به گزارش اصفهان زیبا؛ داستان گالری، گالریداری و گالریگردی در اصفهان با گالری «کلاسیک» آغاز میشود. «کلاسیک» تولدیافته از ذهن پوینده و جستوجوگر و آزموده مرتضی بخردی بود. بخردی، معمار و مرمتگر و عکاس پیشکسوت و نامآشنای شهرمان اصفهان است که اواخر دهه ۶۰ شمسی اولین گالری نصفجهان را بنا کرد.
گالری «کلاسیک» فقط یک چهاردیواری از سنگ و چوب و آجر نبود، این گالری دنیایی پُرجان با قلبی پُرتپش بود که نهفقط بر زیست هنرمندان و هنردوستان زمانه خود، بلکه بر اندیشه و عمل آیندگان و جریان رونق هنرهای تجسمی در شهر تأثیرات عمیقی گذاشت.
«اصفهانزیبا» بهمنظور تأمل در فرازونشیبهای تاریخ این گالری و گوشهای زنده از محیط فرهنگیهنری دیارمان با بخردی، مؤسس آن گفتوگو کرده است که در ادامه میخوانیم.
درباره اولین آشنایی خودتان با دنیای گالری صحبت کنید. زمانی که تصمیم به تأسیس گالری گرفتید، این مقوله در اصفهان پیشینه نداشت.
زمان دانشجوییام در تهران و دوسه سال بعدش که در همین شهر کار میکردم با بهمن بروجنی همدانشکدهای و همخانه بودم. بهمن بروجنی هماکنون نقاش معروفی است و در فرانسه زندگی میکند. ما یک خانه قدیمی در نزدیکی همان دانشگاه هنرهای تزیینی، چهارراه ولیعصر اجاره کرده بودیم. آقای بروجنی فضای پایینی خانه را به گالری تبدیل کرده بود.
بنابراین، من همیشه با محیط و حالوهوای گالری در ارتباط بودم. به غیر از اینکه نباید فراموش کرد سالهای دهه ۴۰ فضای تهران در این زمینهها بسیار شکوفا بود. من در چنین فضایی تنفس میکردم و بالیده میشدم.
در همان دانشگاه هنرهای تزیینی همواره نمایشگاههای متعددی برگزار میشد. اولین گالری که در تهران یا ایران تأسیس شد، گالری «بورگز» بود. بعد از آن گالری «سیحون» و گالریهای متعدد دیگر که همیشه برنامههایشان را بهعنوان یک دانشجوی کنجکاو و مشتاق دنبال میکردم. همان دهه ۴۰ دو دوسالانه (بینال) برگزار شد که فوقالعاده بود و روی من هم اثر گذاشت. بهتدریج و در گذار زمان در چنین محیطهایی توانستم با گالریداری هم آشنا شوم.
پیش از تأسیس گالری «کلاسیک»، چه مراکزی نبود گالری را در شهر اصفهان جبران میکردند؟
فعالیتهای فرهنگیهنری یا در انجمن ایران و آمریکا یا در انجمن ایران و انگلیس جریان داشت. انجمن ایران و آمریکا در عباسآباد و انجمن ایران و انگلیس نزدیک سیوسهپل قرار داشت.
بنابراین، سالنهایی بودند که مثلا شب شعر، سخنرانی فرهنگی یا یک نمایشگاه در آنها برگزار شود. برخی هنرمندان خودشان هم آتلیه داشتند و در همان آتلیهها کارشان را عرضه میکردند. یرواند نهاپتیان و سومبات درکیورقیان ازجمله هنرمندانی بودند که در چهارباغ آتلیه داشتند. آتلیه جعفر رشتیان و حاج مصورالملکی اصفهانی نیز بهترتیب در شیخبهایی و سپه قرار داشت.
اما محیطی به اسم گالری و در چهارچوب معیارهای چنین مکانی در اصفهان وجود نداشت. من بعد از جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۸ فکر کردم که اصفهان به یک گالری جامع با تمام معیارهای روزش نیاز دارد.
چه مکانی و در واقع کجای اصفهان را برای گالری در نظر گرفتید؟
برادرم علی بخردی که ساکن آمریکا بود کمک کرد و در دنباله مادی نیاصرم، در طاووسخانه، یک مغازه دودهنه خریدیم. ساختمان مدنظرمان بزرگ بود و ارتفاع زیادی داشت. خود من طراحی داخلی آن را برای تبدیل به گالری بهعهده گرفتم.
فکر کردم ارتفاعش زیاد است و بر همین اساس دو نیمطبقه زدم. وقتی این کار را شروع کردم یک دوست معمار دارم که آن موقع به من گفت نیازی نیست از شهرداری مجوز بگیری. گفت شیشهها را گل سفید میکشیم و کارمان را انجام میدهیم. من هم همین کار را کردم. این مکان سرانجام در آبانماه ۱۳۶۸ افتتاح شد.
