدل می‌شود که در میدان واقعی به کار گرفته شود و در اختیار عاملان توانمند قرار گیرد.

منابع مالی، تجهیزات و امکانات نیز برای فعالیت فرهنگی ضروری‌اند؛ اما تأمین آن‌ها به‌تنهایی به معنای برخورداری از ظرفیت لازم برای شناخت مسئله، طراحی و راهبری فعالیت و دستیابی به اثری پایدار نیست.

عامل فرهنگی؛ فراتر از نیروی انسانی و مجری

در فعالیت فرهنگی، صرف حضور نیروی انسانی متخصص یا به‌کارگیری مجریان ماهر، به معنای برخورداری از عامل فرهنگی نیست. عامل فرهنگی کسی است که در نسبت با یک مسئله یا هدف فرهنگی، جایگاه و نقش خود را آگاهانه تشخیص می‌دهد، هدف فعالیت را مبنای عمل قرار می‌دهد و نسبت به پیشبرد آن احساس مسئولیت و التزام درونی دارد.

تفاوت عامل با آنچه می‌توان «مغزافزار» نامید، به نوع نسبت فرد با هدف و هویت فعالیت بازمی‌گردد و صرفاً با میزان تخصص و هوشمندی او سنجیده نمی‌شود.

بنابراین، مسئله سازمان‌های فرهنگی صرفاً تأمین نیروی انسانی متخصص یا جذب مجریان ماهر نیست. مسئله اصلی، برخورداری از افرادی است که بتوانند مسئله فرهنگی را بشناسند، نسبت خود را با آن تعریف کنند و از موضع آگاهی، اراده و مسئولیت در پیشبرد آن نقش‌آفرینی کنند.

شکل‌گیری و تقویت عاملیت فرهنگی را نمی‌توان به وجود چند رشته دانشگاهی یا برگزاری دوره‌های آموزشی برای نیروهای اجرایی تقلیل داد. این امر مستلزم توجه به عاملیت در تمام شئون و مراحل فعالیت فرهنگی است.

میدان فرهنگی؛ فراتر از فضای فیزیکی و دیجیتال

میدان فرهنگی را نباید با مکان برگزاری فعالیت یا فضای فیزیکی و دیجیتال اشتباه گرفت. میدان، بستر و عرصه راهبردی تحقق عمل فرهنگی است و مجموعه‌ای از مناسبات، موقعیت‌ها، فرصت‌ها، قواعد، منابع و نیروهای اجتماعی را دربرمی‌گیرد که کنشگران در آن امکان طراحی، انجام، گسترش و اثرگذاری فعالیت خود را پیدا می‌کنند.

میدان، عرصه مفهومی و عینی عمل فرهنگی است؛ عرصه‌ای که در آن کنشگران همکاری، رقابت یا تقابل می‌کنند و گفتمان‌ها، ارزش‌ها و نیروهای اجتماعی با یکدیگر مواجه می‌شوند.

میدان ممکن است در یک فضای فیزیکی، بستر دیجیتال، شبکه روابط اجتماعی یا مناسبات نهادی و گفتمانی شکل بگیرد. اما مهم‌تر آنکه میدان فقط محل وقوع فعالیت نیست، بلکه امکان وقوع و اثرگذاری آن را نیز شکل می‌دهد.

یک فعالیت فرهنگی، علاوه بر محل اجرا، به فرصت ارتباط، شبکه‌های اجتماعی، مناسبات اعتماد، قواعد تعامل و پذیرش اجتماعی نیاز دارد.

برای مثال، ساخت یک فرهنگ‌سرا یا سالن همایش، به‌خودی‌خود به معنای خلق میدان فرهنگی نیست. چنین فضایی زمانی به بخشی از یک میدان فرهنگی تبدیل می‌شود که امکان شکل‌گیری روابط، شبکه‌ها، فرصت‌های کنشگری، یادگیری و تداوم فعالیت در آن فراهم شده باشد.

