به گزارش اصفهان زیبا؛ کتاب «آقای پدر» به قلم هاجر صفائیه، توسط نشر دارخوین، به سال 1404 در 200 صفحه منتشر شده است و در آن به خاطرات شفاهی مرحوم ناصر مدیدیان (متولد 1335- وفات اسفند 1401- مسئول تدارکات سپاه پاسداران در اصفهان) پرداخته است.
نویسنده با برداشتی آزاد از خاطرات، با زبانی قصهگو، ساده و صمیمی، زندگی مردی را به تصویر کشیده که اگرچه پنهان از قاب رسانهها و هیاهوی تاریخ رسمی بود؛ اما در قلب مبارزات مردم و متن زندگی، حضوری تعیینکننده داشت.


طرح جلد قدیمی کتاب «آقای پدر» در مراسم رونمایی
اما به همین بهانه، آنچه در ادامه میخوانید، زندگینامه مختصر خودنوشت مرحوم مدیدیان است که توسط فرزندشان آقای حامد مدیدیان در اختیار ما قرار گرفته است و بدون دخل و تصرف (تنها با ویرایش مختصر) تقدیم خوانندگان میشود.

صفحه اول خاطرات، با دستخط مرحوم مدیدیان
«بسمه تعالی»
اینجانب ناصر مدیدیان، متولد اصفهان سال 1316 در خانواده مذهبی به دنیا آمدم. پس از تحصیلات ناتمام ابتدایی (به علت تبعیض در مدرسه ملی) وارد بازار کار تولیدی جوراب شدم. به سن سربازی که رسیدم برای فرار از آن به شهرهای شیراز، تهران و نهایتا مشهد رفتم. سالهای 35 تا 46 به کار تولید جوراب و تریکو پرداختم.
از سالهای 1330 به بعد با مسائل روز آشنا شدم. در قیام 30 تیر 1331 در اعتصاب و تظاهرات شرکت کردم. هفت محرم همان سال سینماها و مشروب فروشیها که باید در این ایام تعطیل میکردند و به کار مشغول بودند، مردم دست به تخریب این اماکن زدند که حقیر هم شرکت داشتم و مورد شناسایی قرار گرفتم. مدیر سینما متروپل اصفهان شکایت کرد و پس از بازداشت به علت سن کم با ضمانت خانواده آزاد شدم.
سال 1338 ازدواج کردم که حاصل آن چهار فرزند (دو دختر و دو پسر) بود که چهارمین فرزندم محمود مدیدیان در سن 18 سالگی در سلک روحانیت در کربلای پنج با افتخار به شهادت نائل گردید.

شهید حجتالاسلام محمود مدیدیان
در سالهای قبل و بعد از 40 در جوار مقدس آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام در بیوت آیات عظام میلانی و حاج آقا حسن قمی و در معیت حجتالاسلام طبسی توفیق بعضی از فعالیتها را داشتم. بعد از رفع مشکل سربازی، سال 46 به اصفهان آمدم و به کار تولید تریکو پرداختم.
- زهرا مدیدیان دختر ارشد در آغوش پدر، سال 1340