اولین نمایشگاهی که برگزار شد، با چه موضوعی بود؟
یک نمایشگاه گروهی با موضوع گل و مرغ بود. ۱۷ هنرمند متخصص گل و مرغ در این نمایشگاه آثارشان به نمایش درآمد. آن موقع ارتباطات مجازی هم نبود که از این طریق اطلاعرسانی شود. من کارت دعوت تهیه کردم و برای افرادی که مدنظرم بود فرستادم.
همان روزهای نخستین که اولین نمایشگاه ما برقرار بود، آقایی به اسم شهرامنیا که خودش را مدیر دفتر شهردار وقت یعنی محمدحسن ملکمدنی معرفی کرد به گالری آمد. شهرامنیا گفت که شهردار ابراز علاقه کرده بیاید و این مکان را ببیند. فردای آن شب ملکمدنی آمد و خیلی هیجانزده هم بود. من را بغل کرد و گفت: «آقای بخردی! احسنت! چه کاری کردی…فوقالعاده است.» بعد از من پرسید: «چه کار میتوانم برایت بکنم؟ هرکاری بگویی انجام میدهم.» من گفتم: «این بالکنها را خلاف ساختهایم و از ما جریمه نگیرند.» ملکمدنی گفت: «من میدانستم اینجا دارند کار خلاف میکنند. اما دستور دادم کاری به شما نداشته باشند تا به موقع به سراغتان بیایم!»
جریمه تخلف ما چیزی حدود یک میلیون تومان میشد. گفتم: «من پول ندارم.» تصمیم گرفتم چند اثر هنری هدیه بدهم. کارشناس هم فرستادند. آقایان عقیلی و نعمتاللهی از طرف شهرداری آمدند. کارهای مدنظر را نشانشان دادم تا انتخاب کنند. دوسهتا تابلو نقاشی و دوسهتا جعبه نقاشی بود. همه اینها را در حد یک میلیون تومان برآورد کردند. این کارهایی که من به شهرداری دادم، شد هسته اولیه مجموعه موزه هنرهای معاصر اصفهان. الان در این موزه بیش از هزار اثر نگهداری میشود.
درباره روند کارها و چگونگی اداره گالری، بیشتر برایمان تعریف کنید.
من گالری را از همان اول با برنامه درست افتتاح کردم و بهطور منظم برنامه نمایشگاهی ترتیب میدادم. برنامهریزی من ششماهه و یکساله بود و وقت میدادم.
گالری «کلاسیک» چقدر بین مردم اصفهان مطرح بود؟
گالری واقعا در اصفهان مطرح شد و حتی در تهران هم گالری «کلاسیک» اصفهان به شهرت خاص خودش رسید. حتی چند هنرمند خارجی هم از تهران آمدند و در «کلاسیک» چند نمایشگاه گذاشتند.
تعامل با هنرمندان برای گالری دشوار نبود؟
من شخصیت شناختهشدهای بودم. بنابراین توانستم تعامل سازندهای با هنرمندان اصفهان داشته باشم. خبرش در شهر پیچیده بود. خود هنرمندان مشتاق بودند و میآمدند برای برگزاری نمایشگاه وقت میگرفتند.
جالب است که همان موقعها هم دانشگاه آزاد رشته نقاشی گذاشته بود. یعنی گروهی از دانشگاه فارغالتحصیل میشدند که به چنین بستری برای ارائه کار نیاز داشتند. اتفاقا این افراد هم میآمدند. حتی بچههای هنرستان هم میآمدند.
دهه ۷۰ که محمود فرشچیان از آمریکا به ایران سفر داشت، ضمن نمایش آثارش در «کلاسیک»، نشستی هم با حضور چند تن از استادان قدیمی اصفهان برگزار کردم. از بچههای هنرستان هنرهای زیبا هم دعوت بهعمل آوردم. مهدی تمیزی که اکنون بهعنوان یکی از هنرمندان شهر شناخته میشود، آنموقع بین همین هنرجویان بود که حضور یافت. بین بچهها، جنبوجوش خاصی بود و همه میخواستند با فرشچیان عکس بگیرند.
پس میتوان گفت گالری «کلاسیک» یک گالری تأثیرگذار در محیط فرهنگی و هنری اصفهان بود!
بله! من گالری «کلاسیک» را واقعا تأثیرگذار میدانم.
روزی که همه ما بهخاطر درگذشت امیرهوشنگ جزیزاده گردهم جمع شده بودیم، خانم حسینی، مدیر فعلی گالری «امروز» گفت من قسم میخورم، به همه میگویم که شما پایهگذار رونق هنرهای تجسمی در اصفهان هستید. بعد گفت اگر شما نبودید من هم گالریدار نمیشدم.