بنابراین، توسعه زیرساخت فیزیکی را نباید با توسعه میدان فرهنگی یکسان دانست.

فناوری فرهنگی؛ فراتر از ابزار و تجهیزات

فناوری فرهنگی، حاصل کاربست نظام‌مند دانش و تجربه برای طراحی سازوکارهایی است که امکان تحقق مؤثر فعالیت‌های فرهنگی را فراهم می‌کنند.

فناوری فرهنگی در سطحی میان نظریه و عمل قرار دارد و مفاهیم، ایده‌ها و تجربه‌های فرهنگی را به سازوکارها، مدل‌ها و الگوهای عملیاتی تبدیل می‌کند؛ الگوهایی که قابلیت آزمون، تکرار، انتقال و توسعه دارند.

به بیان دیگر، فناوری فرهنگی این امکان را فراهم می‌کند که یک تجربه موفق به الگویی قابل تکرار و انتقال تبدیل شود و از یک ایده یا نظریه، روشی عملیاتی به دست آید.

برای مثال، روش موفق جلب مشارکت اجتماعی، الگوی سازمان‌دهی کنشگران محلی یا سازوکار تغییر رفتار جمعی می‌تواند با صورت‌بندی، آزمون، اصلاح و مستندسازی به فناوری فرهنگی تبدیل شود.

سازمانی که تجربه‌های خود را به فناوری تبدیل نمی‌کند، ناگزیر است برای دستیابی به نتایج مشابه، بارها مسیر یادگیری و آزمون را از ابتدا طی کند و هزینه و زمان بیشتری صرف کند.

از این منظر، فناوری فرهنگی دانشی برای اجرای بهتر برنامه‌ها و درعین‌حال، ظرفیتی برای یادگیری، تکثیر و توسعه عمل فرهنگی است.

از مصرف ظرفیت تا راهبری زیست‌بوم فرهنگی

با این تعاریف، می‌توان به مسئله اصلی بازگشت: نسبت سازمان‌های فرهنگی با سه ظرفیت عامل، میدان و فناوری چیست؟

بخش قابل‌توجهی از سازمان‌های فرهنگی، مأموریت خود را عمدتاً تولید و عرضه محصول فرهنگی به مخاطب تعریف کرده‌اند. این سازمان‌ها منابع مالی و امکانات لازم را تأمین می‌کنند، نیروی انسانی به‌کار می‌گیرند، از متخصصان و مجریان بیرونی استفاده می‌کنند و در فضاها و بسترهای موجود، با بهره‌گیری از روش‌ها و الگوهای در دسترس فعالیت می‌کنند.

بااین‌حال، کمتر پیش می‌آید که خلق و تقویت کنشگران، توسعه میدان‌های فرهنگی و تولید فناوری فرهنگی را بخشی از مأموریت اصلی و مستمر خود بدانند.

در چنین شرایطی، سازمان ممکن است در ظاهر تولیدکننده محصولات فرهنگی باشد، اما در لایه‌ای عمیق‌تر، مصرف‌کننده ظرفیت‌هایی باقی بماند که دیگران ایجاد کرده‌اند.

سازمان‌های فرهنگی ممکن است محصول تولید کنند، بی‌آنکه ظرفیت تولید را توسعه دهند. برای مثال، سازمانی ممکن است هر سال ده‌ها برنامه اجرا کند، اما در پایان سال نه کنشگران توانمندتری نسبت به ابتدای سال پرورش داده باشد، نه فناوری تازه‌ای تولید کرده باشد و نه میدان فرهنگی را توسعه داده باشد.

در این حالت، خروجی‌های متعددی تولید شده‌اند، اما ظرفیت پایداری که امکان خلق خروجی‌های بیشتر و مؤثرتر را فراهم کند، شکل نگرفته است.

البته مسئله صرفاً مصرف‌کردن نیست؛ چراکه مصرف، بخشی طبیعی از هر نظام فعالیت است. مسئله، مصرف بدون مسئولیت‌پذیری نسبت به بازتولید ظرفیت‌هاست.

