لطفاً ذهن‌خوانی نکنیم!

زمانی که به مادرم گفتم: «بابا من را دوست ندارد»، دستی بر سرم کشید و گفت: «نه عزیزم. تو بابای خوبی داری.» یا زمانی که به مادرم گفتم: «من مدرسه را دوست ندارم. امروز مدرسه نمی‌روم»، به من گفت: «نه، مدرسه خوب است!»

تاریخ انتشار: 09:34 - یکشنبه 17 بهمن 1400
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه

چه خوب بود اگر مادرم در جوابم می‌گفت: «این تنها، فکر تو است که بابا تو را دوست ندارد؛ چنین نیست. فکر، انسان را به‌اشتباه می‌اندازد و… .»

«احساس» با «فکر» یکی نیست

اگر از اول به ما درست آموخته می‌شد و مثلا زمان درددل با والدین یا دوستان به ما می‌گفتند تصور تو چنین نیست، وگرنه قضیه غیر از افکار تو است، این‌قدر به هم نمی‌ریختیم و حال ما بد نمی‌شد.
درواقع اگر فرق فکر و احساس برای همه ما روشن می‌شد، درباره مسائل و موضوع‌های مختلف، رفتارِ احساس‌گونه نداشتیم؛ حکمران رفتار ما، احساسات و هیجان نبود و گوشمان از شنیدن حقایق فراری نمی‌شد؛ چراغ واقعیت را در وجودمان خاموش نمی‌کردیم و حقیقت را در آغوش
می‌کشیدیم.بهتر است کمی فکر کنیم و ببینیم فقدان چه چیزی ما را در حصار ذهن‌خوانی قرار داده است؟ شاید بارها واژه ذهن‌آگاهی را در کتاب‌ها دیده‌ایم و در رسانه‌ها شنیده‌ایم؛ ولی در عمل سخت است که ذهن‌آگاه باشیم.  چگونه می‌توانیم در لحظه حال خودمان را بفهمیم؟ چگونه می‌توانیم به حواس پنج‌گانه فرصت پردازش دهیم؟
از خیلی‌ها شنیده‌ایم که در مواقع اضطراری می‌گویند: «کمی صبر کن، نفس عمیقی بکش،…» و خیلی از تکنیک‌های دیگر. خیلی از ما زمان بحران خشمگین می‌شویم و سریع واکنش نشان می‌دهیم؛ حتی شمارش را هم از یاد می‌بریم؛ اما اگر با ساختار مغز آشنا شویم که ذهن و مغز غلیان احساس‌ها و هیجان‌ها هستند و بخش منطق مغز بعد از هیجان‌ها فعال می‌شود، بهتر می‌توانیم رفتارهایمان را کنترل و مدیریت کنیم. همه ما با گریستن شیرین به روی دنیا چشم باز می‌کنیم و با هیجان به جهانیان سلام می‌کنیم! به‌خاطر همین در درک هیجان‌ها زودتر واکنش نشان می‌دهیم.
 در مسیر تربیت هم به ما نیاموخته‌اند احساس و فکر یکسان نیستند؛ اما اکنون دیر نیست.

با ساختار مغز آشنا شویم

وقتی با ساختار مغز خویش آشنا شویم، متوجه می‌شویم به‌صورت غریزی هیجان‌ها بیشتر اوقات غالب‌تر از منطق عمل می‌کنند؛ به‌خاطر همین بعضی مواقع تکانشی عمل می‌کنیم و بعد از لحظه‌ای پشیمان می‌شویم.
در یک لحظه فرزندانمان را حقیر می‌کنیم و بعدازآن پشیمان می‌شویم. اگر یادتان باشد، هرکدام از ما در صندوقچه خود، دفتر خاطرات داشتیم و خاطرات خود را می‌نوشتیم. وقتی سال‌های بعد سری به دفتر خاطراتمان می‌زدیم، بلندبلند به غم‌ها و ناکامی‌های آن سال‌ها می‌خندیدیم. به خودمان بارها گفته بودیم برای چه موضوع‌هایی گریسته‌ای و لحظه‌ای بعد خودمان را سرزنش می‌کردیم.
 البته بزرگ‌ترین اشتباه ما همین سرزنش‌کردن خودمان است. اینجا هم احساسی برخورد می‌کنیم و با برداشت غلط خود را آزار می‌دهیم.

افکار، تله‌ای برای تکرارهای زندگی است

تحقیق‌ها نشان داده است روزی چهارهزار فکر در ذهن ما ایجاد و باعث می‌شود نتوانیم تکرارهای زندگی‌مان را تشخیص دهیم. رفتار ما با همدیگر در این تکرارها خلاصه شده است؛ اما تنها با نوشتن می‌توانیم تکرارهای زندگی‌مان را شکار کنیم تا در دام تکرارها نیفتیم و بتوانیم زندگی عاقلانه‌ای را تجربه کنیم و در طوفان هیجان‌های زودگذر همدیگر را از دست ندهیم. پس لطفا ذهن‌خوانی را کنار بگذاریم و تفاوت بین فکر و احساس را فراگیریم.