به گزارش اصفهان زیبا؛ در امامزاده هفده تن، مراسم گرامیداشت شهید سرلشکر حسین سلامی برگزار شد؛ جایی که صدای همهمه جمعیت در هم میآمیخت، فضای مراسم با صدای قرآن و دعا، و اشکهای بیصدا، تصویری از عشقی جاودان و یادبودی بزرگ برای سرداری بود که هنوز در دلهای گلپایگان و ایران زنده است.
ما سردارمان را فراموش نمیکنیم…
هوای مسجد پر بود از آرامش و سکوتی سرشار از احترام؛ صدای قرآن که آرام و پیوسته میپیچید، دلهای حاضران را جلا میداد. ستونها و دیوارهای مسجد آراسته شده بودند به پرچمهای سیاه و پارچهنوشتههایی که نام سردار سلامی را در کنار شهدای بزرگ این سرزمین زمزمه میکردند. دور تا دور فضای مراسم، تصویری بزرگ از سردار سلامی با آن نگاه مطمئن و پیشانی بلندش چشمِ هر واردشوندهای را میگرفت. کنارش، تصویر سردار حاجیزاده، شهید سپهبد سلیمانی و آیتالله رئیسی، کنار هم نشسته بودند؛ نه بر دیوار، که انگار در قلب مردم. مردانی که روزی حصار این خاک بودند؛ ستونهای استوار ایران، که با اراده و همت بلندشان امروز سایهسار امنیت و سرافرازی را بر سرمان گستردهاند.
در گوشهای از مسجد، همسر و دختر سردار، چشمانی اشکبار و قلبی پر از غرور داشتند. بانوان گلپایگانی یکی پس از دیگری به سویشان میآمدند، دست بر شانههایشان میگذاشتند، با آغوشی گرم و کلامی دلنشین، همدردی و قدردانیشان را به نمایش میگذاشتند. مردم گلپایگان همیشه شهید سلامی را دوست داشتند، سرداری قهرمان که پدری مهربان و مردمی بود.
جز گرمای داغ خورشید ِتیرماه، آن روز، گرمای دیگری هم احساس میشد؛ گرمایی که از دلهای مردم برمیخاست. مردان مسن با چفیههایی خاکخورده، نوجوانان با چشمان پرشور، زنان با چادرهای مشکی که اشک را در دامانشان پنهان میکردند، همه آمده بودند تا بگویند: ما سردارمان را فراموش نمیکنیم. آوای قرآن، از حنجرهای حزنآلود بلند بود؛ طنین آیههایی که گویی خود به استقبال مردی آمدهاند که روزگاری با ایمان و ارادهاش، زخمها را مرهم بود. صدای گریه بیصدا در لابهلای سورهها گم میشد، اما بغضها، شانهها را میلرزاند. آنجا، در دل مسجد، جاییکه تاریخ با احساس آمیخته بود، مردم گلپایگان آمده بودند تا سردار را بدرقه کنند و عهدی تازه ببندند. عهدی با مردانی از جنس خاک، اما با روحی از آسمان.
سلامی از نگاه رفیقی دیرین
میهمان ویژه و سخنران مراسم، عبدالله حاج صادقی بود؛ رفیقی دیرین که سالها در کنار سردار سلامی، پابه پای او کار کرده بود. او که سردار را بهتر از هر کس میشناخت، گفت که برخلاف خانوادهاش که کمتر فرصت دیدار با سردار داشتند، سردار زمان زیادی را صرف کار و خدمت به مردم میکرد؛ ایثارگرانه و خالصانه.
او سردار را اینگونه توصیف میکرد: «سلامی را باید از زبان قرآن شناخت، چرا که خود، آیهای جاری بود. او یک فرمانده نبود؛ یک مکتب بود. مردی بود از سلالهی سربازان خدا، که نه با نشان سرداری، که با نشان سربازی برای ولایت، خود را ساخت. کسی که به فرموده همرزم وفادارش، «سردار سلامی تجسم عینی مؤمن قرآنی بود»؛ مؤمنی که نه در یک صفت، که در تمام صفات الهی، کامل و متوازن بود. او در جلساتی که هر هفته با فرماندهان سپاه داشت، خود تلاوتکننده قرآن بود؛ نه از سر عادت، که از عمق باور. همیشه پیش از هر کلام، پیش از هر تصمیم، آیهای از وحی را بر لب مینشاند. بعد از قرآن، دعای فرج میخواند؛ با صدایی آرام اما باورمند: «اللهم عجل لولیک الفرج…» و ذکری که کلید ورود به یک کار الهی بود. در این مسیر، یک سال تمام را صرف کرد تا با همرزمانش گفتوگو کند: «خدایا، مؤمن محبوب تو کیست؟» و پاسخها را از دل قرآن بیرون کشید؛ بیستوهفت ویژگی از مؤمنانی که خدا خود ستودهشان. و عجبا، که سلامی در تکتک آن ویژگیها مصداقی زنده بود.»