سازمان‌ها از کنشگران استفاده می‌کنند، اما لزوماً دغدغه حفظ و تقویت عاملیت آنان را ندارند. در میدان‌های موجود فعالیت می‌کنند، اما الزاماً برای توسعه آن‌ها کاری انجام نمی‌دهند. از فناوری‌های در دسترس نیز بهره می‌برند، اما کمتر تجربه‌های خود را به فناوری‌های جدید تبدیل می‌کنند.

در نتیجه، فعالیت فرهنگی برای تداوم خود پیوسته به تأمین بیرونی ظرفیت‌ها وابسته می‌ماند؛ بی‌آنکه الزاماً به افزایش ظرفیت‌های در دسترس جامعه و نظام فرهنگی منجر شود.

این وضعیت را نباید صرفاً به ضعف عملکرد یک یا چند سازمان نسبت داد. مسئله عمیق‌تر، غلبه نگاهی در مدیریت فرهنگی است که فعالیت را عمدتاً از نقطه تأمین منابع مالی و تمهید مقدمات اجرای برنامه می‌بیند، اما به زنجیره پیشینی و پشتیبان آن توجه کافی ندارد؛ اینکه چه کسانی باید مسئله فرهنگی را بشناسند و از موضع عاملیت به آن بپردازند، چه فناوری‌هایی برای تحقق اهداف لازم است و چه میدان‌هایی باید شکل بگیرند.

پاسخ به این خلأ، لزوماً تأسیس مراکز جدید یا ایجاد سازمان‌های تخصصی آموزش و تربیت کنشگر فرهنگی نیست. وجود نهادهای آموزشی یا تولید مقاله و نظریه نیز به‌خودی‌خود به معنای خلق عامل فرهنگی یا فناوری فرهنگی نیست؛ مگر آنکه دانش و آموزش به عاملیت مؤثر و سازوکارهای قابل‌استفاده در میدان واقعی تبدیل شوند.

آنچه ضرورت دارد، شکل‌گیری یک درک و رویکرد ظرفیت‌ساز در سراسر نظام فعالیت فرهنگی است. سازمان‌ها نباید خود را صرفاً متولی تولید و عرضه محصول فرهنگی بدانند. آن‌ها باید متناسب با نقش و توان خود، در خلق، تقویت، تأمین یا توسعه ظرفیت‌های موردنیاز برای تحقق مأموریتشان مشارکت کنند.

این مسئولیت به معنای آن نیست که هر سازمان باید همه کنشگران موردنیاز خود را تربیت کند، همه فناوری‌ها را تولید کند یا تمام میدان‌های فعالیت را به‌تنهایی بسازد. بخشی از ظرفیت‌ها درون سازمان‌ها شکل می‌گیرند و بخشی دیگر در گروه‌های حرفه‌ای، میان کنشگران مستقل، در نهادهای آموزشی و پژوهشی یا در بستر مناسبات اجتماعی و نهادی پدید می‌آیند.

ازاین‌رو، خلق و توسعه ظرفیت‌های فرهنگی به تعامل، همکاری و تقسیم نقش میان موجودیت‌های مختلف نیاز دارد.

برای تحقق این امر، باید از نگاه صرفاً سازمان‌محور و فعالیت‌محور فاصله گرفت و به سمت شکل‌گیری و تقویت زیست‌بوم فعالیت فرهنگی حرکت کرد؛ زیست‌بومی که در آن سازمان‌های فرهنگی، مراکز آموزشی و پژوهشی، گروه‌های حرفه‌ای، کنشگران مستقل، نهادهای مدنی و مجموعه‌های تأمین‌کننده منابع، در فرایندهای خلق، تولید، تأمین، مصرف، انتقال و توسعه ظرفیت‌های فرهنگی مشارکت دارند.

در چنین زیست‌بومی، تولیدکننده و مصرف‌کننده دو نقش ثابت و جدا از هم نیستند. هر موجودیت می‌تواند در بخشی از زنجیره تولیدکننده و در بخشی دیگر مصرف‌کننده باشد.

