زینب تاج‌الدین
گُلِ من یک نشانی  در بدن داشت…!
۱۳:۰۴ - شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵
روایت پدر و مادری که سه روز دنبال پیکر پسر ۱۷ ساله‌شان گشتند «ایلیا علیخانی»؛ پسری که نشان نوکری امام حسین(ع) روی دستش آخرین نشانی برای پیدا کردن او شد

گُلِ من یک نشانی در بدن داشت…!

پدر سه روز بود که میان نام‌ها و کدها دنبال یک نشانی می‌گشت. می‌گفتند پیکرها زیاد است، کاورها جابه‌جا شده، کدها باید بررسی شود و عکس‌ها تطبیق داده شود. اما او چیزی می‌خواست که از همه این نشانه‌ها مطمئن‌تر بود.

شهادتش را  کنارکوره‌های داغ فولاد گرفت!
۱۳:۵۴ - چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵
رودررو با مادر شهید «عباس بهرامی» تنهاشهید مجتمع فولاد در جنگ رمضان و روایت او از راهی که از سال‌ها بندگی و خدمت پسرش گذشت و به شهادت ختم شد

شهادتش را کنارکوره‌های داغ فولاد گرفت!

ساعت هنوز به اذان صبح نرسیده بود. خانه در سکوت فرورفته بود و تنها صدای آرام رفت‌وآمد مادر برای آماده کردن سحری در فضای خانه می‌پیچید. سال‌ها بود که به این ساعت‌های سحر عادت داشت؛ به بیدار کردن پسرش برای نماز، به بدرقه کردنش تا دم در و ایستادن در تراس تا وقتی که از کوچه دور شود.

آن سحر که دنیا ایستاد…!
۱۳:۴۵ - یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵
روایت یکی از نیروهای هوافضا از ساعاتی که در میانه مأموریت، خبری همه محاسبه‌هایش را برهم زد و با شهادت آقا مواجه شد

آن سحر که دنیا ایستاد…!

بعضی خبرها صدای انفجار ندارند، اما ویران‌کننده‌تر از هر انفجاری‌اند. راوی این روایت که یکی از نیروهای هوافضا است، می‌گوید آن سحر، در انتهای تونلی که پناهگاه چند نیروی عملیاتی بود، تنها چند دقیقه خواب می‌خواست؛ اما اشک‌های همرزمش، پیش از آنکه کلمات را بر زبان بیاورد، خبر را رسانده بود.

آخرین تماس یازده‌دقیقه‌ای…!
۱۱:۲۶ - چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵
از روزهای کودکی و قصه‌های شبانه تا ظهر هفتم فروردین ۱۴۰۵؛ روایت خواهر شهید «عباس بهرامی» که آخرین گفت‌وگویش با برادر به آخرین خاطره زندگی‌اش تبدیل شد

آخرین تماس یازده‌دقیقه‌ای…!

خاطراتش با برادر از اتاقی شروع می‌شود که شب‌ها از آن صدای قصه شنیده می‌شد؛ اتاقی مشترک برای هردوشان که خاموشی زودهنگام خانه هم حریف بیداری‌شان نمی‌شد.

آقا مدیر!
۱۱:۴۸ - شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵
همکار شهید «میثم رضوان‌پور» در اولین سالگرد شهادتش، از منش مدیری سخن می‌گوید که به باور او، شهادت پایان طبیعی سال‌ها زندگی خالصانه‌اش بود

آقا مدیر!

بعضی آدم‌ها را نه با سمت و مسئولیت، بلکه با منش و رفتارشان به خاطر می‌آورند. شهید «میثم رضوان‌پور» برای همکارانش از همین جنس انسان‌ها بود؛ مدیری که بیش از آنکه به جایگاه سازمانی خود تکیه کند، به کرامت انسان‌ها، رعایت حق‌الناس و خدمت بی‌منت باور داشت.

از بندِدل  تا بندِکفن..!
۱۱:۲۵ - دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵
روایت همسر شهیده «ریحانه خودسیانی» از آخرین شب دیدار سحرگاه حمله آمریکا به خانه پدری ریحانه در هفتون اصفهان و یادگاری که از عشق ناتمامشان باقی مانده است؛ بند کفنی که هنوز بوی گل نرگس می‌دهد

از بندِدل تا بندِکفن..!

