به گزارش اصفهان زیبا؛ پنجشنبه، هجدهم دیماه بود. هنوز خطهای تلفن قطع نشده بودند. مادرم گوشیاش را دست گرفته بود و پشت سر هم به برادرهایم زنگ میزد؛ انگار با هر بوقِ بیپاسخ، دلش بیشتر بههم میریخت.
لیوان آبی را که چند قطره گلاب در آن ریخته بودم کنار دستش گذاشتم و گفتم: «مامان، اینقدر جوش نزن. الان سروکلهشون پیدا میشه. بچه که نیستن.» مادر بدون توجه به حرفم گفت: «چرا بیکار نشستی؟ برو تو هم گوشیتو بیار. تو به رضا زنگ بزن، من به علی زنگ میزنم.» با اینکه سعی میکرد آرام حرف بزند، نگرانی توی صدایش موج میزد.خطها بههم ریخته بود؛ یا بوق نمیخورد، یا همان جمله سرد و تکراری میگفت: «مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.»
صداهایی از توی خیابان میآمد. شعارهایی میدادند که آدم مبهوت میماند اینها دنبال چه چیزی هستند؟ صداها که بیشتر شد، رنگ از صورت مادر پرید. سفید شد مثل گچ. دلم هری ریخت. هول کردم.
اگر فشارش بالا میزد یا مشکل قلبش عودمیکرد، دست تنها توی این شرایط چهکار میتوانستم بکنم؟ اسپری گلاب را آوردم و به صورتش پاشیدم. گوشی را از دستش گرفتم. بالشی زیر سرش گذاشتم و خواهش کردم دراز بکشد. نزدیک به یک ساعت طول کشید تا بالاخره هر دو برادرم رسیدند. یکیشان مسافری را تا شهرک صنعتی برده بود و موقع برگشت، راهی جز کمربندی نداشت؛ همه خیابانهای دیگر بسته بودند. آن برادرم هم، وسط شهر در ترافیکی که آشوبگران درست کرده بودند،گیر افتاده بود.
وقتی در را باز کردند، خستگی را با خودشان به خانه آوردند. جلو دویدم و با اشاره به آنها گفتم: «مادر قرص زیرزبانی خورده و تازه خوابش برده.» پاورچینپاورچین به اتاق رفتیم. رضا از سوزش چشم کلافه بود، علی از ترافیک سنگین و راههای بسته. برایشان شربت گلاب بردم تا نفسشان جا بیاید. از خیابانها که پرسیدم، چیزهایی گفتند که ترسم را بیشتر کرد.رضا همانطور که نشسته بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود با چشمهای بسته، شروع کرد به تعریف: «ریخته بودن دبیرستان امیرالمومنینِ مرکز شهر رو آتیش زده بودن. مغازه آقای حسنی رو هم.»
با صدایی شبیه جیغ گفتم: «وای، نه…»
مغازه آقای حسنی کوچک بود؛ پر از محصولات فرهنگی و مذهبی. بارها چه خرید داشتم یا حتی نداشتم، جلوی ویترینش ایستاده بودم و جنسهایش را نگاه کرده بودم. آقای حسنی مرد خوشاخلاقی بود؛ در تمام ماه محرم و صفر، روی میزش خرما با پودر نارگیل میگذاشت و کاغذی هم کنارش: «شادی روح شهدای کربلا، صلوات.»
روزهای تولد ائمه و عیدها هم همیشه شکلات روی میزش بود. آخرین باری که به مغازهاش رفته بودم، چند تا از تابلوهایش را نشان کرده بودم تا بعدا بخرم. اما حالا، خبر خاکستر شدن مغازه و هرچه در آن بود را از برادرم میشنیدم. چشمهایم داغ شد؛ انگار دود همان آتش، رسیده باشد به خانه ما.
علی هنوز لیوان شربت در دستش بود و آن را محکم بین هردو دست گرفته بود. گفت: «نزدیک صد نفر بودن، با صورتهای پوشیده، خیابون رو بسته بودن و عمدا ترافیک درست میکردن. اگه میخواستم رد شم، حمله میکردن. اگه میموندم، مجبورم میکردن همراهیشون کنم. فقط خدا میدونه چقدر نذر و توسل کردم و به چه ضربوزوری خودمو به خونه رسوندم. تو خیابون قائم مقامم شیشههای مسجدی رو شکسته بودن.»
با تعجب گفتم:«شیشههای مسجدو…»
صدای مادر از سالن آمد. به رضا و علی گفتم: «ازین اتفاقها برای مامان نگید.». در اتاق را باز کردم و رفتم توی سالن. مادر بیدار شده بود. تا خواست سراغ پسرها را بگیرد، آنها هم آمدند. با دیدن علی و رضا لبخندی زد.
هنوز از توی خیابان صدا میآمد. رضا گفت: «امشب نزدیک شیشه نخوابین، یه وقت چیزی پرت میکنن، شیشه میریزه.»
مادر لب گزید: «یعنی چی پرت کنن؟»
رضا بحث را عوض کرد و حرف شام را پیش کشید، اما هیچکدوم دل وحوصله غذا نداشتیم. خطهای تلفن و پیامک و حتی اینترنت قطع شده بود و این، اصلا نشانه خوبی نبود.
تا صبح از توی خیابان صدا میآمد. مادر قرصهایش را خورد و خوابید. من، رضا و علی نشستیم پای شبکه خبر. علی گفت: «اگه چیزایی که من دیدمو تلویزیون نشون بده، اصلا مردم باور نمیکنن اینجا ایرانه. هنوز باورم نمیشه جان سالم به در بردم. رسما آدم میکشتن. به نظرم امشب خیلی شهید بدیم.»
کنترل دستم بود و شبکهها را رد میکردم. گفتم:«لطفا فردا از خونه بیرون نرین. مامان امشب خیلی هول کرده بود. اگه براش اتفاقی بیفته، چه خاکی باید تو سرمون کنیم؟»
رضا که هنوز پارچه نمدار روی چشمهایش بود، گفت: «خیالت راحت خواهر. اینترنت قطعه؛ یعنی کار؛ بیکار.» جا خوردم. تازه یادم افتاد رضا و علی راننده اسنپاند و خرج این خانه، از همین راه بدست میآید.



