پنجشنبه، هجدهم دیماه بود. هنوز خطهای تلفن قطع نشده بودند. مادرم گوشیاش را دست گرفته بود و پشت سر هم به برادرهایم زنگ میزد؛ انگار با هر بوقِ بیپاسخ، دلش بیشتر بههم میریخت.