منجی حکمت و حکومت

نگاهی که هدف زندگی انسان را پیشبرد خواسته‌ها و اهداف شخصی در افق رفاه جسمی و شخصیتی در طول عمر دنیایی می‌داند، یک موجود محافظه‌کار و حداقلی می‌سازد که فقط دنبال تضمین داشته‌های امروز است.
 
تاریخ انتشار: 13:02 - یکشنبه 8 آبان 1401
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
 حفظ امکانات مادی و آبرو و اعتبار اجتماعی تنها دغدغه اوست. گذشته از این نگاه، آنجا که انسان خود را مخلوق خداوند بی‌نهایت، آن خالق ازلی و ابدی و آن هدایتگر حیات‌بخش می‌بیند، طالب و خواستار خالق و سرمنشأ خود می‌شود. ازاین‌روست که هدف زندگی انسان سفری برای بازگشت به خالق خود و به مقصد سرزمین حقیقی خود است. در آرزوی چنین سفری است که دین‌داران عالم کوشیده‌اند تا زندگی خود را بر این هدف منطبق سازند. اما این انطباق که از سخت‌ترین وظایف انسانی است، بر بسیاری انسان‌ها سخت و طاقت‌فرسا بوده و موجب اختلاف آن‌ها شده است. تفکرات مختلف یکی پس از دیگری، هریک پس از طی مراحلی از این سفر، جا زده‌اند و زمین‌گیر شده‌اند و کسی را که فراتر از آنان رفته باشد، منحرف شمرده‌اند. یکی عقل را پس زد و به تقلید کور جاهلی بسنده کرد، دیگری توهم حقیرانه خود را به جای عقل نشاند و به نام پیروی از عقل، هرآنچه از تمایلات حیوانی درون خود داشت، به‌عنوان حق به خود و دیگران تحمیل کرد و گروه دیگر انتقام کندذهنی خود را با تراشیدن دشمنی به نام دل در برابر عقل و پناهجویی به آن، از خود گرفت؛ این‌گونه شد که یکی فلسفه را تکفیر کرد و به اجرای ظواهر شریعت به‌نحو خالی از فهم باطنی قناعت کرد. دیگری به نام فلسفه، جان عقل تشنه‌اش را به لب رساند؛ ولی جرعه‌ای از آب هدایت شریعت به او نچشاند و اهل زهد و اهل عرفان را احمق دانست؛ و آخری به نام عرفان و تصوف، پرده‌های حیای الهی را درید و از حرام خدا حذر نکرد و اهل شریعت عقلانی را دون‌مایه شمرد. این تقابل‌ها از اول بوده و هست و خواهد بود و حتی هرکدام از ما درون خودمان چنین صحنه‌های تقابلی را می‌یابیم؛ اما در زمانی که این چند گروه به سخت‌ترین شکل ممکن در حال انحراف حقیقت انسان و سفر الهی او بودند، آقا محمد بیدآبادی احیاگر تفکر ناب و نجات‌بخش انسانی شد.
 
چرا حکمت متعالیه؟
دوگانه‌سازی‌هایی که حقیقت یکپارچه الهی را به جنگ و تقابلی بی‌پایان می‌کشانند، همچون تقابل زهد و رعایت حلال و حرام با آزادی، تقابل عقل با نقل، تقابل عقل با دل، تقابل وحی با عقل و… ریشه اصلی انحرافات جامعه زمانه حکیم بید‌آبادی بود. افغان‌ها به وحشیانه‌ترین شکل ممکن علم و آگاهی را هدف گرفته بودند و علما را کشتند و کوچانیدند و متصوفه به بی‌حیاترین صورت قابل تصور، عقل و شریعت را هدف گرفتند و ارتکاب انواع مفاسد غیرشرعی را بر خود روا دانستند. در این میان، آقا محمد بیدآبادی با تکیه بر عقل الهی، جان دوباره‌ای به علم و انسان و دین هدیه کرد.او که از شاگردان با واسطه صدرالمتألهین شیرازی بود، راه چاره را در احیای حکمت صدرایی یافت. حکمتی که برای نخستین بار توانسته بود راه رهایی از تقابل‌های مخرب را ردگیری کند و این دقیقا همان چیزی بود که آقا محمد را بر آن داشت تا زندگی خود را صرف آن کند. ملاصدرا در ایام زندگیش در غربت و تهمت به سر برد و این ظلم در زمانه پس از حیاتش نیز با گمنامی و مهجوری اندیشه‌هایش ادامه یافت. بسیاری از بزرگان او را تکفیر کردند و جامعه علمی شیعه، انگیزه و آگاهی لازم برای بهره‌مندی از حکمت متعالیه را درون خود نمی‌یافت. نه‌تنها حکمت متعالیه، که اصل حکمت و فلسفه در معرض نابودی قرار داشت. کار در دست دو گروهی بود که نقطه اشتراکشان ضدیت با فلسفه بود؛ یعنی گروهی از فقها و گروهی از متصوفه؛ و جان مطلب در کشاکش بین این دو تکه‌پاره می‌شد. در این هنگام آقا محمد بیدآبادی و پس از او شاگردش، ملا علی نوری، کمر همت بر احیای فلسفه و مخصوصا حکمت متعالیه صدرالمتألهین، ملاصدرای شیرازی، بسته و با تدریس و تربیت شاگردان، این شمع سوسوزنان را بازافروختند.
 