مراسم عقدکنان دختر برادر آقای پدر در مسجد علیقلیآقا
با فوت شهادتگونه حاج آقا مصطفی خمینی (رحمت الله علیه) و دکتر شریعتی و نیز مقاله توهینآمیز روزنامه اطلاعات، در بازار اصفهان با دوستان فعال در نهضت امام تصمیم به تعطیلی و اعتصاب بازار گرفتیم. برای این منظور، چند روز صبحها قبل از اینکه کسبه اقدام به باز کردن مغازهها کنند، بعضی از افراد را مامور کردیم ایشان را به مدرسه علمیه صدر بازار راهنمایی کنند. در ضمن برای امنیت مدرسه دوستان مواظب بودند اگر مامورین نظام میخواستند به مدرسه حمله کنند، قبل از اقدام اطلاع دهند.
یکی از دوستان برای کسبه که به مدرسه میآمدند صحبت میکرد. اغلب تعطیلی و اعتصاب میپذیرفتند.
چندی نگذشته بود که از چهار سمت به مدرسه حمله شد و بحمدالله قبل از اینکه مامورین به مدرسه برسند، افراد را متفرق کردیم.
با توجه به عدم امکان این نحوه مبارزه، به دوستان پیشنهاد تحصن در بیت آیتالله خادمی را دادم که با پذیرفتن آن، شتاب قابل ملاحظهای در روند انقلاب واقع شد. پس از حمله نظامیان در شب پنجم رمضان به تحصنکنندگان در بیت معظمله که به شهادت حدود ده نفر و زخمی شدن تعدادی دیگر شد. در این راستا برای اولین مرتبه در اصفهان حکومت نظامی به رژیم تحمیل شد.
هفت هشت نفری که در رابطه با این تحصن شناخته شده و احتمال دستگیری داشتیم به مشهد و سپس برای شناسایی مرزهای شمال و غرب به شهرستانهای نوار مرزی رفتیم. پس از بازگشت به اصفهان، برای استمرار و شتاب انقلاب، شبها جلساتی داشتیم برای برنامۀ روز بعد برای سخنرانی در محلی و پس از آن راهپیمایی. جلسات با حضور مرحوم استاد اکبر پرورش که جمعا ده نفر میشدیم، هرکدام از اعضا مسئولیت کار را با تجربهی مورد نظر عهدهدار میشد. مسئولیت صوت و امنیت محل برگزاری به عهدۀ بنده بود که با حدود بیست نفری از دوستان اداره میشد. بعد از سخنرانی نیز راهپیمایی برگزار میگردید.
جدای از این مقوله، با یک تیم دیگر در رابطه با تولید و تکثیر اعلامیه، نوار، عکس و پخش آنها و نیز ساخت کوکتل مولوتوف، سه راهی، بمب انفجار از راه دور، بمب ساعتی، در یک پایگاه امن و مجهز متعلق به یکی از دوستان اقدام میشد. با توجه به فعالیت موازی گروههای مذهبی دیگر، نگران درگیری بر سر یک سوژه را داشتم. از استاد پرورش تقاضا کردم جلسهای با نماینده این تیمها گذاشته شود تا تقسیم کار نماییم و در خصوص ساخت انفجارات هماهنگی کنیم که هرکدام کارمان پیشرفتهتر است آن گروه دیگر را تامین کنیم. لذا ایشان با گروه “صف” هماهنگی کردند که به نمایندگی آقا رحیم صفوی با یکی از اخویهایشان در یکی از حجرههای طبقه دوم مسجد سید حضور پیدا کردند. بنده نیز با یکی از دوستان در آن جلسه شرکت کردیم. اگر شهر را با یک خط از دروازه شیراز تا خیابان کاوه، به دو نیمۀ غربی و شرقی تقسیم کنیم، قرار شد مسئولیت غرب اصفهان را آنها عهدهدار شوند و سمت شرق اصفهان را دوستان ما. در خصوص انفجارات نیز ما دست به تهیه نارنجک زده بودیم که پوسته آن را همراه داشتیم.
