به گزارش اصفهان زیبا؛ استاد فخرالدین حجازی (متولد ۱۳۰۸ – درگذشته اردیبهشت ۱۳۸۶) منتخب اول نخستین مجلس شورای اسلامی ایران از حوزه تهران و نیز نماینده مردم تهران در دورههای دوم و سوم مجلس بود. او از سخنرانان مذهبی فعال قبل از انقلاب اسلامی، و از جمله از سخنرانان پراقبال حسینیه ارشاد بود. همچنین از خطیبان توانا و پرشور سالهای پس از پیروزی انقلاب به شمار میرفت.
رهبر معظم انقلاب در پیامی که در 30 اردیبهشت 1386 پیرو رحلت استاد فخرالدین حجازی صادر کردند فرمودند: «آن مرحوم در طول سالیان متمادی، چه در دوران اختناق و چه پس از پیروزی انقلاب اسلامی از جمله سخنوران موفقی بود که با بیان گرم و پر احساس خویش دلهای بیشماری را مجذوب حقایق دین و معارف اسلامی میساخت.»
برخی از آثار مکتوب فخرالدین حجازی به شرح ذیل است:
اکثر این کتابها توسط انتشارات بعثت منتشر یا تجدید چاپ شده است؛ امت و امامت، جنگ از دیدگاه نهجالبلاغه، نقش پیامبران در تمدن انسان، نقش یهود در پیدایش کمونیزم، هفت حصار، گفتگوی چهارجانبه، بلال سخنگوی نهضت پیامبر، فتح فاو، سه سخن، پنج مقاله، سی مقاله، اقتصاد و حقوق، جلوهای از قرآن، زندگانی حسن بن علی (ترجمه)، رفتار تجاری در آیینه فرهنگ ملل (ترجمه) و…
تصاویر اختصاصی از فخرالدین حجازی در اصفهان:
- سخنرانی در میدان امام اصفهان- آقای مصطفی اژهای در پشت عکس
- فخرالدین حجازی و استاندار اصفهان- عکس از آلبوم مصطفی مسجدیان
- فخرالدین حجازی در کنار آیتالله منتظری و آیتالله طاهری
- در چهلستون اصفهان- عکس از آلبوم آقای مصطفی مسجدیان
- فخرالدین حجازی، محسن قرائتی، مهدی اژهای و حسنعلی زهتاب در حزب جمهوری اسلامی دفتر اصفهان
- فخرالدین حجازی در جوانی- عکس از کتاب جریانها و سازمانها، رسول جعفریان و جعفر شیرعلینیا
- سخنرانی در میدان امام اصفهان- آقای مصطفی اژهای در پشت عکس
سخنرانیهای مرحوم فخرالدین حجازی در اصفهان
کتاب «یادنامه فخرالدین حجازی»، انتشارات مؤسسه بعثت، به سال 1387، در 372 صفحه منتشر شده است و در آن به گردآوری زندگینامه، سخن بزرگان، خاطرات، اسناد، آثار و تصاویر استاد فخرالدین حجازی پرداخته است. در بخشی از این کتاب به لیستی از سخنرانیهای حجازی اشاره کرده است که برخی مربوط به حضور او در شهر اصفهان میباشد.
عناوین سخنرانی در سال 1351: سلسله جلسات «چهره پیروزمندان در قرآن» با عناوینِ ستایشگران، راستگویان، مجاهدان، عبادت و اطاعت، موحدان و مشرکان، پرستندگان موحد، توحید از دیدگاه پیامبران، فلسفه عبادات.
در سال 1353: «فلسفه شهادت حسین» به مناسبت تولد امام حسین(ع)؛ «حقیقت وحی» به مناسبت عید مبعث، «مسأله رهبری» به مناسبت شهادت امام کاظم(ع)، «کافران و موحدان»، «توحید در کتابهای آسمانی»، «وحدت انسانیت»، «نظام اجتماعی اسلام»، «آزادی».
در سال 1358: تفسیر سوره واللیل (3 جلسه) در حسینیه اصفهانیها، «پیامبر زنده است» در دانشگاه اصفهان، تفسیر سوره قارعه (مسجد سید اصفهان)، وحدت مسلمین (مسجد سید اصفهان)، تصویب قانون اساسی (مسجد سید اصفهان)، امامت و ولایت (مسجد سید اصفهان)، عالم در منطق اسلامی (مدرسه حضرت صادق اصفهان)

ادواردو آنیلی (مهدی) که بود و چگونه مسلمان شد؟
اِدواردُو آنِیِلّی (۱۳۳۳ش-۱۳۷۹ش) مستبصر اهل ایتالیا و فرزند یکی از سرمایهداران معروف ایتالیا (مالک سابق کارخانه فیات) بود. او تحت تأثیر قرآن از مسیحیت به مذهب شیعه گروید و علیرغم فشارها و تهدیدها از آن دست برنداشت. وی از علاقهمندان به انقلاب اسلامی بود و در ایران نیز به دیدار امام خمینی(ره) نائل شد.
درباره ادواردو آنیلی کتابهایی به زبان فارسی نوشته است از جمله کتاب «هدیه مسیح» که ماجرای مسلمان شدن ادواردو، شهادت او به دست صهیونیسم و حواشی پیرامون آن را گزارش کرده است.

