از چه زمانی در جریان رفتن آقاابوالفضل به سوریه بودید؟
اطلاع داشتم که پیگیر رفتنش است؛ اما خب ابوالفضل به خاطر مسائل امنیتی، خیلی موضوع رفتنش به سوریه را جایی مطرح نمیکرد. در این مدت اخیر هم دومرتبه به دلایل مختلف تا پای پرواز رفت؛ ولی پروازش لغو شد و نتوانست برود. از این بابت هم خیلی ناراحت بود. اصرار داشت که حتما شرایط رفتنش مهیا شود و زودتر برود. تلاش زیادی هم کرد که برود؛ تااینکه بالاخره اعزامش قطعی شد و دو سه روز بعد از عاشورا رفت.
این سفر، سفر اول آقا ابوالفضل به سوریه بوده است؟
بله، سفر اولش بود و در همین سفر اول هم که حدودا ده روز بیشتر طول نکشید، بارش را بست و رفت.
کی عازم شده بودند؟
19 مرداد؛ دو روز بعد از عاشورا، رفت و اینطور هم که گفتهاند 30 مرداد هم به شهادت رسید.
از نحوه شهادتشان اطلاع دارید که به چه صورت بوده است؟
هنوز اطلاعات دقیقی به ما ندادند و اینطور که گفتهاند، در حال بررسی است.
این مدت کوتاهی که سوریه بودند، تماسی با آقاابوالفضل داشتید؟
خودم نه؛ ولی خواهرم و خانم آقا ابوالفضل چرا. من چون مسافرت بودم بعد از آخرین باری که هم را دیدیم، ارتباطی با ابوالفضل در این مدت نداشتم.
و آخرین دیدارتان کی بود؟
روضههای دهه اول محرم بود؛ توی مسجد ابوذر محله احمدآباد درچه.
فکر میکنید چه شاخصهای در وجود برادرتان بود که او را لایق مقام شهادت کرد؟
مهمترین ویژگی و شاخصه وجودی ابوالفضل این بود که مرتب شهادت را از خدا میخواست. مرتب از مادرم میخواست برای شهادتش دعا کند؛ حتی از خانم و پدرخانمش هم خواسته بود برای شهادتش دعا کنند. طلب و تمنای شهادت، همیشه با او بود و همین روحیه شهادتطلبی که با خودش داشت، باعث شد بالاخره شهادت نصیبش شود.
ارتباطشان با پدر و مادر به چه شکل بود؟
متأسفانه پدر سال قبل به رحمت خدا رفتند؛ ولی مادر در قید حیات هستند. درباره ارتباط و احترامشان به والدین همینقدر بگویم که سال قبل پدرم بر اثر سانحهای زمین خوردند که همین موضوع باعث شکستگی پای ایشان و بروز مشکلاتی برایشان شد؛ طوری که نمیتوانستند بهراحتی بنشینند. طی این مدت خدا را شاهد میگیرم، وقت و بیوقت ابوالفضل کنار پدرم بود و به مسائل و امور ایشان رسیدگی میکرد و اجازه نمیداد لحظهای کاری از آنها روی زمین بماند. مرتب مشغول ماساژ بدن پدر بود. اصلا علاقه عجیبی به پدرم داشت. یکی از غمهای بزرگی که توی این یک سال روی دلش بود، همین فوت پدرم بود. من این را توی مراسم عزاداریهای امسال محرم فهمیدم. عجیب بلندبلند گریه میکرد در غم نبودن بابا. اندوه سنگینی برایش شده بود.
آقا ابوالفضل سه فرزند هم از خود به یادگار گذاشتهاند.
بله؛ زهرا و علی و حدیث.
و بالطبع شهادت پدر برای آنها بسیار سختتر است!
یکی از ویژگیهای آقا ابوالفضل که بسیار زبانزد خاص و عام بود، محبتش به بچههایش بود. اصلا بین فامیل شهره بود که چقدر بچهدوست است و چقدر به بچههایش علاقه دارد. حاضر نبود بچههایش یک ساعت از او جدا شوند. بدون بچههایش هیچ کجا نمیرفت و علاقه شدیدی به آنها داشت و بهتبع، بچههایش هم خیلی به او وابسته بودند. آقا ابوالفضل با بچهها بازی میکرد، با بچهها دوست بود، از صمیم قلب، همدل و همراه بچهها بود. هرجایی با آنها میرفت. غمخوار بچههایش بود و خیلی برای آینده آنها احساس نگرانی میکرد. خلاصه در مهر و محبت و علاقهاش به بچهها، شناس بود. حاضر بود هر ناراحتی متوجه خودش بشود، ولی هیچ ناراحتی متوجه آنها نشود.
خبر شهادتشان را چطور آوردند؟
یک اخوی دیگر داریم که در نیروی هوایی سپاه کار میکند. ایشان زودتر از ما مطلع شده بود. من از طریق برادرم خبردار شدم؛ اما خب بعدازظهر روز دوشنبه، 31 مرداد از طرف مجتمع آمــوزشــی امــیــرالمؤمنیــن(ع)، معاون دانشکده، خبر شهادت را بهصورت رسمی برای خانواده آوردند.
درباره نحوه شهادت صحبتی نکردند؟
گفتند نحوه شهادت دقیقا مشخص نیست و در حال بررسی است.
بعد از چهلوهشت ساعتی که از اعلام خبر شهادت برادرتان میگذرد، چقدر برایتان این موضوع باورپذیر است؟
من هنوز هم باور نمیکنم (گریه امانش نـمــیدهــد… چــنــددقیقهای مکث میکند). من هنوز هم باور نمیکنم. چند روز پیش خواهر بزرگترم را دلداری میدادم و میگفتم: «خواهر ناراحت نباش. ابوالفضل توی پادگانه، مسئول آموزشه. نمیره توی صحنه نبرد. اصلا نگران نباش. هیچ اتفاقی براش نمیافته.» واقعا نمیتوانیم باور کنیم که ابوالفضل شهید شده! البته من اگر گریه میکنم به حال خودم است. میدانم که برادرم خوشحال است و به آرزویش رسیده. من به حال خودم و به بدبختی و بیچارگیام گریه میکنم؛ والا ابوالفضل لیاقت شهادت را داشت و به آنچه لایقش بود، رسید. ما چهکار کنیم بااینهمه بیلیاقتی خودمان؟!



