زمانی که به مادرم گفتم: «بابا من را دوست ندارد»، دستی بر سرم کشید و گفت: «نه عزیزم. تو بابای خوبی داری.» یا زمانی که به مادرم گفتم: «من مدرسه را دوست ندارم. امروز مدرسه نمیروم»، به من گفت: «نه، مدرسه خوب است!»
روزها از پیشبینیناپذیری آینده و کنترل نداشتن بر روند زندگیمان حس ناامنی غریبی را تجربه میکنیم، بسیاری شغل و روابط و سرمایههای اجتماعیمان را از دست دادهایم و در کنار اینها ازیکسو کمرنگشدن حضور دوستان و عزیزان خلائی عمیق را در وجودمان رقم زده و ازسویدیگر افزایش ساعات حضور در خانه، ما را با چالشهای جدیدی در تعامل با اعضای خانوادهمان مواجه کرده است. به این موارد، نابسامانیهای اقتصادی و اجتماعی را هم که اضافه کنیم، خود را اسیر در کلافی سردرگم مییابیم که گویی دیگر نه خود را میشناسیم و نه نزدیکترین افراد زندگیمان را. البته این حال مختص ما نیست و بسیاری از مردم جهان در این حسوحال با ما شریکاند. در این مواقع معمولا در کنار کمک گرفتن از مشاور راهکار اقتصادی دیگر کتابهای خودیاری است.