به گفته حاج صادقی او نه از میدان گریخت، نه در بحرانها ترسید، نه در بزنگاهها مردد شد. بهگفته خودش، با دلی آرام و نیتی روشن، ایستاده بود؛ آنچنان که در آخرین دیدارش با دوستش گفته بود «به خدا قسم، هیچگاه نترسیدم، هیچگاه شک نکردم، هیچگاه در راه ولایت توقف نکردم..»
او ادامه داد: «سردار، نمایشگر امید بود، نه در کلام، که در ایمان. امیدش ریشه در یقین داشت. آینده روشن را نه تخیل، که یقین میدید. ذلت دشمن را باور داشت، پیروزی مستضعفین را قطعی میدانست. او فرماندهای بود با قلبی از محبت. مردی که در دل طوفانها، نگران دلهای مردم بود. کسی که در کوتاهترین بازه زمانی، بیش از هفت هزار خانواده شهید را یکبهیک دیدار کرد، درددلشان را شنید، مشکلشان را پیگیری کرد. اما هیچگاه بر زبان نیاورد، حتی در جمع یاران، از بیان این دیدارها اکراه داشت؛ مردی بیادعا، بادلی بیقرار برای مردم.»
حاج صادقی گفت: «سلامی اما فقط مجاهد نبود، فقط عالم نبود، فقط فرمانده نبود. او جمع اضداد بود؛ عابد و اهل سیاست، رزمنده و متفکر، سرباز میدان و پناه محرومان. در متن تصمیمات نظامی قاطع بود، اما در دل، آرام و اخلاقی. گاهی ساعتها دیدار با خانواده شهدا را آنقدر ادامه میداد که نماز ظهر و عصرش به ساعت چهار عصر میافتاد. آن وقت، تازه میفهمید چقدر برای مردم وقت گذاشته… بیآنکه به خستگی تن فکر کند. سردارما، سلامی ما، اهل شب بود و سحر. اهل دعا بود و نجوا. کتابخانه حضرت آقا را به زیارت میرفت، پیش از اذان صبح، برای دریافت نوری از نگاه ولی خدا. با آقا، نه فقط رابطه سازمانی، که محبتی صمیمانه داشت.
خود میگفت: «سربازی آقا از همه درجات بالاتر است.» و این را نه برای تظاهر، که از اعماق جان باور داشت. وقتی دشمن دست بر جانش گذاشت، وقتی او را به خیال خام خود حذف کرد، نفهمیده بود این کار، اوج رساندن سلامی به خواستهاش بود. بارها گفته بود: «تنها خواستهام این است که کنار حاج قاسم باشم؛ در آن افق آسمانی که خدا برای مجاهدانش آماده کرده.» و چنین هم شد؛ او رفت، اما مکتبش ماند. نه فقط در سپاه، نه فقط در نیروهای مسلح، که در دل هزاران جوان مؤمن این سرزمین. در مکتب امروز میخواهم از مردی بگویم که نه فقط فرماندهای بود در میدان جنگ، بلکه قهرمانی بود در میدان ایمان و اخلاق. او که در راه خدا، تمام زندگیاش را وقف کرد؛ شهید سردار سلامی، تجسم عینی ایمان قرآنی، مجاهدی خستگیناپذیر و عاشقی راستین بود.»
بیایید از سردار بیاموزیم
رفیق سردار در پایان صحبتهایش، از سلامی آموختن را توصیه کرد: «شهید سلامی، برای ما الگوی کامل یک مؤمن بود؛ کسی که در هر عرصهای، از عبادت و سیاست گرفته تا جهاد و اخلاق، پیشتاز بود. او نه فقط فرماندهای مقتدر بود، بلکه انسانی عارف و عاشق خدا بود، که با دلهایی مهربان و صادق، به خانواده شهدا رسیدگی میکرد و دلهای خسته مردم را آرام مینمود. در قلبش، عشق به امام زمان و ارادت به ولی خدا زنده بود و هرگز از مسیر مستقیم ولایت کنار نرفت. او نشان داد که مؤمن واقعی نه در یک بعد، که در تمام ابعاد زندگی، جامع و کامل است. شهادتش، نه پایان راه بلکه آغاز یک مکتب است؛ مکتبی که ریشه در قرآن، اهل بیت و ایستادگی در برابر استکبار دارد. مکتبی که هر قطره خونش، برکتی است برای انقلاب، برای ملت، و برای تحقق وعده نهایی ظهور. بیایید از او بیاموزیم که زندگی را نه برای خود، بلکه برای خدا و خلق خدا سپری کنیم. بیایید در سختیها استقامت کنیم، در مصیبتها صبور باشیم و در پیروزیها مغرور نشویم.»
صبوری کردن را از سردار آموخته بود
پس از شنیدن از شهید سلامی به سمت همسر او رفتم؛ کسی که شاید بهتر از هرکسی سردار را میشناخت و صبوری کردن را از سردار آموخته بود. خواستم از او بگوید. کمی صحبت برایش سخت بود، اما شروع به صحبت کرد: «راستش گفتن از اخلاق حاجآقا، برام هم خیلی سخت و هم شیرینه. چون واقعاً همه وجودشون یه الگو بود… نه بهخاطر اینکه همسر من بودن، نه بهخاطر اینکه شهید شدن. نه، اصلاً! چون واقعاً یه انسان ویژه بودن. من همیشه توی زندگی، ایشون رو استادم میدونستم. هر روز یه چیز تازه ازشون یاد میگرفتم. یه وسعت روحی و قلبی داشتن که آدم واقعاً محو میموند.
