خاطره جنگ
NONE
10:10 - یکشنبه 7 آذر 1400

مهمانِ پسر!

آخرین باری که دیدمش بچه‌های دبیرستان عدالت را برده بودیم خانه‌شان. نشسته بود لب تختش. روسری و بلوز یاسی پوشیده بوده مهربان وخوش اخلاق و زیبا. بچه‌ها با دیدنش به وجد آمده بودند. شروع کرد مثل یک مادربزرگ برایشان حرف بزند و با آن گویش اصفهانی که خاص خودش بود از نکات زندگی برایشان بگوید. گهگاه شوخی می‌کرد و دخترها می‌خندیدند. باورشان نمی‌شد آمده‌اند خانه مادر شهید.