آنوقتی که بیشتر نامهها در اردوگاههای عراق، مقصدشان «جماران» و «حضرت امام(ره)» بوده است، او اما تصمیم میگیرد نامهاش را برای رئیسجمهور وقت بنویسد؛ با اینکه میدانسته اگر عراقیها بو ببرند مخاطب نامه کیست، معلوم نیست چه سرنوشتی برسرش بیاید و سر از کدام سوله و انفرادی و شکنجهگاه دربیاورد. مهدی وطنخواهان اما دستبهقلم میشود و نامه را اینطور مینویسد:
«به نام خدا، برای خدا، به یاد خداخدمت دایی عزیز و ارجمندم سلام عرض میکنم.پس از عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه ایزد منان خواهانیم. باری داییجان! اگر احوال اینجانب و برادرانم را جویا هستید، باید بگویم که بحمدالله سلامتی برقرار و به دعاگویی شما مشغولیم. داییجان! این اولین نامهای است که برای شما مینویسم. امیدوارم که جواب آن را هرچه سریعتر ارسال کنید؛ البته با عرض معذرت از اینکه مزاحم وقت گرانبهای شما شدهایم. داییجان! امیدوارم در تمام کارهایتان از سرپرستی خانواده تا سر کارتان (مدیریت دبیرستان) موفق و مؤید باشید. داییجان، چند روز دیگر پا در پنجمین سال اسارت مینهیم؛ البته اینجا کسانی هستند که مدت بیشتری است اسیر شدهاند. داییجان! با اینکه از شما دورم، خدا شاهد است هر روز که بر اسارت من افزوده میشود، علاقهام به شما و مخصوصا پدرتان؛ یعنی پدربزرگم و برادرانتان (علیاکبر و…) در قلبم افزوده میشود.ما همیشه دعایتان میکنیم و امیدواریم که بار دیگر شما را و پدر و برادرانتان را ملاقات کنیم. امیدوارم مثل گذشته که از تجربههای خود میگفتید و مرا پند میدادید، در نامهتان برایم از آنها بگویید و چه برای تزکیه و چه برای مسائل معنوی، ما را مستفیض کنید. در ضمن، در دعاهایتان ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید.روز جمعـــه هــــم کــــه بــــه مــلاقــــات سیــدمحمــدحسیــن، سیــــدمحمـــود، محمــدعلی، دکتــر مصطفـی و بقیــه دوستان میروید، یادی از ما نیز بکنید و سلام ما را به ایشان برسانید…….
از خــداونــد مــوفقیــت شمــا و بقیــه دوستــان و آشنایــان را مسئلت دارم. خداوند لحظهای و آنی ما را به خود وامگذارد؛ انشــاءالله. ما را از فتنههای دنیا سربلند و پیروز بیرون بیاورد، انشاءالله. قلــب بیمـارمان را با نور قــرآنــش منور کنـــد و شفـــا بـــدهـــد، انشاءالله. توفیق عاشقشدن در راهش و بهخونغلتیدن در راه امام حسین را به ما عنایت بگرداند، انشاءالله.
19/4/1365الاحقر؛ مهدی وطنخواهان»
او نامه را با هزار سلاموصلوات به آدرس منزلشان راهی میکند و پشت آن در قسمت گیرنده مینویسد: «زحمت بکشید بدهید به داییام سیدعلی رئیسی (عینکی)».نامه میرود؛ میرود و هرباری که مأمور صلیبسرخ با کوهی از نامهها به اردوگاه میآید و یکبهیک اسامی اسرا را میخواند، چشمان منتظر مهدی وطنخواهان اما منتظرتر میماند؛ بیآنکه خبری بشود و او تمام سالهای اسارتش و حتی بعد از آن؛ یعنی سالهای آزادی هم، چشمانتظار جواب نامهاش میماند. «اوایل از اینکه جواب نامهام را ندادند، خیلی ناراحت بودم. پیش خودم فکر میکردم شاید عراقیها بو بردهاند و اصلا نامه سر به نیست شده و به دست آقای خامنهای نرسیده است؛ اما کمکم فراموش کردم و به خودم امید دادم که جوابم را میدهند و باید منتظر بمانم.»