من از رندی نخواهم کرد توبه

در تاریخ ۳۰ شهریور سال جاری یادداشتی از امیرحسین پرورش در این روزنامه به چاپ رسید که بی نام بردن از فیلسوف معاصر رضا داوری اردکانی و شاید بسنده‌کردن به ذکر نام او در مقدمه دبیر صفحه، او را فیلسوف تواب نامید.

تاریخ انتشار: 10:00 - پنجشنبه 24 مهر 1404
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
من از رندی نخواهم کرد توبه

به گزارش اصفهان زیبا؛ در تاریخ ۳۰ شهریور سال جاری یادداشتی از امیرحسین پرورش در این روزنامه به چاپ رسید که بی نام بردن از فیلسوف معاصر رضا داوری اردکانی و شاید بسنده‌کردن به ذکر نام او در مقدمه دبیر صفحه، او را فیلسوف تواب نامید. این یادداشت مرا بر آن داشت که فارغ از رابطه استاد و شاگردی، بلکه برای تذکر چند نکته درباره نسبت فلسفه و سیاست و نگاه رضا داوری‌اردکانی به این رابطه این خطوط را بنویسم؛ چنان‌که غیر بداند و آشنا نیز از روی کرامت نظری کند.

اول چیزی که نظرم را به آن نوشته جلب کرد، عنوان آن بود، عنوانی متناقض که شاید نگارنده بر آن تناقض واقف نیست. فلسفه عالم نظر است، نه میدان اعتقادات که بتوان از توبه در آن سخن گفت و فیلسوف نیز نمی‌تواند از نظری توبه کند. در اینجا شاید برخی خرده بگیرند که بیش از اندازه در باب عنوان مناقشه می‌کنم و باید از آن گذشت و به خود نوشته و فقرات آن رسید؛ اما به گمانم این عنوان خود بیانگر نظر نویسنده در باب فلسفه است و این عیان، جلوه نهان اندیشه او است.

درمواجهه با فلسفه، دو گروه راه به خطا می‌برند: گروهی، فلسفه را با میزان اعتقاد می‌سنجند و حاصل این امر، نه دینی‌کردن فلسفه، بلکه بدل‌کردن فلسفه به دین است، دینی ساخته فیلسوف که هرگونه نقد و نظر در آن چونان کفر است و در نظر ایشان فیلسوفان نه بنابر مواجهه و فهم حقیقت، بلکه در نسبت دوری و نزدیکی با این یا آن دستگاه فلسفی مقبول نظر آنان، نزدیک به حقیقت‌اند یا دور از آن؛ چنان‌که امروز بسیاری فلسفه ملاصدرا را چنین می‌خواهند و می‌خوانند؛ از اصحاب انقلابی و ضد مدرنیته هایدگر نیز بگذریم.

اینجاست که این شبه دین در نظر معتقدانش محل ظهور تام و تمام حقیقت است و حقیقت منحصر به یک دستگاه فلسفی یا نظرات یک فیلسوف می‌شود و فیلسوفان در این میان یا مقلد و شارح فیلسوف بنیان‌گذارند و فرشته یا متفکر در آن دستگاه و شیطان؛ برخی دیگر نیز فلسفه را در نسبت تام و تمام با سیاست می‌خواهند و آن‌را علمی وابسته به عمل سیاسی، له یا علیه سیاست و قدرت سیاسی می‌فهمند.

این گروه که نه اصحاب دین فلسفه، بلکه اصحاب ایدئولوژی‌اند با گروه دیگر نقطه اشتراکی مهم دارند: فهم حقیقت منحصر و محدود به دستگاهی.

