خاطراتش با برادر از اتاقی شروع میشود که شبها از آن صدای قصه شنیده میشد؛ اتاقی مشترک برای هردوشان که خاموشی زودهنگام خانه هم حریف بیداریشان نمیشد.
بعضی آدمها را نه با سمت و مسئولیت، بلکه با منش و رفتارشان به خاطر میآورند. شهید «میثم رضوانپور» برای همکارانش از همین جنس انسانها بود؛ مدیری که بیش از آنکه به جایگاه سازمانی خود تکیه کند، به کرامت انسانها، رعایت حقالناس و خدمت بیمنت باور داشت.
شامگاه پنجم فروردین، خانهای در محله هفتون اصفهان، مثل بسیاری از خانههای ایرانی در روزهای نوروز، میزبان یک دورهمی خانوادگی بود.
روایت همسر شهیده «ریحانه خودسیانی» از آخرین شب دیدار، سحرگاه حمله آمریکا به خانه پدری ریحانه در محله هفتون اصفهان و یادگاری که از عشق ناتمامشان برایش باقی مانده است؛ بند کفنی که هنوز بوی گل نرگس میدهد
مشروح این گفتوگو را دوشنبه یکم تیرماه ۱۴۰۵ در روزنامه اصفهان زیبا بخوانید
بعضی خبرها همان روز تمام نمیشوند. در تقویم میمانند، در حافظه شهر جا خوش میکنند و هر بار که تاریخشان از راه میرسد، دوباره زخمشان را نشان میدهند.
خبر، کوتاه بود؛ آنقدر کوتاه که در چند خط جا میشد. «سیده الهام صادقی»، زن ۳۲ سالهای که در بمباران ششم فروردین محله هفتون، همسر و دو فرزند خردسالش را از دست داده بود، از دنیا رفت.
گلستان شهدا عصرها همیشه شبیه خودش است؛ با درختهایی که سالهاست بر مزار جوانهای این شهر سایه انداختهاند، با کبوترهایی که از گنبدها تا شاخههای سرو در رفتوآمدند و با مردمی که برای فاتحهای کوتاه میآیند و میروند.
سحری آماده بود. نان و چای روی سفره بود و خانه در سکوت آخرین دقایق شب فرورفته بود. «محبوبه محمدی» میخواست همسرش را بیدار کند؛ مردی که چند ساعت قبل از گشت شبانه به خانه برگشته و خستگی روزها و شبهای پرالتهاب جنگ را روی شانههایش آورده بود.
به گزارش اصفهان زیبا؛
ساعتِ یک و سی دقیقه بامدادِ اولین روز از سال یکهزاروچهارصد و پنج، انفجاری مهیب، تنِ شهر «هرند» (در شرق اصفهان) و ساکنان آن را لرزاند. خبرها از اصابت دو موشک به خانهای در حوالی «خیابان ارشاد، خیابان ابوالفضل4» میگفتند و ترور داماد نظامی آن خانواده که هدفمند بوده است…!
به گزارش اصفهان زیبا؛
هر روزِ جنگ، تلفن را برمیداشت و به برادر ته تغاری خانهشان؛ «حسن» که بعد از رفتن بابا شده بود ستون و پناه مادر، زنگ میزد. خبر داشت که شهرک صنعتی جی این روزها تهدید شده و همین حرف و نقلهایی که از این طرف و آن طرف میشنید، دلش را ناآرام کرده بود.