بخش زیادی از عمر کوتاه هر انسانی به معاشرت با دوستهایش یا حرف زدن و فکر کردن دربارهی آنها میگذرد. یک دوستی خوب میتواند زیباترین لحظههای آدمی را رقم بزند و یک دوستی بد ممکن است زندگی هر کسی را به نابودی بکشاند. حتی کوچکترین بچهها نیز وقتی بچه دیگری را میبینند نوعی کشش به سمت او در خود احساس میکنند، چه برسد به ما آدم بزرگها که دائم درگیر خوب و بد دوستانمان هستیم. شاید کسی بگوید: «من هیچ دوستی ندارم» یا اینکه با ناراحتی و احتمالاً با نوعی اعتماد به نفس هیستریک، اعلام کند: «در تنهایی خودم راحتترم. هیچ دوستی نمیخواهم»؛ اما و دریغا که چنین چیزی احتمالاَ بیشتر نوعی واکنش به فقدان یا ضعف دوستیهایی است که او در زندگی تجربه کرده است. هر انسانی قطعاَ بعضی از انسانها را از انسانهای دیگر بیشتر «دوست» دارد و همین دوست داشتن به خوبی میتواند امکان، وجود و ضرورت دوستی را در زندگی ثابت کند.