در راهپیمایی دهم محرم سال 57 که از مسجد جامع بعد از سخنرانی استاد پرورش به مسجد مصلی و بعدازظهر در برگشت از چهارباغ و سپس چهارباغ عباسی بودیم، دیدم خودروهای سواری که از شمال به سمت جنوب در حرکتند، با چراغ روشن حرکت میکنند. علت را سوال کردم؛ گفتند مجسمه محمدرضا در سبزه میدان را مردم پایین کشیدند. بنده روز بیست و پنج مرداد 32 که یک کودتای ناکام علیه مصدق شده بود، پای مجسمه رضاشاه (میدان انقلاب فعلی) بودم که با زحمت زیادی مردم آن را ساقط کردند که آن را بعد از کودتای 28 مرداد مجددا نصب کردند. به نظرم رسید با عنایت به (گش وائی) بودن ساقط کردنش راحت است که با دعوت از عابرین و کمک آنها اقدام شد. بعد رفتیم برای تسخیر ساواک که ناکام ماند.
بعدازظهر 22 بهمن در مسیر گرفتن نارنجکهای در دست اکمال بودم که رادیو تهران (به گویندگی مرحوم شهید محلاتی) پیروزی انقلاب را اعلام کرد. کار را رها کردم رفتم به سمت رادیو اصفهان که بحمدالله کادر رادیو خود به انقلاب پیوسته بودند. کنترل شهر از قبل در بعضی از مسجدها مثل مسجد حاج محمدجعفر به امامت آیتالله درچهای یا در محلهایی، حاکمیت محلی، برای رتق و فتق امور کارهایی را شروع کرده بودند. در بقیه شهر نیز از ساعت اعلام رادیو، انتظامات شهر را هستههای خودجوش مردمی عهدهدار شدند.
بعد از پیروزی انقلاب، انتظام شهر به عهدهی گروه صف و دوستان ما گذاشته شد. چند روز قبل از پیروزی انقلاب، زندانیهای زندان اصفهان به رهبری بقایای زندانیان سیاسی شورش کردند که منجر به آزادی کلیه زندانیها شد. با عنایت به اینکه بعضی از این زندانیها اشخاص شرور و خطرناکی بودند (حتی اعدامی- ابدی و…) مسئولین تشخیص دادند اینها را دستگیر کنند و به زندان بازگردانده شوند. لذا با توجه به سوابق و آدرس آنها در پروندهشان، مجددا این افراد دستگیر و زندانی شدند.
اینها که تعدادشان هم زیاد نبود، دو مرتبه دست به شورش و آتش زدن ملحفهها و پتو زدند که آیتالله جنتی حاکم دادگاه انقلاب اصفهان، طی حکمی حقیر را مامور به راهاندازی کمیته مستقر در شهربانی اصفهان نمودند. با تنی چند از دوستان به شهربانی رفتیم. سرهنگ شهید وحید دستجردی از ما بسیار استقبال کرد به علت اینکه عوامل شهربانی و کلانتریها از ترسِ مردم در محل خدمت خود حاضر نمیشدند (به جز تعداد کمی). ما هم کار را شروع کردیم و برای کلانتریها افراد پخته و باتجربه را به کار گماشتیم. این برادران نیز هرکدام تعدادی معتمد را به کار گرفتند.
بنده برای بعد از انقلاب تصمیم داشتم با کمک دوستان جهت رفع بحران گندم در کشور اقدام کنم. لذا منطقه بین بندرعباس و بوشهر را شناسایی کرده و گزارشی هم به مسئولین مربوطه دادم. لیکن یک تیم سه نفره از تهران برای تشکیل شورای فرماندهی سپاه استان به اصفهان آمدند. ضمن اطلاعات اولیهای که از تهران برای این مسئله داشتند، در محل هم تحقیقاتی به عمل آورده بودند. یکی از روزهای آخر فروردین ماه 58 سراغ بنده آمدند؛ پس از مقداری مصاحبه موضوع ماموریت خود را عنوان کردند. ناخودآگاه در یک جلسهای که در استانداری با حضور اولین استاندار بعد از انقلاب اصفهان تشکیل شد، شورای فرماندهی تشکیل و هر عضوی بر اساس تجربیاتی که داشت مسئول شد. بنده نیز به عنوان مسئول واحد تدارکات منصوب شدم.