اگر اصحاب دین فلسفه حقیقت را منحصر در دستگاه نظری فیلسوفی می‌دانند، ایشان حقیقت را تنها در هندسه دستگاه سیاسی خاصی می‌جویند. در نظر اصحاب ایدئولوژی که مرجع و ملجائی جز سیاسات ندارند، متفکران تنها زمانی به حقیقت نزدیک‌اند و سخنانشان شنیدنی است که در میدان جاذبه سیاست قلم بزنند و هر چه آن خسروان کنند، در نظر دیگران شیرین نماید و اگر متفکری در نسبت با سیاست مطلوب ایشان نیندیشد و نقدی بر ایدئولوژی آنان وارد نماید، دیگر از هستی فکری ساقط شده است.

خانه گزینی در مرداب این است؛ سیاست زدگی و اهل ایدئولوژی بودن، نه تذکر متفکر به سیاست و نقد آن. ایدئولوژی حیطه تسلیم محض و نظرورزی بی‌چون‌وچرا در نسبت با سیاست است و در این میان، میزان وفاداری است، نه تفکر؛ وفاداری به سیاستی و همه ملزومات و برون‌دادهای آن، و اگر نقدی هست باید چنان باشد که این سیاست را توجیه کند و بازتولیدی از همان وضع برای آینده شود، نه نظر و تأمل در بنیاد سیاست و طرح و فهم بحران و مسئله.

خلط میان متفکر و ایدئولوگ تنها یک اشتباه اندیشه‌ورزان محدود در مباحث نظری و فلسفی نیست؛ بلکه با سیطره سیاست‌زدگی و از میدان به‌درکردن اندیشه و نظر، آینده سیاست و کشور و مردمانی را به ورطه تباهی می‌کشد.

بسیاری از اهل سیاست در ظاهر می‌گویند که باید به اهل نظر گوش سپرد؛ اما اینکه گوش و هوش سیاست‌مداران چه اندازه پذیرای نظر و تأمل‌های متفکران باشد، سخن دیگری است؛ اما آنان که ادعای کباده‌کشی خرد سیاسی دارند و می‌خواهند سیاست را به‌سوی حقیقت سوق دهند، باید از آلودگی به ایدئولوژی و سیاست‌زدگی پرهیز کنند.

وضع امروز ایران بهتر از هر زمان، نماینده نتیجه سیاست‌ورزی بی توجه به فلسفه و تفکر و گوش‌بستن به سخن متفکران و آغوش‌گشودن به اصحاب ایدئولوژی است؛ دریغ که هنوز بسیاری در چاه سیاست‌زدگی فرورفته‌اند و به امید دست‌یافتن به نور، بیشتر در این چاه فرو می‌روند که این نه خورشید حقیقت، بلکه انعکاس و موهوم آن در عمق چاه است.

رضا داوری‌اردکانی چه در ابتدای انقلاب اسلامی ایران و چه در زمان عضویت در شورای انقلاب فرهنگی و چه ریاست فرهنگستان علوم و چه امروز و چه فردا فیلسوف است، فیلسوف بدون هیچ صفتی؛ زیرا هر وصفی به فیلسوف الصاق شود، او را از دایره اهل فلسفه بیرون می‌کند. او درباره امر سیاسی از منظر فلسفی می‌گوید و کارش نه تأیید وقایع سیاسی و نه رد آن‌هاست؛ زیرا نگاه فلسفی، نگاه به بنیاد است و پرسش آن.

این مهم ساده را سیاست‌زدگان نمی‌فهمند و بلوا به‌پا می‌کنند که چرا فیلسوف در نقد شعارزدگی گفته و شعاری‌شدن سیاست را نقد کرده است؟ این کمترین کار فیلسوف است و چقدر امر سیاست مبتذل شده است که فیلسوف باید در نقد شعارزدگی بگوید و مبتذل‌تر آنکه بسیاری بخواهند بر او از همین باب بتازند.

