زینب تاج‌الدین
از بندِدل  تا بندِکفن..!
۱۱:۲۵ - دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵
روایت همسر شهیده «ریحانه خودسیانی» از آخرین شب دیدار سحرگاه حمله آمریکا به خانه پدری ریحانه در هفتون اصفهان و یادگاری که از عشق ناتمامشان باقی مانده است؛ بند کفنی که هنوز بوی گل نرگس می‌دهد

از بندِدل تا بندِکفن..!

شامگاه پنجم فروردین، خانه‌ای در محله هفتون اصفهان، مثل بسیاری از خانه‌های ایرانی در روزهای نوروز، میزبان یک دورهمی خانوادگی بود.

یکسال گذشت و فرداهایی که به فاطمه و مجتبی نرسید!
۱۹:۲۹ - چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵

یکسال گذشت و فرداهایی که به فاطمه و مجتبی نرسید!

بعضی خبرها همان روز تمام نمی‌شوند. در تقویم می‌مانند، در حافظه شهر جا خوش می‌کنند و هر بار که تاریخشان از راه می‌رسد، دوباره زخمشان را نشان می‌دهند.

روایت ناتمام همسر و مادر دو شهید!
۱۲:۰۰ - چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
سیده الهام صادقی، بازمانده جنگ رمضان، 70 روز با داغ همسر و فرزندانش زندگی کرد؛ اما رفت تا به قولی که داده بود، عمل کند

روایت ناتمام همسر و مادر دو شهید!

خبر، کوتاه بود؛ آن‌قدر کوتاه که در چند خط جا می‌شد. «سیده الهام صادقی»، زن ۳۲ ساله‌ای که در بمباران ششم فروردین محله هفتون، همسر و دو فرزند خردسالش را از دست داده بود، از دنیا رفت.

یک سال بعد از آن دوازده روز!
۱۲:۲۵ - شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
گلستان شهدای اصفهان در اولین سالگرد شهدای جنگ دوازده روزه حال و هوای متفاوتی داشت

یک سال بعد از آن دوازده روز!

گلستان شهدا عصرها همیشه شبیه خودش است؛ با درخت‌هایی که سال‌هاست بر مزار جوان‌های این شهر سایه انداخته‌اند، با کبوترهایی که از گنبدها تا شاخه‌های سرو در رفت‌وآمدند و با مردمی که برای فاتحه‌ای کوتاه می‌آیند و می‌روند.

یُوسُفِ «مَحبوب»!
۱۳:۳۶ - چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
«محبوبه محمدی» همسر شهید «یوسف محمدی» از شروع و پایان عاشقانه یک زندگی مشترک چهارده‌ساله روایت می‌کند

یُوسُفِ «مَحبوب»!

سحری آماده بود. نان و چای روی سفره بود و خانه در سکوت آخرین دقایق شب فرورفته بود. «محبوبه محمدی» می‌خواست همسرش را بیدار کند؛ مردی که چند ساعت قبل از گشت شبانه به خانه برگشته و خستگی روزها و شب‌های پرالتهاب جنگ را روی شانه‌هایش آورده بود.

هدف ترور او نبود اما شهادت سهمش بود!
۲۳:۲۶ - سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
روایتی از شهیده «صدیقه رحیمی» تنها شهید جنگ رمضان شهر هرند در شبی که دو بمب دامادش را در خانه‌شان هدف گرفت

هدف ترور او نبود اما شهادت سهمش بود!

ساعتِ یک و سی دقیقه بامدادِ اولین روز از سال یک‌هزاروچهارصد و پنج، انفجاری مهیب، تنِ شهر «هرند» (در شرق اصفهان) و ساکنان آن را لرزاند. خبرها از اصابت دو موشک به خانه‌ای در حوالی «خیابان ارشاد، خیابان ابوالفضل4» می‌گفتند و ترور داماد نظامی آن خانواده که هدفمند بوده است…!