اختصاصی اصفهان زیبا- صورت جلسه تاسیس سپاه اصفهان و مسئولیت افراد
بعد از انقلاب غائلههایی تحت عنوان خلق عرب در خوزستان، ترکمن صحرا، سیستان و بلوچستان، تبریز و به خصوص کردستان ایجاد شد که در سیستان و بلوچستان و ترکمن صحرا از اصفهان عدهای داوطلب اعزام شدند. برای کردستان به استعداد یک گردان با سه فروند هواپیمای سی 130 به فرماندهی آقا رحیم صفوی و صیاد شیرازی به سنندج رفتند.

سردشت- عکس از کتاب آقای پدر، نوشته هاجر صفائیه

پدر در جمع فرماندهان لشگر 14 امام حسین(ع)
برای راهاندازی سپاه، امکانات و محل لازم بود لیکن به فضل خداوند خیلی سریعتر از آنچه فکر میکردیم ابنیههایی مثل پادگان 15 خرداد برای آموزش نیروها فراهم شد. این محل را ناجی فرمانده مرکز توپخانه برای یک گردان ضد شورش ساخته بود. قبل از اتمام و تحویل پیمانکار به ارتش، به راهنمایی شهید صیاد شیرازی از پیمانکار تحویل گرفتیم. بعد از آن، یک ساختمان بزرگ دیگر یعنی پادگان غدیر و همچنین پادگان امام صادق(ع) مورچه خورت تحویل گرفتیم که از نظر امکانات اداری [مناسب بود] و نیز سلاح از آمادگاه ارتش.
در پایگاه هشتم شکاری هم امکانات قابل ملاحظهای پس از رفتن آمریکاییها از ایران، از طریق شهید عباس بابایی (فرمانده پایگاه هشتم شکاری)، شامل امکانات سرمایهای و مصرفی بسیار زیادی نصیب سپاه شد که اضافه بر نیاز استان را به تهران دادیم.
وضع ما بحمدالله به نحوی بود که علاوه بر تامین خود، دیگر نهادها را هم که مراجعه میکردند تامین میکردیم. حتی فراموش نمیکنم قبل از تجاوز عراق به ایران، مسئول توزیع تدارکات مرکز زنگ زد، گفت «برای کردستان حتی اگر چماق داری برای ما بفرست!» که ما 500 قبضه ژ3 برایش ارسال کردیم.
یک نیاز ضروری ما محلی برای درمان زخمیهایی که از کردستان میآوردند بود چراکه در بیمارستان کاشانی کادر درمانی بعضا مسئلهدار بودند. لذا ساختمانهای مختلفی در سطح شهر بررسی کردیم که برای درمان مناسب نبود. یکی از دوستان که در بهداری سپاه انجام وظیفه میکرد ساختمان بیمارستان شماره یک فعلی صدوقی را معرفی کرد و گفت این محل را شرکت جرجانی با جمعی از پزشکان برای جایگزین غیراصولی «بیمارستان جرجانی» ساخته ولی به خاطر اختلاف بر نحوه تقسیم سود و نیز تجهیزات درمانی که باید از خارج خریداری کنند و… حاضر بفروش هستند. وارد مذاکره شدیم؛ قرار شد با نظر و قیمت کارشناسی مرضیالطرفین معامله شود. این کمبود هم به فضل خداوند مرتفع شد.

بیمارستان صدوقی- امروز
با گسترش ماموریتهای سپاه، ساختمان خیابان شمس آبادی و چند ابنیه جهت شهرستانهای استان نیز تهیه و خریداری شد.
سپاه تغییرات استانی به صورت منطقهبندی پیدا کرد. اصفهان مرکز منطقه 2 (شامل استانهای یزد و چهارمحال بختیاری شد). پس از رفتن فرماندهی منطقه آیتالله نمازی و آمدن برادر سیفاللهی، شورای فرماندهی به جز حقیر تغییر کرد. بعد از دو سه سالی مناطق دوازدهگانه سپاه به مناطق پنجگانه تغییر کرد. دوستان قرارگاه کربلا که همکاری تنگاتنگ با آنها داشتیم و بسیاری از نیازهایشان را اعم از کمک مردمی یا امکاناتی که در اصفهان بود سفارش میدادند، تهیه میکردیم. دوستان به برادر سیفاللهی (که با تغییرات جدید فرمانده سپاه ناحیه اصفهان و جانشین فرماندهی منطقه سه سپاه شامل هفت استان بود) مراجعه و تقاضای انتقال اینجانب و مدیریتهای ناحیه را کردند تا برای اداره امور نواحی به اهواز برویم.
به ایشان گفتم از اول غائله کردستان مایل به رفتن به آنجا بودم، مسئولین وقت اجازه ندادند، پس از حمله صدام نیز مصرّ به ملحق شدن به برادران در دارخوین بودم، استدلال میکردند تو در اصفهان بیشتر میتوانی به جبهه خدمت کنی، لذا این پیشنهاد را با میل پذیرفتم و به اتفاق برادران رفتیم.

