در گلستان شهدا چه می گذرد…

ساعت از دوازده شب گذشته است. زن پتو پیچ روی صندلی، مقابل قبرِ پسرِ جوانی نشسته. سرش کج شده، رنگ به رخ ندارد و چشم هاش گود افتاده. ترکیب همه‌ی اینها با هم یعنی؛ پسرِ جوانی که زیر خروارها خاک خفته با این زن ارتباط نزدیک داشته.

تاریخ انتشار: 11:16 - شنبه 22 فروردین 1405
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
در گلستان شهدا چه می گذرد…

به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت از دوازده شب گذشته است. زن پتو پیچ روی صندلی، مقابل قبرِ پسرِ جوانی نشسته. سرش کج شده، رنگ به رخ ندارد و چشم هاش گود افتاده. ترکیب همه‌ی اینها با هم یعنی؛ پسرِ جوانی که زیر خروارها خاک خفته با این زن ارتباط نزدیک داشته.

در این جور مواقع ترس دارم بروم جلو و حرف بزنم. من آدم بی عرضه ای در تسلیت گفتن هستم. نه اینکه بلد نباشم‌‌، در واقع احساس می‌کنم کلمات بسیار حقیرند برای تسلی دادنِ این غم. معمولا وقت تسلیت گفتن خودم زودتر از آن آدمِ مصیبت زده به گریه می افتم و این کار را خراب می‌کند.

همین است که ساکت کنار زن می‌ایستم و تماشایش می‌کنم. بی صدا گریه می‌کند. بی تاب است این را از تکان هایش به راست و چپ می فهمم، اما خودش را نمی‌زند. شاید هم دیگر جانی برای این کارها ندارد. بعد از چند دقیقه ایستادن، مردی جا افتاده که به نظر می‌رسد همسرِ زن باشد از راه می‌رسد. مرد کلاهش را تا بالای ابرویش پائین کشیده و زیپِ کاپشنش را تا زیرِ ریشِ بلندش بالا داده. انگار که سرما در وجودِ آدم های غم‌زده و مصیبت دیده بیشتر خانه می‌کند و بیشتر به لرز می اندازدشان.

مرد جلو می آید. چیزی توی گوش زن می گوید و زن به سختی از روی صندلی و لای پتو بلند می‌شود.
مرد بلافاصله پتو را تا میزند و می‌برد توی صندوق عقب ماشین.

روبه روی قطعه های تازه در گلستان شهدا پارکینگ است. در واقع هنوز فرصت نشده دیوار بکشند، نرده بگذارند و به هر شکلی فاصله ای بیاندازند بین قبرها و پارکینگِ ماشین ها. همه چیز با بالاترین سرعت دارد رخ می‌دهد. شتاب توی گسترش گلستان شهدا هم یکی از همین چیز هاست.

زن آرام آرام مثل قدم های کودکی نوپا به سمت ماشین می‌رود. مرد درِ پراید نقره ای رنگ را برایش باز می کند. شیشه های پراید دودی است با درصد نسبتا بالا از همان مدل‌های جوان پسند، روی شیشه ی عقب پراید هم برچسبِ “تیامی دا” چسبانده شده، این کارها کارِ مرد و زن نیست. احتمالا ماشین زیرِ دستِ پسرشان بوده و او این برچسب را چسبانده و شیشه ها را دودی کرده. لابد هر بار که زن و مرد توی ماشین می نشینند هم بوی عطرِ پسر پخش می‌شود و خاطرات بیچاره‌شان می‌کند.

زن و مرد هر دو سوار می‌شوند. با نگاهم بدرقه‌شان می‌کنم و به خودم لعنت می‌فرستم که نمی‌توانم بروم جلوتر و سرِ حرف را باز کنم.
زن بلافاصله بعد از سوار شدن شیشه را پائین می‌دهد و از توی ماشین دستی برای قبرِ پسرش تکان می‌دهد. انگار که بگوید:” خداحافظ عزیزم، فردا دوباره میام.”

همانطور که مادرها پسرهایشان را جورِ دیگری دوست دارند. پسرها هم مادرهایشان را به مدل خاصی می‌پرستند. آنها حتی اگر در کلام نابلد و ناشی باشند در رفتارشان مادرشان را ستایش می کنند. نمونه اش همین برچسبِ “چشمام هستی مادر” ماشین روشن است اما هنوز حرکت نکرده اند. مرد شیشه را پائین می‌دهد پرچم کوچکِ ایران را از شیشه بیرون می‌‌کند و دوباره شیشه ها را بالا میدهد. زن و مرد فرو می روند در جهانِ غمگین و کوچکشان. دیگر نمی‌توانم چهره هایشان را ببینم. بالاخره راه می افتند و از محدوده‌ی تازه‌ی گلستان بیرون میروند‌.

باد پرچمِ کوچکِ را تکان می‌دهد و چشمم روی ” تیامی دا” می ماند.