ولایت، جان‌مایه حکمت
آنچه حکیم بید‌آبادی رقم زد، نه‌تنهای احیای حکمت، بلکه احیای اسلام و تشیّع بود. ولایت‌مداری رکن اصلی تفکر شیعی است و آنچه از بدیهیات قرآن و سنت رهبران شیعی از پیامبر اکرم(ص) گرفته تا امام عصر(عج) است، تاکید بر عقل و وحی و عبادت است. ولایت محل پیوند این سه مفهوم و شکل‌گیری انسان واقعی است؛ او که خلیفه‌‌الله است.حکمت متعالیه نیز چنان فهمی از عقل و فلسفه ارائه می‌داد که نه به طرد شریعت بینجامد و نه به جدایی از وحی. به‌عبارت دیگر، حکمت تعالیه حکمت قرآن و معصومین است و عقل را به جایگاه حقیقی‌اش برای راهبری انسان در سفر الهی می‌رساند.درحالی‌که تا پیش از این، میان اسلام و انسان فاصله بود؛ در بسیاری از ساحت‌های انسانی خبری از ردپای اسلام نبود. گروهی اسلام را به خلوت راندند و از میان جامعه برچیدند؛ ترک دنیا و مناسبات سیاسی و اجتماعی گفته و گوشه‌گیری و زهد پیش گرفتند. گروه دیگر برعکس، اسلام را از خلوت خود بیرون کرده و پایبندی به احکام شریعت را کوته‌نظری و سزاوار عوام جامعه می‌دانستند. این فاصله‌هایی که میان انسانیت و اسلام ایجاد شد، منجر به شکل‌گیری تقابل میان این دو و در نتیجه تولید ترکیب‌های «دین غیرانسانی» و «انسان غیردینی» می‌شود.به عبارتی، اسلام سیاسی نبود؛ چراکه انسان سرتاسر زندگی‌اش سیاست و تعیین سرنوشت خود است.
 اما برای دین‌داری مجبور به خلوت‌گزینی و دوری از تعیین سرنوشت خویش بود؛ یا برای ارضای حس خودبرتربینی مجبور بود در خلوتش از دین‌داری فاصله بگیرد و متشرع نباشد. حکیم بیدآبادی با زنده‌کردن حکمت و فلسفه، توانست بذر اسلام سیاسی و ولایت را برای بار دیگر در اذهان رسوب‌گرفته عصر خویش بکارد؛ بذری که گویا سفری شبیه به سفر انسان الهی در پیش دارد.
 سفری سرتاسر رشد و وسعت و کمال. جوانه‌زنی، شکوفایی و تناوری. در زمانه پس از آقا محمد بیدآبادی، یعنی پس از سقوط صفویه تا به امروز، به‌خوبی می‌توان وقایع و روندهای سیاست دینی، از جنبش مشروطه تا انقلاب اسلامی، را در ایران دید تا مرحله به مرحله، این حیات جدید در فرهنگ این مرز و بوم بیش از پیش رخ‌نمایی کند.