شامگاه پنجم فروردین، خانه‌ای در محله هفتون اصفهان، مثل بسیاری از خانه‌های ایرانی در روزهای نوروز، میزبان یک دورهمی خانوادگی بود.

یکسال گذشت و فرداهایی که به فاطمه و مجتبی نرسید!
۱۹:۲۹ - چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵

یکسال گذشت و فرداهایی که به فاطمه و مجتبی نرسید!

بعضی خبرها همان روز تمام نمی‌شوند. در تقویم می‌مانند، در حافظه شهر جا خوش می‌کنند و هر بار که تاریخشان از راه می‌رسد، دوباره زخمشان را نشان می‌دهند.

روایت ناتمام همسر و مادر دو شهید!
۱۲:۰۰ - چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
سیده الهام صادقی، بازمانده جنگ رمضان، 70 روز با داغ همسر و فرزندانش زندگی کرد؛ اما رفت تا به قولی که داده بود، عمل کند

روایت ناتمام همسر و مادر دو شهید!

خبر، کوتاه بود؛ آن‌قدر کوتاه که در چند خط جا می‌شد. «سیده الهام صادقی»، زن ۳۲ ساله‌ای که در بمباران ششم فروردین محله هفتون، همسر و دو فرزند خردسالش را از دست داده بود، از دنیا رفت.

یک سال بعد از آن دوازده روز!
۱۲:۲۵ - شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
گلستان شهدای اصفهان در اولین سالگرد شهدای جنگ دوازده روزه حال و هوای متفاوتی داشت

یک سال بعد از آن دوازده روز!

گلستان شهدا عصرها همیشه شبیه خودش است؛ با درخت‌هایی که سال‌هاست بر مزار جوان‌های این شهر سایه انداخته‌اند، با کبوترهایی که از گنبدها تا شاخه‌های سرو در رفت‌وآمدند و با مردمی که برای فاتحه‌ای کوتاه می‌آیند و می‌روند.

یُوسُفِ «مَحبوب»!
۱۳:۳۶ - چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
«محبوبه محمدی» همسر شهید «یوسف محمدی» از شروع و پایان عاشقانه یک زندگی مشترک چهارده‌ساله روایت می‌کند

یُوسُفِ «مَحبوب»!

سحری آماده بود. نان و چای روی سفره بود و خانه در سکوت آخرین دقایق شب فرورفته بود. «محبوبه محمدی» می‌خواست همسرش را بیدار کند؛ مردی که چند ساعت قبل از گشت شبانه به خانه برگشته و خستگی روزها و شب‌های پرالتهاب جنگ را روی شانه‌هایش آورده بود.

هدف ترور او نبود اما شهادت سهمش بود!
۲۳:۲۶ - سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
روایتی از شهیده «صدیقه رحیمی» تنها شهید جنگ رمضان شهر هرند در شبی که دو بمب دامادش را در خانه‌شان هدف گرفت

هدف ترور او نبود اما شهادت سهمش بود!

ساعتِ یک و سی دقیقه بامدادِ اولین روز از سال یک‌هزاروچهارصد و پنج، انفجاری مهیب، تنِ شهر «هرند» (در شرق اصفهان) و ساکنان آن را لرزاند. خبرها از اصابت دو موشک به خانه‌ای در حوالی «خیابان ارشاد، خیابان ابوالفضل4» می‌گفتند و ترور داماد نظامی آن خانواده که هدفمند بوده است…!

ساعت‌ها بی‌خبری!
۱۲:۱۵ - سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵
خواهر شهید «حسن جمالوند»، از روزی روایت می‌کند که موشک‌ها این شهرک را در اصفهان هدف قرار دادند

ساعت‌ها بی‌خبری!

هر روزِ جنگ، تلفن را برمی‌داشت و به برادر ته تغاری خانه‌شان؛ «حسن» که بعد از رفتن بابا شده بود ستون و پناه مادر، زنگ می‌زد. خبر داشت که شهرک صنعتی جی این روزها تهدید شده و همین حرف و نقل‌هایی که از این طرف و آن طرف می‌شنید، دلش را ناآرام کرده بود.