چرا آتش‌بس میان ایران و آمریکا پایان منازعه نیست و ایران چگونه باید قواعد بازی قدرت را بازتعریف کند؟

نتیجه جنگ در میدان تعیین خواهدشد

آنچه در این چهل‌ویک روز فی مابین ایران ، آمریکا و اسرائیل در بستر یک جنگ نظامی رخ داد، صرفاً یک درگیری یا تنش مقطعی نبود؛ بلکه باید آن را در سطحی عمیق‌تر، به‌مثابه یک رخداد تعیین‌کننده در معادلات قدرت جهانی در نظر گرفت.

تاریخ انتشار: 10:25 - یکشنبه 23 فروردین 1405
مدت زمان مطالعه: 12 دقیقه
نتیجه جنگ در میدان تعیین خواهدشد

به گزارش اصفهان زیبا؛ آنچه در این چهل‌ویک روز فی مابین ایران ، آمریکا و اسرائیل در بستر یک جنگ نظامی رخ داد، صرفاً یک درگیری یا تنش مقطعی نبود؛ بلکه باید آن را در سطحی عمیق‌تر، به‌مثابه یک رخداد تعیین‌کننده در معادلات قدرت جهانی در نظر گرفت.

بر‌اساس شواهد و قرائنی که در این مدت شکل گرفت، می‌توان گفت ایران در این بازه زمانی، دست به اقدامی زد که از منظر برخی تحلیل‌ها، یک «شاهکار تاریخی» تلقی می‌شود؛ چراکه برای نخستین‌بار توانست در برابر قدرت‌هایی بایستد که طی حدود سه تا چهار قرن گذشته، همواره اراده خود را بر دیگر کشورها تحمیل کرده‌اند و ساختارهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی جهان را مطابق منافع خود شکل داده‌اند. در این میان، نکته مهم آن است که این ارزیابی صرفاً محدود به تحلیل‌های داخلی نیست. شماری از صاحب‌نظران برجسته در حوزه‌های اقتصاد و علوم سیاسی نیز به‌نوعی به اهمیت این تحول اذعان کرده‌اند. از جمله Steve Hanke ، Robert Pape و John‌ ‌ Mearsheimer که هر یک از زاویه‌ای، بر این نکته تأکید داشته‌اند که آنچه رخ داده، فراتر از یک درگیری معمولی است و می‌تواند نشانه‌هایی از تغییر در موازنه قدرت جهانی را در خود داشته باشد.

ضربه به قلب اقتصاد جهانی

یکی از مهم‌ترین ابعاد این تحول، هدف‌گیری «قلب اقتصاد جهانی» بود؛ جایی که ایران با تمرکز بر آن، توانست شوکی جدی به نظام انرژی وارد کند. نقش کلیدی در این میان را تنگه هرمز ایفا کرد؛ گذرگاهی که بخش قابل توجهی از انرژی جهان از آن عبور می‌کند و هرگونه اختلال در آن، پیامدهایی فراتر از یک منطقه خاص دارد. شوکی که از این مسیر به بازار جهانی انرژی وارد شد، از منظر برخی تحلیل‌ها، قابل مقایسه با شوک نفتی 1973 بعد از جنگ عراق و اسرائیل ارزیابی می‌شود؛ هرچند ممکن است از نظر شدت، اندکی متفاوت باشد، اما در ماهیت، یک شوک بزرگ به شمار می‌آید. این وضعیت به‌سرعت نشان داد که اقتصادهای آسیایی تا چه اندازه در برابر اختلال در این مسیر آسیب‌پذیر هستند. کشورهایی که وابستگی شدیدی به انرژی و مواد اولیه عبوری از این گذرگاه دارند، با چالش‌های جدی مواجه شدند. برای مثال، درتایوان که یکی از مراکز مهم فناوری‌های پیشرفته به شمار می‌رود، حذف یا اختلال در تأمین برخی مواد حیاتی همچون هلیوم می‌تواند عملاً چرخه تولید را مختل کند. گزارش‌هایی نیز از توقف یا کاهش فعالیت برخی کارخانه‌ها در این کشور منتشر شده که نشان‌دهنده عمق این وابستگی است. این آسیب‌پذیری تنها محدود به یک کشور نبود. دراسترالیا بحث ذخایر محدود انرژی مطرح شد و گفته شد که این کشور بیش از چند 30 روز ذخیره ندارد. در فیلیپین نیز دولت ناچار به اعلام وضعیت اضطراری شد و حتی بخشی از فعالیت‌های اداری به‌صورت دورکاری دنبال گردید. در ژاپن نیز نگرانی‌های جدی درباره تداوم تأمین انرژی و پیامدهای آن بر اقتصاد ملی شکل گرفت. مجموعه این رخدادها، به‌روشنی نشان داد که اختلال در یک گلوگاه حیاتی چگونه می‌تواند زنجیره‌ای از بحران‌ها را در سطح منطقه‌ای و جهانی ایجاد کند.