پس از اینکه امور نواحی شکل گرفت، وزیر سپاه و مسئولین لجستیک مرکز و مسئول کمکهای مردمی مرکز، درخواست کردند اینجانب را برای معاونت ایشان به تهران ببرند؛ حقیر که بعد از مدتی راه به جبهه پیدا کرده بودم این دعوت را رد کردم. ایشان یک هفته ماند و با اصرار زیاد گفت حتی برای چند روز هم که شده بیا، اگر دوست نداشتی برگرد جنوب. با اکراه قبول کردم.
یک ماهی مشغول شدم، احساس کردم کار کمک مردمی با آن حجم عظیم استقبال مردمی کمتر از یک وزارتخانه نیست ولی بسیار بینظم است. دست به اقداماتی برای هماهنگی بین ردههای مختلف ارگانی و مردمی جذب کمکها مثل سپاه، جهاد سازندگی، هلال احمر، وزارتخانهها و جمعیتهای مردمی، هیئتها، مساجد، مدارس، کارخانجات، اصناف و نیز بهرهبرداران کمکها مثل یگانهای سپاه، ارتش و… زدم.
این اقدامات به دلیل بعضی از اجتهادهای غیراصولی بود که تدارکات سپاه انجام میداد؛ به طور مثال مردم دوست داشتند خودروی وانت و آمبولانس برای جبهه بخرند، لجستیک این خودروها را با قیمتی که تهیه کرده بود به اشخاص یا متقاضیان سازمانی میفروخت و روی بدنه خودرو نام هیئتها یا سازمانهای اهداکننده نوشته میشد. به علت وفور تقاضا و عدم نیاز این حجم تقاضا، نوعا این خودروها چندمرتبه با پاک کردن نام سازمانهای اهدایی به تهران عودت و مجدداً هم فروخته میشد. لذا بنده مقدمات جلوگیری از این شیوه را فراهم میکردم که با مخالفت برادران لجستیک روبرو شدم. لذا پس از چند ماه مجدداً به جنوب برگشتم.
نیمه دوم سال 64 قرارگاه رمضان در غرب به فرماندهی برادر ذوالقدر در شرف گسترش ماموریتها بود. درخواستی به پشتیبانی جنوب فرستادند مبنی بر اعزام بنده برای پشتیبانی آن قرارگاه. بنده به باختران رفتم و مسئولین ماموریتهای قرارگاه را توضیح دادند، پذیرفتم. تا پایان جنگ سال 68 توفیق انجام وظیفه داشتم.
بعد از پذیرش قطعنامه، ماموریتهای قرارگاه رمضان کم شد و نیروی قدس در حال شکلگیری بود که با جمعی از مسئولین قرارگاه به نیروی قدس منتقل شدیم. مسئولیت خدمات پرسنلی نیرو را تا سال 75 عهدهدار بودم. طرح بنیاد تعاون نیروی انتظامی به توشیح مقام معظم رهبری رسیده بود، از فرماندهی نیروی قدس درخواست شده حقیر به ناجا بروم. علیرغم میل فرماندهی قدس، بر اثر پیگیری مستمر موافقت کردند.
آخرین مسئولیت رسمی حقیر در ناجا به عنوان جانشین مدیرعامل بنیاد تعاون و معاونت بازرگانی آن بود که یک ناراحتی قلبی که منجر به بستری شدن در سیسییو بیمارستان بقیه الله و آنژیو بیمارستان جماران و بازنشستگی شد.
پس از آن به اصفهان آمدم، لیکن فرماندهی لجستیک ناجا تقاضای همکاری را در اصفهان داشت که یک مرکز آماد در اصفهان ایجاد شود برای توزیع امکانات به نیمه جنوبی کشور. لذا اقدامات مقدمات پادگانی برای این و نیز محل مناسبی برای بازسازی خودروهای نیرو به عمل آمد.
با سردار شهید احمد کاظمی فرمانده وقت لشکر امام حسین(ع) مذاکره کردیم و موافقت شد پادگان …نجفآباد که دارای امکانات و ابنیه لازم برای منظور فوقالذکر را داشت با محل مبارزه با مفاسد اجتماعی خیابان سیدعلیخان اصفهان که در اختیار ناجا بود معاوضه کنیم. یک محل مناسب دیگری را که متعلق به یک شرکت منحل شده بود در حاشیه غرب اصفهان (محمودآباد) دارای یک هکتار زمین مجهز به چند سالن دفتر و ملزومات آماده فروش بود، صحبت و مذاکره شد.