مثلاً یه چیزی که همیشه توی ذهنم مونده اینه که هیچوقت زیارت عاشوراشون ترک نمیشد. حتی اگه سحر بود و باید میرفتن مأموریت یا سفر کاری، همونطور که ساک جمع میکردن و لباس میپوشیدن، با صدای بلند زیارت عاشورا میخوندن. یعنی بدون اون نمیرفتن. منم همیشه بهشون میگفتم که این بیانی که دارید، این قدرت کلامتون، این اثرگذاریای که دارین، همهاش از اون سحرخیزیهاتونه… از همون قرآن خوندنهایی که با صدای بلند تو خونه میخوندین.
برای بچهها هم یک پدر نمونه بودن. برای من یک همسر بینظیر. شاید زیاد خونه نبودن، اما وقتی میاومدن، اونقدر با لبخند وارد خانه میشدن که خستگیشون اصلاً حس نمیشد. واقعاً یه مرد خستگیناپذیر بودن. واقعاً «سرباز ولایت» بودن. از اول جنگ تا آخر جنگ، بودن. در قنوت نمازشون همیشه برای رهبر دعا میکردن. با صدای بلند، با اخلاص. همیشه خودشونو سرباز حضرت آقا میدونستن و از ته دل براش دعا میکردن.
یه نکته جالب هم این هست که خیلی به جوونها امید داشتن. همیشه میگفتن این انقلاب با همین جوونا جلو میره. واقعاً بهشون دل بسته بودن. روحیه میدادن، انگیزه میدادن. حتی وقتی بعضیها فکر میکردن جوونا دیگه دلبسته به نظام نیستن، سردار با اطمینان میگفتن: «من با همین جوونا که فریب دشمن رو خوردند به سراغ دشمن میرم…»
همون جملهای که شد آخرین حرف ماندگارشون، و بعد هم که شهید شدن… انگار با خون خودشون امضا کردن این حرف رو.از همون اول زندگی، سادهزیستی براشون مهم بود. من یادمه بعد از چند سال، تازه قرار شد یه دست مبل بخریم! اونم با کلی اصرار من. همه میاومدن خونهمون میگفتن چرا هنوز رو زمین میشینین؟ حاجآقا اصلاً دلشون نمیخواست. بعدشم که بالاخره خریدیم، دیگه همون یه دست مبل موند، هنوزم عوضش نکردیم. چون واقعاً دوست داشتن ساده زندگی کنن، وابسته به چیزی نباشن. خودشون هم همیشه بهم میگفتن این سادگیه باعث میشه دلت بیشتر با خدا باشه.»
دلم نمیخواد باور کنم که دیگه نیستن…
او از شهادت سردار هم گفت: «خبر شهادتشون که رسید، صبح بود… باورم نمیشد. از یه طرف دلم آتیش گرفته بود، ولی از یه طرف خیلی خوشحال بودم که به آرزوشون رسیدن. همیشه میگفتن که شهادت رو از خدا میخوان. خدا هم خواست و مزد اون همه تلاش و بیخوابی و سختی رو با همون شهادت داد. ایشون واقعاً هیچوقت دنبال راحتی و تفریح نبودن. یه روز جمعه نبود که خونه باشن. یه ساعت برای خرید نبودن، یه استراحت ساده هم نداشتن. همیشه در حال کار برای خدا و انقلاب بودن.
الانم که نیستن، من هنوزم باور نکردم. هر وقت به سفرای کاریشون فکر میکنم، با خودم میگم: «برمیگرده…» دلم نمیخواد باور کنم که دیگه نیستن… ولی واقعاً خوشحالم. چون همونی شد که همیشه از خدا میخواستن.
به جوونا هم میخوام فقط یه چیز بگم: راه حاجآقا رو ادامه بدین. امید داشته باشین، به خدا، به انقلاب، به این مسیر. حاجآقا همیشه جوونا رو نور چشمش میدونست. حالا نوبت شماست.»
پس از گفت وگو با همسر سردار سلامی، یاد این بخش از صحبتهای حاج صادقی طی مراسم افتادم که گفت: «شهید زنده است، ناظر بر اعمال ماست و هرگز از میان ما نمیرود. شهید سلامی هم همچنان با ماست، در دعای ما، در یاد ما و در مسیر روشنی که برایمان گشود. سلامی، حالا دیگر یک خط روشن از ایمان، استقامت، اخلاص، خدمت و ولایتمداری است و اگر خواستی او را بشناسی، کافیست قرآن را باز کنی. هر جا نوشت: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ…»، هر جا گفت: «لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»، هرجا نوشت: «وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ»، یادت بیاید سلامی را…»



