مادرم همانطور که سبزی قورمه را توی قابلمه تفت میدهد با صدایی بلند، طوریکه صدایش سرم را از توی گوشی بیرون بکشد، میگوید: «حالا من که درست میکنم برات. ولی خودتم یاد بگیر، خوب نیست زن بلد نباشه سبزی خورشتی درست کنه»
وقتی پسر اولم را باردار شدم به طرز احمقانهای دنبال خرید یک سیسمونی خاص بودم. انگار با خودم عهد کرده بودم تا جایی که جان در بدن دارم، توی خیابانهای فلسطین و عبدالرزاق و مراکز خرید بچرخم تا بتوانم جدیدترین محصولات کودک را بخرم.
رسم است هرکسی که از دنیا برود فردای دفش زیر انبوه خاک، نزدیکان به دیدنش میآیند؛ به اصطلاح منزلمبارکی میگویند و دعا میکنند که در منزل نو جسمش در آرامش باشد. این قاعده اما برای شهدا طور دیگری است. نه فقط خانوادههایشان که مردم بیقرار و آشفته، آدمهای گرفتار و انسانهای درمانده، میآیند سراغشان تا از آرامششان بهره بگیرند.
الهه عکس کیکی که پخته را گذاشته توی صفحهاش و از عطر و طعم بینظیر کیکش نوشته است. در آخر هم آدرس صفحه شیرینیپزیاش را در صفحهاش گذاشته و خواسته به دوستان و آشنایانمان در فرانکفورت خبر بدهیم که او میتواند کیک صبحانه و عصرانه برایشان درست کند.
به نظرم اگر امید شکل و شمایلی از انسان داشته باشد، آن انسان حضرت زینب(س) است؛ کسی که در میانِ رنجها و مصیبتها جز زیبایی نمیبیند و برای نشان دادن این زیبایی به مردمی که چشمشان به دیدن زشتیها عادت کرده، تلاش میکند.
بحث ازدواج بود و اینکه چرا جوانترها کمتر به دنبال رابطه رسمی هستند که یکباره دوستم گفت: «جدی ۱۴ ساله که ازدواج کردی؟ پیر طریقتی تو … .» بعد از این جمله انگار که خودم هم تازه متوجه شده باشم چند سال است متاهلم، تعجب کردم. دوباره سالها را شمردم و دیدم؛ بله همین حدود است.
پسر کلاس سومیام عادت دارد تمام تابلوهای تبلیغاتی شهر را بخواند. این روزها در مسیر رفت و برگشت به مدرسه مدام میخواند «جمعه پرتخفیف».
آخرین باری که بیمناسبت فقط برای بهبودِ حالِ یک دوست کاری کردهاید، کی بوده؟ آخرین باری که پولِ توی حسابتان را به یکی از افراد فامیل و آشنا که نیازش داشته قرض دادهاید، یادتان هست؟
سلامِ نمازِ مغرب را داده و نداده، مردی ایستاد پشت بلندگو و اعلام کرد که مسجد حاضر به برگزاری روضه است و اگر کسی تمایل دارد روضهای در خانهاش برگزار کند، اما امکانش را ندارد مبلغ موردِ نظرِ مسجد را واریز کند تا روحانی بعد از نماز مغرب و عشا برای مردم روضه بخواند.
محمدرضا شریفینیا در یک فیلم کاملا زرد و بیمحتوا دیالوگ جالبی داشت که میگفت: «خوشگل بودن، پولدار بودن، مهربون بودن همهاش با هم توی یه زن جا نمیشه» شاید نویسنده این دیالوگ هرگز نمیدانسته دارد به چه نکته مهمی اشاره میکند.
عمر زیادی ندارد؛ همین مدِ جدیدِ «زن مستقل» را میگویم، همین تنهایی سفر رفتن زنان بدون همسر و فرزندان، همین کار کردنِ بیرون از خانه به هر قیمتی، همین تلاش زنان برای داشتن پساندازی پنهانی دور از دسترس همسرشان، همین تلاش برای داشتن یک برند اختصاصی و …
روبهروی تلوزیون نشستهایم و شبکه مستند دارد صحنههایی از معماری و آثار باستانیِ سراسر ایران را نشان میدهد. شگفتزده به چغازنبیل، مسجد جامع اصفهان، مسجد کبود تبریز، بیستون و تخت جمشید نگاه میکنم و میگویم: کاش وقت و پول داشتیم میرفتیم ایرانگردی!