با تعویض فرماندهی لجستیک ناجا (سردار رضاخانی) مسئول بعدی با طرح ایشان موافق نبود، لذا همکاری رسمی بنده با ناجا به اتمام رسید. لیکن بازسازی خودروهای منطقه سیستان و بلوچستان ناجا را بنا به درخواست فرماندهی لجستیک آن منطقه تا زمانی که ایشان در آن پست بود افتخاری ادامه داشت.
در اسفند سال 83-84 حجتالاسلام محمدتقی رهبر امام جمعه موقت اصفهان در خطبه نماز موضوع محل نمازجمعه میدان امام را مطرح کرد که در ایام عید نوروز و با آمدن توریست و مسافران نوروزی به این میدان که دارای ابنیههای تاریخی و فروشگاههای میدان [است] با آن پوشش و وضع نامناسب بانوان با نمازجمعه سنخیت ندارد. طرح این موضوع شوکی به حقیر وارد کرد لذا به فکر فعال کردن ستاد احیاء امر به معروف افتادم. با آیتالله طباطبایینژاد امام جمعه تماس گرفتم و مورد را با ایشان در میان گذاشتم ایشان استقبال نمود.
با همکاری بسیج منطقه یک کادر قوی و پس از آن امکانات نسبتا مناسبی به لطف و عنایت خداوند متعال در یک پروسه زمانی کوتاه فراهم شد و تحولی در رعایت عفاف و حجاب اعم از جامعه، سازمانهای دولتی، اصناف، شرکتهای خصوصی با همکاری نیروی انتظامی و دستگاه قضایی، بسیج خواهران، حوزه علمیه خواهران با عنایت امام جمعه و استاندار وقت و دیگر مسئولین متعهد به عمل آمد که مورد تقدیر آیتالله جنتی رئیس ستاد و نیز بعضی از ائمهی جمعه استانها قرار گرفت و امید میرفت با بسط این حرکت به سایر استانها اصلاحات اساسی نه تنها در عفاف و حجاب بلکه در سایر مفاسد اخلاقی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی به وجود آید.
ولی بنابر عللی موجب شد افراد موثر در این امر نتوانند به همکاری خود در این ستاد ادامه دهند و این فریضه ابتر ماند.
بعد از این ماجرا فعالیتهایی در معیت حجتالاسلام غلامرضا فیروزیان در بعضی از مناطق به خصوص سیستان و بلوچستان در رابطه با ساخت مسجد، کتابخانه، خانه روحانی برای روستاهای محروم شیعهنشین، ایجاد کارگاهی چندمنظوره در زاهدان بنا به تقاضای استاندار وقت برای زنان خودسرپرست خانواده که در آن منطقه آمار متفاوتی با سایر نقاط ایران دارد، شامل خیاطی، نانوایی، گلیم بافی، حبوبات پاککنی، شیرینیپزی راهاندازی شد.
بعد از آن همکاریهای افتخاری با حوزههای علمیه برادران و خواهران، کانون بازنشستگان سپاه استان اصفهان، بسیج منطقه، همکاری برای تهیه زمین و ساخت زائرسرائی در مشهد مقدس برای بدنه بسیج شهرستان اصفهان که بحمدالله به بهرهبرداری رسید.

هیئت مدیره زائرسرای فاطمیه
[سایر فعالیتها]: همکاری با ستاد بازسازی عتبات، عضویت در انجمن پزشکان بدون مرز، عضویت در هیئت امنا و هیئت مدیره موسسه فرهنگی دینی شهیدان غیاثوند تهران، عضویت در هیئت امنا و هیئت مدیره موسسه فرهنگی دینی امام حسین(ع) اصفهان.
خداوندا خود شاهدی که این وجیزه ران ملخی هم نیست که نزد سلیمان ببریم ولی بنا به اصرار سروران مرقوم افتاد، ببخش.
و فدت علی الکریم بغیر زاد
من الحسنات و القلب السلیم
و حمل الزاد اقبح کل شیء
اذا کان الوفود علی الکریم
والسلام علیکم و رحمه الله

عکس از کتاب «آقای پدر»، نوشته هاجر صفائیه


مرور خاطرات انقلاب در گفتگو با حامد مدیدیان و زهرا مدیدیان (فرزندان مرحوم ناصر مدیدیان)
(یادی از شهید طلبه محمود مدیدیان)