برای مثال، سازمانی ممکن است در اجرای یک برنامه از فناوری تولیدشده توسط مجموعه‌ای دیگر استفاده کند و هم‌زمان به تقویت عاملیت کنشگران، توسعه میدان یا تولید فناوری جدید کمک کند.

سنجش عملکرد؛ از شمارش محصولات تا ارزیابی ظرفیت‌های ایجادشده

این تغییر نگاه، بدون بازنگری در معیارهای ارزیابی عملکرد سازمان‌ها محقق نخواهد شد. تا زمانی که موفقیت سازمان‌های فرهنگی عمدتاً با میزان بودجه مصرف‌شده، تعداد برنامه‌های اجراشده، تعداد مخاطبان و حجم محصولات تولیدشده سنجیده شود، طبیعی است که توجه مدیریتی به سمت افزایش فعالیت و تولید خروجی‌های کوتاه‌مدت معطوف بماند.

در کنار این شاخص‌ها، باید میزان مشارکت سازمان در خلق، حفظ، تقویت و توسعه ظرفیت‌های فرهنگی نیز سنجیده شود. از جمله:

  • سازمان تا چه اندازه به شکل‌گیری و تقویت عاملیت در میان کنشگران فرهنگی کمک کرده است؟
  • چه روش‌ها، الگوها، مدل‌ها و فناوری‌های فرهنگی را تولید، آزمون یا توسعه داده است؟
  • چه میدان‌ها، شبکه‌ها و فرصت‌های جدیدی برای کنش فرهنگی ایجاد یا تقویت کرده است؟
  • چه میزان از تجربه‌های موفق خود را به دانش کاربردی و قابل‌انتقال تبدیل کرده است؟
  • فعالیت‌هایش تا چه اندازه به افزایش توان سایر موجودیت‌های زیست‌بوم فرهنگی منجر شده است؟

در واقع، باید در کنار حساب هزینه‌های مالی، به حساب ظرفیت‌های ایجادشده و مصرف‌شده نیز توجه کنیم. همان‌گونه که سازمان درباره منابع مالی خود پاسخ‌گوست، باید بتواند توضیح دهد که در نتیجه فعالیت‌هایش چه میزان ظرفیت فرهنگی ایجاد یا تقویت شده و چه میزان از ظرفیت‌های موجود بهره‌برداری کرده است.

ظرفیت‌سازی فرهنگی؛ حلقه مفقوده مدیریت فرهنگی

فعالیت‌های فرهنگی را نمی‌توان صرفاً با افزایش بودجه، گسترش امکانات، برگزاری رویدادهای متعدد و تولید محصولات متنوع، اثربخش و پایدار ساخت.

فرهنگ برای پویایی و تحول، به کنشگرانی نیاز دارد که از موضع عاملیت به میدان بیایند؛ به میدان‌هایی نیاز دارد که امکان شکل‌گیری و اثرگذاری کنش را فراهم کنند و به فناوری‌هایی نیاز دارد که نظریه‌ها و تجربه‌ها را به روش‌های مؤثر، قابل‌تکرار و قابل‌توسعه تبدیل کنند.

ضرورت امروز مدیریت فرهنگی، صرفاً افزایش فعالیت‌ها و محصولات نیست، بلکه تغییر در منطق اداره و راهبری فعالیت فرهنگی است: گذار از اتکای صرف به بهره‌برداری از ظرفیت‌های موجود به سمت مشارکت مسئولانه در خلق، حفظ، تقویت و توسعه ظرفیت‌های فرهنگی.

این گذار زمانی محقق می‌شود که هر سازمان، متناسب با مأموریت و نقش خود، تقویت عاملیت کنشگران، توسعه میدان‌های فرهنگی و تولید یا توسعه فناوری‌های فرهنگی را بخشی از مسئولیت خویش بداند و آن را فعالیتی فرعی، تشریفاتی یا واگذارشده به دیگران تلقی نکند.