فلسفه و فیلسوف خدمتگزار سیاسات نیست که زمانی موضعی بگیرد و زمانی دیگر از موضع خود توبه کند. اصحاب دین فلسفه و اصحاب ایدئولوژی زمانی داوری را می‌نواختند و در پی او بودند تا سخنانش را چونان سلاحی به دست بگیرند و به نبرد با غرب و مدرنیته بروند و اینک مدتی است که او را می رانند؛ زیرا در نظرشان داوری تغییر کرده است و دیگر نه‌تنها نسبت به مدرنیته و غرب نقد ندارد، بلکه حتی از روی‌آوردن به غرب و توسعه می‌گوید؛ البته پیروان دین فلسفه در این میان جایگزینی برای داوری نیز یافتند که فیلسوفی جز هایدگر نیست تا مبادا افق آتیه‌ای که مدرنیته دیگر وجود ندارد بی فیلسوف بماند.

داوری‌اردکانی نه از سخنانش برگشته و نه آن‌ها را رد می‌کند؛ زیرا حاصل تأمل‌های فلسفی است؛ نه تفنن و میل به قرب سیاسی؛ بلکه او جلوه‌ای دیگر از سخنانش را نمایان کرده است که این همانا از نسبت فیلسوف با زمان می‌آید. او از توسعه‌نیافتگی می‌گوید و این وضع بسیار مستعد نفهمیدن اندیشه و نظر و مخالفت با متفکران است. اینکه وضع توسعه نیافتگی ماحصل غلبه سیاست بر تفکر است یا مولد آن، قابل تأمل است؛ اما چنان‌که برمی‌آید، یکی بر دیگری تقدم زمانی دارد و دیگری بر آن تقدم علّی.

سیاست در دو وضع می‌تواند بر فلسفه تقدم یابد: یکی،در وضعیت کم‌رمقی فلسفه و دیگری، در وضع انقلاب؛ چنان‌که در انقلاب فرانسه که انقلابی مبتنی بر فلسفه بود و هر نوآموز فلسفه می‌تواند پیوندهای فلسفه مدرن با سیاست، حتی پیوندهای صوری سیاست و فلسفه را در آن بیابد، سیاست بر فلسفه غلبه یافت و حتی می‌توان گفت که بنای تقدم سیاست بر فلسفه در این وضع گذارده شد. وضع بی رونقی فلسفه در نظر داوری‌اردکانی ماحصل بی‌تاریخی و بی‌عالمی است که این بی‌تاریخی عباره‌اخری توسعه‌نیافتگی در اندیشه اوست.

توسعه‌نیافتگی نه یک وضع اقتصادی و سیاسی و نه به معنای در راه توسعه ماندن، بلکه گسست از سنت از یک سو و نرسیدن به مدرنیته و در حاشیه آن بودن از سوی دیگر است. در این شرایط سیاست همه چیز عالم مدرن را می‌خواهد؛ علم، تکنیک، سازمان‌ها و… اما از برقراری نسبت میان این‌ها و سامان امور عاجز است.

سخن در این باب فراوان است، سخنانی که شاید دو بند آخر این نوشتار را نیز واضح کند؛ اما آن‌ها را از آن جهت که نیاز به تدقیق بیشتر دارد، به مجالی دیگر موکول می‌کنم و تنها با ذکر نکته‌ای نوشتار را به پایان می‌برم.

رضا داوری‌اردکانی فیلسوفی است که در وضع کنونی اندیشه ما تأمل کرده است و با فهم فارابی و سهروردی و فردوسی و ملاصدرا از یک سو و فهم افلاطون و دکارت و کانت و هایدگر از سوی دیگر و راهنمایی به باطن سخنان این فیلسوفان امکانی برای اندیشه در این وضع پریشان گشوده است که اگر او و این امکان‌گشایی نبود، ما اهل فلسفه امروز تنها به تکرار سخنان فیلسوفان مشغول بودیم؛ بی‌آنکه متذکر نسبت یا حتی بی‌نسبتی میان مفردات و دستگاه فلسفی آنان با تأمل‌های امروزمان باشیم. او فیلسوفی است که آینده فلسفه در ایران را صورت بخشید.