آنیلی در نمازجمعه تهران، خرداد 1360
کتاب «سفرنامه فرنگ»، از انتشارات بعثت، در تیرماه 1362 در 146 صفحه منتشر شده است و در آن به خاطرات خودنوشت مرحوم فخرالدین حجازی از سفر تبلیغی به چند کشور اروپایی ازجمله ایتالیا، سوئیس، آلمان، هلند و بلژیک پرداخته است. این سفرها به دعوت دانشجویان انجمن اسلامی اروپا و همچنین به ماموریت از سوی سازمان تبلیغات اسلامی صورت گرفته است.
در قسمتی از کتاب در صفحات 72 الی 75، به سند جالبی برخورد میکنیم که بدون آنکه نویسنده (احتمالا به دلایل امنیتی) اسم بیاورد، اما به ملاقات با ادواردوآنیلی و مسلمان شدن او اشاره دارد. متن فخرالدین حجازی بسیار ادبی و تاثیرگذار است که در ادامه بخشی از آن را میخوانیم:
***
صفحات 72 و 73: «محمود درگوشی به من گفت امشب هم باید در ترینو بمانید. گفتم: نمیمانم، خستهام. گفت: کار مهمی است. گفتم دست بردار.
مرا به اطاقی دیگر برد و آهسته گفت: فرزند یکی از مهمترین شخصیتهای اروپایی که جوانی تحصیل کرده است و مطالعاتی در ادیان دارد، میخواهد به دیدار شما بیاید و اکنون در کشور دیگری است و گفته هرجور باشد امشب خود را به ترینو میرساند؛ حتما باید بمانید. گفتم باشد میمانم.
در اطاقکی کوچک که نصفش را پرده کشیده بودند، دراز کشیدم و شروع کردم به کتاب خواندن. غروب تنگ بود که محمود وارد شد و گفت آمد ولی نمیخواهد کسی بفهمد.
با لباسی ساده و با موتورسیکلت خودش را رسانده بود. لباس پوشیدم و رفتم توی اطاق.
کاش میتوانستم چهرهاش را با نویسندگی نقاشی کنم ولی اجازه ندارم، چون اصرار داشت که فعلا دیدار باید مسکوت بماند.
… حرفها ادامه داشت و محمود هم خیلی خوب ترجمه میکرد و ماریانا هم مات و مبهوت نشسته بود و گوش میداد…
میدیدم دارد روشن میشود، اصول اسلامی را برایش میگفتم و احکام را و حلال و حرام را، سرش را به علامت رضایت تکان میداد، پیشانیش داشت روشن میشد، برقی در چشمانش میدرخشید، فرشتگان با ابریق بهشتی به رویش آب کوثر میریختند و غبارهای تردید از چهرهاش زدوده میشد. روشن میشد و داغ و ملتهب پلکهایش به هم میآمد و باز میشد…»
صفحات 74 و 75: «…حالا این اشرافزاده هم خودش آمده، به خانه محمود، روی زمین نشسته و میخواهد راه مصعب را برود.
داستان مصعب را برایش گفتم. سرش پایین افتاد. فرشتهها سرود میخواندند و شیطانها جیغ میکشیدند و در مغز و دلش میدان نبردی برپای بود بین ایمان و شیطان.
حالش بحرانی بود، مثل تبداری که گلبولهایش با میکروبها میجنگند و بیمار در حال تلاش است که نمیرد و زنده بماند.
بیمار عرق کرد و بهبودی یافت، شیطانها را رجم کرد و فرشتگان به او الهام کردند. داشتم دربرابرش ذوب میشدم. میدیدم که من واماندهام و او دارد به معراج میرود. مسیح دستی به سر و رویش کشید و تحویل محمدش داد و محمد او را به مصعب سپرد و مصعب به او گفت تو هم مثل من باش، از پدر و مادر نترس، خدا با توست، یکدفعه تکانی خورد و زانو زد و دستهایش را توی دستم گذاشت و گفت کلمات مقدس را بر من بخوان.
ماریانا گریه میکرد و محمود متشنج بود و من دیوانه، گلویم خشک شده بود، من هم رو به قبله زانو زده و گفتم اشهد ان لااله الاالله. با زبانی شکسته کلمه شهادت را بر زبان راند و شین را سین میگفت مثل بلال. دوباره با تلقین من گفت اشهد انّ محمّد رسول الله.
از کلیسای واتیکان فرار کرد و در خیابانهای رم میدوید، کشیشها دنبالش میکردند و به او نمیرسیدند. به کنار مدیترانه رسید و در موج فرو رفت و از بحر احمر سربرآورد. از رملهای داغ حجاز گذشت و به مکه رسید، در زمزم غسل کرد و حجر را بوسید و طواف کرد و راهی مدینه شد و از کوچههای خاکی گذشت، به مسجدالنبی آمد و پشت سر پیامبر نماز خواند و گفت: اشهد انّ علی ولی الله…
نام دوازده امام را یکی یکی برایش گفتم. از نجف به کربلا رفت و بر مزار شهیدان بوسه زد و به بقیع رفت و بر آن مقابر شریف سلام کرد و از آنجا به کاظمین و مشهد و سامرا رفت ولی در سرداب غیبش زد و به دنبال غائبش و گم کردهاش میگشت و او را نیافت. سراسیمه بازگشت، آرامش کردم و نامش را مهدی گذاشتم.
گفت از تو هدیهای میخواهم. گفتم بگو. گفت میخواهم مرا در ایران به حضور امام خمینی ببری، پذیرفتم و هفته پیش که به همین منظور به ایران آمده بود، به آرزویش رسید.


انتهای پیام/

