مهدی وطنخواهان 23 تیرماه سال 1361 در عملیات رمضان، زمانی که 18 سال داشته، به اسارت بعثیهای عراق درمیآید و هشتسال و یکماه بعــد؛ یعنــی 30مــرداد 1369جـــواز آزادیاش را میگیرد و به خاکش ایران و دیارش اصفهان برمیگردد. او بچــهمحلـــه «خلجــا» ی اصفهــان است و آبا و اجدادی ریشه در این منطقه دارند. او میگوید: «بعد از آزادی هم منتظر جواب نامهام بودم و همه روزها به آن فکر میکردم. همه سالهایی که گذشت، چشمانتظار بودم و فراموشش نکــرده بــودم. حتــی بــرای پیــگیــری نامهام دوباره نامه به دفتر حضرت آقا نوشتم؛ اما جوابی دستم را نگرفت. پیــگیــر مــلاقــات حضـوری هــم بــودم که نشد.»انتظار او تا 29سال ادامه پیدا میکند تا اسفنــد 1395؛ زمــانی که پیــامی از مــؤسســه صهبــا بر روی وبلاگش «خادم الشهدا» میآید: «شما آزادهای هستید که در دوران اسارتتان، برای مقام معظم رهبری نامه نوشتهاید؟» مهدی وطنخواهان میگوید: «وقتی این پیام را دیدم، بدون هیچ درنگی جواب دادم: “بله”. بعد شماره تلفنم را گرفتند و قرار ملاقات حضوری گـذاشتـنــــد. گفتــنــد از قــم مــیآینـــد اصفهان.» قــرارشـــان مـــیشـــود دوروز بعــد در مسجدسید اصفهان؛ قراری که به همــه ایــن 29 ســال چشـــمانتــظــاری مهدی وطنخواهان پایان میدهد. «دوستان از قم آمدند، دستِ پر! با جواب نامهای که حضرت آقا سال 66 برایم نوشته بودند؛ اما شانس یارم نبود و به دستم نرسیده بود.»
«نــــور چشـــــم عـــــزیـــــــز؛ مهــــدی وطنخـواهــان…» همین چند کلمه اول نامه کافی بود تا قطرههای اشکم بیاختیار سرازیر شوند و تمام خاطرات اسارت، جلوی چشمم بیـایـنـد. بـاورم نمــیشــد بعداز اینهمهسال چشمانتظاری به آرزویم رسیده بودم.«نامه گرامیات را بارها خواندم و از ایمان و پایمردی و توکل که در آن موج میزد، بسیار خرسند و از خداوند بزرگ سپاسگزار گشتم. در خانواده ما که تو یکی از اعضای آن میباشی، تجربه بزرگی وجود دارد و آن اینکه صبر و توکل به گشایش و موفقیت خواهد پیوست و امیدوارم و از خدا میخواهم که تو نور چشم عزیزم یکبار دیگر در آزمایشی که اکنون برایت پیش آمده، آن را به چشم خود ببینی.سلام تو را به خویشاوندان رساندم. پدر و برادران به حمدالله خوب و سلامتاند و تو هم به همه برادرانی که با تو هستند، سلام ماها را برسان.خداوند همه شما را موفق و پیروز بدارد.
عموی چشمانتظارت سید علی حسینی 7/1/66 »
و امروز که مهدی وطنخواهان رودروی ما نشستـه و از مــاجــرای ایــن نــامــه میگوید، بیش از شش سال از پایان آن 29سال انتظار میگذرد؛ اما انگار همین دیروز بوده که نامه را نوشته و انگار همین امروز جوابش را دادهاند؛ زمان برای او در همین نقطه متوقف شده است! او میگوید: «اینکه چرا نامه همان موقع به دست من نرسیده، بهاحتمالزیاد زیرسر منافقان بوده که آن سالها به حزب بعث خوشخدمتی میکردند و برخی نامهها را بهصورت انتخابی، قبــل از اینــکه بــه دســـت اســـرا و یـــا خانوادههایشان برسد، در اتاق سانسور معدوم میکردند.»
پــینــوشــت: قــابل ذکــر است آزاده مهــدی وطنخواهان در نامـــهای که در دوران اســارت مــینــویســد، «آیــتالله سیــدعلــی خــامنــهای»رئیسجمهور وقت را دایی خود خطاب میکند؛ ایــن درحــالی اسـت که مقـام معظـم رهبــری در جواب نامهشان، از واژه عمو نسبت به ایشان استفــاده مــیکنــد و نــامــه خــود را بـــا عنـــوان «عموی چشمانتظارت» به پایان میرساند.



