میراث غیرمنقول ایران در یک رمان

تصویر پرده خیمه‌ای قدیمی با چند شیر آویزان بر آن، به‌همراه عنوان «شیرنشو»؛ این شکل ظاهری کتابی است که چند روز مانده به محرم سال ۱۴۰۰ انتشارات کتابستان منتشر کرد؛ از نویسنده‌ای نامی: مجید قیصری.
 
تاریخ انتشار: 09:11 - سه‌شنبه 18 مرداد 1401
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
 نام اثر به همراه طراحی جلد، به‌طور ضمنی به خواننده القا می‌کند که قرار است داستانی بخواند درباره شیر تعزیه که احتمالا در دوره قاجار شکل‌ گرفته است؛ اما زمان داستان مستقیما به زمان پرده خیمه برنمی‌گردد؛ بلکه در دهه 60 اتفاق افتاده است. داستان با گفت‌وگوی دو نوجوان شروع می‌شود. جمشید و داریوش هرکدام برای اینکه ثابت کنند بزرگ شده‌اند، فکرهایی برای زندگی و استقلال خود دارند.
این رمان از معدود داستان‌هایی است که تعزیه را مبنای داستان قرار داده؛ یعنی تعزیه عنصر کارکردی در این رمان است و جنبه حاشیه‌ای ندارد. در داستان «شیر نشو» آنچه اهمیت دارد، نمادهاست و مهم‌ترین نمادی که به آن اشاره شده، شیر  است.
شیر در تفکر اسلامینماد اسداللّه  است
 شیر در تفکر اسلامی، نماد اسداللّه، حضرت‌علی(ع)، است. در کتاب مدام به اشکال مختلف به حضور شیر در روزگار تذکر داده می‌شود؛ به شکل قاب‌عکس پدر جمشید در کنار شیر و شمشیر، مجسمه سنگی، صدای غرش و پوستین. به زبان شعر سخن گفتن اهالی رهشا، خواننده را به یاد فضه می‌اندازد. همه‌جا فرهنگ ایرانی و اسلامی کنار یکدیگر قرار گرفته؛ مانند جنگ تحمیلی که داریوش را به بلوغ می‌رساند و عاشورا که جمشید را. تعزیه نمایش ایرانی و بستر روایتی شیعی است و فریدون که در انتظار مهدی موعود(عج) است. همه‌جا این تنیدگی خدمات متقابل ایران و اسلام را می‌توان درک کرد. ازنظر نویسنده، راه بلوغ برای هر فردی متفاوت است؛ جمشید به دامن پدر پناه می‌برد و داریوش به جنگ با دشمن مام وطن می‌رود. «دل‌علی» با دل‌کندن و دخترش با دل‌بستن. جمشید برای رهایی از ترسش در جلد پدر می‌رود؛ نقش پدر که همان پوستین شیر است و شیر همان علی(ع) که نبی‌اکرم(ص) فرمود: «انا و علی ابوا هذه الامه». داستان با دو پسر شروع‌ می‌شود و با دو پسر به پایان می‌رسد؛ اما دیگر دو نوجوان اول کار نیستند. رمان «شیر نشو» تطبیق اسطوره هم دارد؛ اگرچه بسیار زیرپوستی. شاید در مواردی نتوان نام تطابق اساطیر بر آن نهاد؛ زیرا در این کار دو اسطوره را از فرهنگ‌های متفاوت با نشانه‌های مشابه بر هم منطبق می‌کنند؛ برای مثال رستم، قهرمان ایرانی، را مطابق علی(ع) گرفته‌اند. این رمان آدم‌های عادی را مطابق اساطیر عاشورا قرار داده است؛ مثلا حاج حمید که مشابه حر است و جمشید که در نبود پدر، مثل قاسم‌بن‌الحسن است در حادثه کربلا. اما مطابق اشقیا کسی را نداریم؛ زیرا حتی وحید به‌تناسب شرایط سنی‌ا‌ش گرفتار عجب و جلب‌توجه است که وحید و تنها شده. همه با این اوصاف در خدمت دستگاه حضرت حسین‌اند. از دیگر خرده‌داستان‌ها قصه عشق و غیرت است. سپیده، زنی فریبا، شبیه فم‌فتال‌های نوآر در کنار راضیه، عاشقی پاک و پالوده، در مقابل جمشید قرار دارد؛ اما عشق و توجه به زن در چنین سنی فقط به تماشا می‌انجامد؛ درست همان است که نویسنده سرانجامی حتمی برای آن در نظر نگرفته.
درواقع نوجوانی که او را به جمع بزرگ‌ترها راه نمی‌دهند، نمی‌داند زن چیست و چه تکلیفی در برابر او دارد و فقط عشقی افلاطونی را تجربه می‌کند. البته، جرقه اصلی آتش‌افتادن در خیمه، به ظن همگان، همین عشق و غیرت است؛ ولی در میانه داستان معلوم می‌شود انگیزه همان عشق است؛ اما نه آن‌چنان‌که گمان می‌رفت. مادر قهرمان بهترین شخصیت‌پردازی را دارد؛ در شروع ماجرا از او یادشده و تبدیل به فردی رازآلود می‌شود که حضور ندارد؛ اما نامش همه‌جا هست. در اولین حضور او در صحنه داستان، فقط توصیف‌هایی از حرکت و عملش می‌خوانیم؛ در سکوت بدون گفت‌وگو. مثل یک سایه مبهم همه‌جا هست. با صدای جیلینگ‌جیلینگ گردنبند چهل بسم‌الله‌ خود که موتیف شده، اعلام حضور می‌کند.اینجاست که اسطوره تطبیقی به کمک می‌آید. ایرانیان معتقد بودند کوه دماوند، پایه اول پل صراط و جایگاه سیمرغ بوده است. 
سیمرغ مادر جهان است
سیمرغ، مادر جهان، به همگان یاری می‌رساند. در بودنش به نوعی برای زال مادری کرده است و در نبودش گونه‌ای دیگر برای رستم و رودابه. آن‌که به شکل پرنده‌ای با بال‌های گشوده بر سر جهانیان سایه مهر افکنده، آناهیتا یا حضرت‌فاطمه(س) است. مادر جمشید برای همه اهالی رهشا، مادرانگی می‌کند. مطبخ این زن در محرم، خانه امید مردم است. دیگ بار می‌گذارد و وعده به وعده، در حیاطش غذا «پخت و پخش» می‌شود. قدرتِ مادر هم‌سنگ پدر است، به سیاقی دیگر؛ آن‌قدر که اولین مانع و آخرین مجوز به دست اوست.
نویسنده نشانه‌هایی به جا گذاشته است که اجازه تقریب چنین تطابق‌هایی را به ذهن می‌دهد؛ مثلا فریدون، اسطوره شاهنامه که در روستایی نزدیک دماوند زاده شده است، یا دل‌بستگی حمزه به کوه دماوند، به خاطر اسارت ضحاک در آن. با ترجمه‌ای خوب، این اثر می‌تواند میراث غیرمنقول فرهنگی ایران را به جهان معرفی کند.