ساعت‌ها بی‌خبری!
۱۲:۱۵ - سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵
خواهر شهید «حسن جمالوند»، از روزی روایت می‌کند که موشک‌ها این شهرک را در اصفهان هدف قرار دادند

ساعت‌ها بی‌خبری!

هر روزِ جنگ، تلفن را برمی‌داشت و به برادر ته تغاری خانه‌شان؛ «حسن» که بعد از رفتن بابا شده بود ستون و پناه مادر، زنگ می‌زد. خبر داشت که شهرک صنعتی جی این روزها تهدید شده و همین حرف و نقل‌هایی که از این طرف و آن طرف می‌شنید، دلش را ناآرام کرده بود.

پرواز به سوی خرمشهر!
۱۱:۲۷ - شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵
روایتِ نقش هوانیروز در عملیات بیت‌المقدس از زبان خلبان حسین وکیلی

پرواز به سوی خرمشهر!

هوانیروز، جزو معدود نیروهای نظامی است که تمام عملیات‌های خود در طول جنگ تحمیلی را با موفقیت به ثمر رسانده است. سرهنگ خلبان بازنشسته «حسین وکیلی» یکی از خلبانان دلاور هوانیروز است که در حالی که تنها 25 ساله بوده به عنوان خلبان بالگرد کبرا در عملیات بیت‌المقدس حضور داشته است.

چهل روزِ نفس‌گیر  کنار بدن‌های تکه‌تکه!
۱۰:۱۵ - سه‌شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
رودررو با «محمود میرزایی» و روایت متفاوت او از غسل و کفن و دفن شهدای جنگ رمضان تا وداع با خانواده‌ها در معراج الشهدای اصفهان

چهل روزِ نفس‌گیر کنار بدن‌های تکه‌تکه!

کَم، پیکر شهید غسل و کفن نکرده است؛ از روزهای اول«انقلاب» و «جنگ هشت‌ساله» تا همین «جنگ رمضان»؛ جنگی که می‌گوید: «هر روزش بر من سخت و متفاوت گذشت.»

هرچه دیدیم تلخ بود و دردناک!
۱۱:۳۶ - شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
رئیس اداره عملیات معاونت امداد و نجات استان اصفهان از روزهای جنگ رمضان می‌گوید

هرچه دیدیم تلخ بود و دردناک!

حادثه‌های تلخ جنگ رمضان، یکی یکی جلوی چشمانش می‌آید و می‌رود، از «هفتون» تا «خانه‌اصفهان» و «شیخ صدوق جنوبی»، از «شهرک صنعتی جی» تا «اُپتیک»، از «پایگاه هشتم شکاری» تا «توپخانه 44» و …!

نجاتگر هلال‌احمر بود پیکرش اما پنج روز زیر آوار ماند!
۱۰:۲۲ - سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
روایت مادر شهید «حمیدرضا جهانبخش» از زندگی و زمانه پسری که دیگر برایش تکرار نمی‌شود

نجاتگر هلال‌احمر بود پیکرش اما پنج روز زیر آوار ماند!

«حمیدرضا هرچه گرفت، از خدمت به مردم گرفت»؛ این طلایی‌ترین نقطه زندگی یک پسر دهه هشتادی است. پسری که ۶ سال، عضو فعال و نجاتگر هلال‌احمر بود و حالا بیش از دوماه و اندیست در جنگ رمضان به شهادت رسیده است.

برای شهدا تئاتربازی نمی‌کنم!
۱۰:۴۵ - یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
گفت‌وگویی صمیمی و بدون تعارف با «مُسلم نَبی»؛ چهره نام‌آشنایی که بیش از یک دهه است در مراسم تشییع شهدا، پابه‌رکاب شهداست

برای شهدا تئاتربازی نمی‌کنم!

خودش هم که نگوید، اسم «مُسلم نَبی»، خیلی چیزها را می‌گوید: از «خادم‌الشهدا» بودن؛ از عمر و زندگی‌اش که اول و آخر آن به شهدا گره خورده و به قول خودش سال‌هاست دربه‌در این راه شده.