دل توی دل سحرخانم نبود تا دختری که پسر شاخ شمشادش، الی ماشاءالله، تعریف او را کرده بود ببیند. دقیقا از فردای روزی که لاله بهعنوان دانشجوی مهمان به دانشگاه مجید رفته بود، تیرِ غیبی عشقش، طوری رفته بود در قلب مجید که از آن طرف زده بود بیرون. روز و ساعت و دقیقهای نبود که مجید در شرح کمالات و جمالات و افاضات لاله برای سحرخانم، «مثنوی هفتاد او» نگفته باشد! اگر کسی حرفهای مجید را واو به واو مینوشت و منتشر میکرد، میتوانست «تذکرهالسحر» بشود برای خودش و تنه به تنه «تذکرهالمقامات» عطار نیشابوری بزند. نگاه سحر خانم دوخته شده بود به در آشپزخانه تا ببیند این ماه شب بیستوهشتم که با عشق، روزگار پسرش را سیاه و قرار بود بختش را سفید کند، کی طلوع میکند؟! با تعاریف فراترازحدانتظاری که مجید کرده بود، سحرخانم انتظار دیدن چهره ماندگاری (که آنچه خوبان همه دارند، یک جا و دربست دارد) را داشت.
بعد از فوت آقا مرتضی، مجید، همه کسوکار و داروندار سحرخانم در ایران بود. کل اقوام، سالها پیش، رختشان را از خلیج همیشهفارس بیرون کشیده و رفته بودند آنور آب. آقا حسام مشغول صحبت با مجید بود و میان حرفهایش، گاهی سحرخانم را هم خطاب قرار میداد؛ سحرخانم که تمام هوش و حواسش به سایه روی پرده اوپن آشپزخانه بود، بدون آنکه بفهمد چه چیزِ مربوط و نامربوطی را رد و تأیید میکند، با صدای نامفهومی، گاه و بیگاه برای رفع تکلیف، جواب آقا حسام را میداد. نگار خانم تماموقت مشغول پوستکندن میوههای بشقاب سحرخانم و تعارف بود و به ازای هر حرکت چاقو روی میوهها، یک «بفرمایید تو رو خدا؛ نمک نداره» میگفت.
بالاخره انتظارها به سر رسید و لبه سینی چای از آشپزخانه زد بیرون. در ذهن سحر خانم، آهنگی که تلویزیون روی تصاویر رأیدهندگان انتخابات پخش میکند، شروع به نواختن کرد. نگاه سحرخانم از سینی کشیده شد به سمت صورت صاحب سینی!
آقا حسام، چشمدرچشم مجید، بدون توجه به بیرونآمدن لاله، همچنان داشت مخ او را در دریای بیکران و بیسروته افاضات خـــودش، تــیـریــت میکرد. مـجید زل زده بود به دهان آقا حسام که یکریز تـــکــان مــیخـــــورد؛ منتظر یک مکث چندثانیهای میان رگبار کلمات آقا حسام، در حد عـوضکردن خشاب بود تا بتواند رخ برگرداند و سحر را اینبار در ظاهری غیررسمیتر از آنچه تا آنروز در دانشگاه دیده بود، ببیند. بارهاوبارها این صحنه را در ذهنش تصور کرده بود و با خودش قرار گذاشته بود که این لحظه تاریخی را موبهمو به خاطر بسپارد و بعدها با سحر و بچههایشان مرور کند؛ اما دریغ از یک نیمفاصله در کلام آقا حسام. تنها راهی که معلوم نبود از کجا به ذهنش رسید، عطسهکردن و به بهانه آن، برگشتن و دیدن لاله بود. عطسه کردهونکرده، نگارخانم گفت «عافیت باشه؛ صبر اومد.» و برگشت به لاله گفت «مادر! صبر کن، چند دقیقه دیگه بیا.» لاله که تا مچ، از چهارچوب در بیرون زده بود، همانطور عقبعقب برگشت به آشپرخانه.
آقا حسام «یا صاحب صبر!» را که گفت، دوباره شروع کرد به صحبت. نگارخانم بلند شد، نشست روی صندلی کنار مجید و میوههای داخل بشقاب را به زینت چاقو آراست؛ همان تعارفات همیشگیاش را هم، طوطیوار شبیه موسیقی متن فیلم، زیر کلام آقاحسام پخش میکرد.
موضوع سخن آقا حسام از هر دری و از هر وری بود. انگار مجید رفته باشد داخل استودیوی خبر تلویزیون و در حین پخش اخبار، بخواهد دختر گوینده را از او خواستگاری کند؛ از کشف راهکار جدیدی توسط محققان جوان ایرانی برای پرورش کدوتنبل تا مذاکرات چند بهعلاوه چند! سحرخانم که میگرنش داشت میزد بیرون، کلافه و با صدای بلندی که بالاخره آقاحسام را خاموش کرد، گفت: «پس دختر خانم گلتون تشریف نمیآرند؟» شدت بلندی صدای ناخودآگاه سحرخانم آنقدر بود که داخل فضای خانه اکو شد و در ادامهاش چند صدای دیگر آمد؛ صدای برگشتن چایی و شکستنشدن استکانها با یک «آخ! سوختم!» از داخل آشپزخانه، صدای «آخ! قلبم!» از موضع آقا حسام و صدای «آخ! دستم!» از عرصه نگار خانم. انگار که بمب خوشهای انداخته باشند، تمام اعضای خانواده، لتوپار شدند. سحرخانم با یک حرکت، شکست و کوفت و برید! آقا حسام ولو شد روی مبل و خون دست نگارخانم ریخت روی میوهها و کتوشلوار مجید! کتوشلواری عاریهای که به پسرخالهاش قول داده بود خش روی آن نیفتد. مجید بلند شد و جهید سمت آقا حسام تا به خیال خودش با کمکهای اولیهای که زمان مدرسه یاد گرفته بود و هیچکدامشان را به خاطر نداشت، به داد آقا حسام برسد. دو دستش را گذاشت روی قفسه سینه آقا حسام و شروع کرد به احیای قلبی و بااکراه، تنفس دهانبهدهان! اگر کسی خبر از شرح ماوقع نداشت و این صحنه را میدید، بیشک فکر میکرد که مجید در حال قتل خاص آقا حسام است! نگار خانم که مردد بین کمک به آقا حسام و لاله مانده بود، بالاخره شوهر را به فرزند ترجیح داد. با دست خونی سر و صورت آقا حسام را باد میزد و در هر رفتوبرگشت دستش، چند قطره خون به کت مجید میپاشید. سحرخانم که میگرنش در اوج خود به سر میبرد، اوضاع نامساعد را فرصت مناسبی دید که لااقل حالا که به احتمال زیاد، جواب خانواده عروس، منفی است، لااقل یکبار لاله را دیده باشد؛ به سرعت هرچهتمامتر خودش را رساند به آشپرخانه و چیزی نگذشته بود که از توی آشپرخانه، بلند گفت «همین! این کجاش خوشگله»؟!