میخواهم بگویم که «کلاسیک» توانست از زوایای مختلف بر افراد و بستر فرهنگی و هنری شهر به سهم خود تأثیرات مهم و ماندگاری بگذارد.
در مدت برقراری گالری پیش آمده بود که به شما سختگیری شود و محدودیتی برایتان ایجاد کنند؟
من همواره سعی میکردم معیارهای مدنظر را رعایت کنم. من همواره زیرنظر اداره ارشاد اسلامی مجوزهای لازم را دریافت میکردم. گاهی موانعی هم ایجاد میکردند و ایراداتی گرفته میشد که بجا نبود.
من همیشه قوانین را در نظر داشتم. هرچند همواره مشکلات و موانع خاص خود را داشتیم.
خاطره دیگری از آن سالها دارید که بخواهید برایمان تعریف کنید.
اولین نمایشگاهی که میخواست برگزار شود، یک دعوتنامه هم برای صداوسیما فرستادم که بیایند فیلم تهیه کنند. تلویزیون به من گفت باید بروی بخش بازرگانی پول بدهی تا از نمایشگاهت گزارش تهیه شود. به من گفتند در گالری جوراب هم میفروشند!
من گفتم شما از یک قاتل تصویربرداری میکنید و میگذارید بیاید جلوی دوربین حرف بزند. آیا یک هنرمند شهر حق ندارد چند دقیقه بیاید جلوی دوربین و درباره هنرش با مردم حرف بزند؟ این را که گفتم، مجاب شدند و مرتب از تلویزیون هم برای تهیه خبر میآمدند.
مسائل اقتصادی گالری را چگونه پیش میبردید.
همه میدانند گالری کاری است که اصلا درآمد ندارد. یکی از اقداماتم در مدت برقراری گالری این بود که دفتر مهندس مشاور تأسیس کردم. مهندس مشاور برای معماری داخلی که برای اولین بار در اصفهان بود. پنج مورد از این دفاتر در ایران وجود داشت که مابقی همگی در تهران فعالیت داشتند. در این دفتر سفارش میگرفتیم. در همین مدت، بهتدریج طراحی را هم پیش بردم. طراحی را بردم در زمینه طراحی فرنیچه و مبلمان با سبک ایرانی و با استفاده از صنایعدستی مثل قلمزنی و کاشی. اینها را میگذاشتم در همان دفتر که مشتری هم داشت. یعنی در این حوزه هم سفارش میگرفتم. حتی از سایر نقاط کشور مانند تهران و شیراز و رفسنجان.
یک کارگاه نجاری هم تأسیس کردم که هر ماه دستکم یک کامیون کوچک بار به دیگر شهرها میبرد. بنابراین، هزینههای گالری از راههای مختلف تأمین میشد. به هنرمندان کار سفارش میدادم. هرکس کار میآورد از او میخریدم.
همیشه در نظر داشتم که به سهم خودم به هنرمندان کمک کنم. حتی هربار که نمایشگاهی برگزار میشد خود من پنهانی یکی از آثار آن هنرمند را میخریدم و میگفتم بازدیدکنندگان خریدهاند. بالاخره هنرمندانی به دلایلی کارهایشان فروش چندانی نداشت. مثلا چون معروف نبودند. وقتی خودم اثری میخریدم، نمیگذاشتم هنرمندش بفهمد که خودم بودم. حدود بیست تا سی اثر از همین طریق جمع شد. یک بار که یکی از دوستانم از آمریکا آمده بود گفت احسان یارشاطر که دانشنامه ایرانیکا را تهیه میکرد، پیشنهاد داده که هنرمندان ایرانی هم برای تدوین این دانشنامه حمایت مالی کنند.
درواقع نظرشان این بود که نمایشگاه بگذارند و بخشی از درآمدش را برای کمک به دانشنامه در نظر بگیرند. همان تابلوهایی که به مرور جمع کرده بودم بستهبندی کردم. به دوستم گفتم شما اینها را ببر آمریکا و همان جا نمایشگاه بگذار و هزینهاش را به دانشنامه ایرانیکا تقدیم کن.
این اتفاق افتاد و الان در یکی از جلدهای دانشنامه اسم تمام هنرمندان آن آثار آمده است. اینگونه کارها را دوست داشتم و میکردم. این کارها دیوانگی بود! هیچکس سراغشان نمیرفت. من خودم را یک دیوانه میدانم! هیچوقت دنبال این نبودم که با معیارهای روز کار کنم.
چرا تصمیم به تعطیلی گالری گرفتید؟
گالری کلاسیک بیش از دو دهه تا سال ۱۳۹۲ ادامه داشت. در تمام سالها یک هفته نمایشگاه بود، دو هفته نبود. اما همیشه گالری باز بود. بعد از این احساس کردم که دیگر به من نیازی نیست.