در برابر این تحلیل، برخی این‌گونه استدلال می‌کنند که نیمکره غربی، به‌ویژه ایالات متحده، به دلیل برخورداری از منابع داخلی، وابستگی کمتری به انرژی خاورمیانه دارد و از این‌رو، کمتر تحت تأثیر چنین شوک‌هایی قرار می‌گیرد. اما این دیدگاه، در این روایت، با دو استدلال مورد نقد قرار می‌گیرد. نخست اینکه بسیاری از کشورهای آسیایی، حتی زمانی که به قدرت‌هایی مانند چین نزدیک شده‌اند، همچنان در مدار راهبردی غرب باقی مانده و از چارچوب‌های آن عدول نکرده‌اند. با این حال، تحولات اخیر نشان داد که این وابستگی مطلق نیست و در شرایط بحرانی، منافع حیاتی می‌تواند مسیر سیاست خارجی این کشورها را تغییر دهد. نمونه روشن این تغییر رفتار را می‌توان در مواضع و سیاست‌های هند مشاهده کرد. کشوری که تا پیش از این، در بسیاری از موارد همسو با سیاست‌های غربی و حتی نزدیک به اسرائیل حرکت می‌کرد، در مواجهه با نیازهای اساسی خود از جمله تأمین انرژی، کود شیمیایی و مواد اولیه ناگزیر شد رویکردی متفاوت اتخاذ کند و به دیدگاه‌های ایران توجه نشان دهد. حتی در مواردی، نشانه‌هایی از انعطاف و عقب‌نشینی در مواضع این کشور مشاهده شد که از منظر این تحلیل، حاکی از تغییر در موازنه تأثیرگذاری قدرت‌هاست. این بدین معنا است که برای اولین بار آمریکا نتوانست اراده خود را نسبت به کشورهای آسیایی تحمیل کند. دومین استدلال در نقد این دیدگاه، به مسئله خودکفایی انرژی ایالات متحده بازمی‌گردد. برخلاف برخی تصورات، آنچه ایالات متحده در آن به سطحی از خودکفایی رسیده، «انرژی» به‌طور کلی است، نه «نفت خام» به‌عنوان یک ماده اولیه با ویژگی‌های خاص. واقعیت آن است که بخش قابل توجهی از نفت خام مورد نیاز این کشور از خارج تأمین می‌شود؛ از جمله از کانادا و ونزوئلا. اهمیت این موضوع زمانی روشن‌تر می‌شود که بدانیم پالایشگاه‌ها بر اساس نوع خاصی از نفت طراحی می‌شوند و نمی‌توان به‌سادگی هر نوع نفتی را جایگزین کرد. از این‌رو، تغییر در قیمت جهانی نفت، به‌طور مستقیم بر اقتصاد آمریکا نیز اثرگذار است و نمی‌توان آن را از پیامدهای شوک‌های انرژی مصون دانست.

دستاوردهای میدانی ایران چه بود؟

در کنار این ابعاد اقتصادی، تحولات میدانی نیز در این روایت جایگاه ویژه‌ای دارد. بر اساس داده‌ها و تصاویری که در این مدت منتشر شد، ایران توانست حملات گسترده‌ای به زیرساخت‌های نظامی ایالات متحده انجام دهد و بخشی از پایگاه‌های آن را (27‌پایگاه) از مدار عملیاتی خارج یا به این وضعیت نزدیک کند. هدف قرار دادن سامانه‌های راداری در روزهای ابتدایی، افزایش دقت در اصابت موشک‌ها و به چالش کشیدن برتری هوایی، همگی به‌عنوان نشانه‌هایی از ارتقای توان نظامی و عبور از سطح بازدارندگی صرف مطرح می‌شوند. در این میان، به موضوع جنگنده‌ها و سامانه‌های پیشرفته نیز اشاره می‌شود؛ تجهیزاتی که سال‌ها به‌عنوان نماد برتری نظامی غرب معرفی شده بودند، اما در این روایت، عملکرد آن‌ها با تردیدهایی مواجه شده و این پرسش مطرح می‌شود که آیا تصویر ارائه‌شده از این توانمندی‌ها، با واقعیت‌های میدان تطابق کامل دارد یا خیر. در خصوص اسرائیل نیز بر وجود یک سازوکار گسترده کنترل اطلاعات تأکید می‌شود؛ سازوکاری که انتشار هرگونه تصویر یا اطلاعات از مراکز حساس را با محدودیت‌های شدید مواجه می‌کند. بر این اساس، برخی معتقدند آنچه در فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود، تنها بخشی از واقعیت است و ارزیابی دقیق‌تر، نیازمند در نظر گرفتن این محدودیت‌هاست.

اختلاف نظرهایی میان فرماندهان و نیروهای عملیاتی آمریکا

هم اکنون گزارش‌هایی حتی از داخل ایالات متحده از سوی برخی سرهنگ‌ها و افسران بازنشسته‌ای که پیش‌تر در ساختار نظامی حضور داشته‌اند و همچنان شبکه ارتباطات حرفه‌ای خود را حفظ کرده‌اند، نیز وجود دارد. بر اساس این گزارش‌ها، در روزهای پایانی بحران، نارضایتی بسیار شدیدی میان افسران عالی‌رتبه ارتش آمریکا و نیروهای عملیاتی آن‌ها، یعنی سربازان آمریکایی، شکل گرفته بود. حتی گفته می‌شود مواردی از نافرمانی نیز رخ داده است؛ به این معنا که در مقاطعی، در حالی که وزیر جنگ آمریکا دستور حمله صادر می‌کرد، برخی افسران ارشد معتقد بودند چنین اقدامی اشتباه است. ظاهراً در مواردی پاسخ می‌دادند «بسیار خوب»، اما عملاً دست به اجرای آن حملات نمی‌زدند. اکنون داده‌هایی در دست است که نشان می‌دهد ایشان اعتقاد داشته‌اند بخش‌های غیرنظامی ایران نیز باید هدف حمله قرار گیرد. در چنین وضعیتی، پرسش تحلیلی این است که چرا موضوع آتش‌بس از سوی آن‌ها مطرح شد. در جنگ دوازده‌روزه نیز آتش‌بس از جانب آن‌ها پیشنهاد شد. حتی در دوره‌های پیشین، تقریباً از همان هفته نخست جنگ، پیشنهادهایی برای آتش‌بس ارائه داده بودند؛ البته با شروطی که کاملاً در راستای منافع خودشان تعریف شده بود، یعنی شروطی حداکثری به سود ایالات متحده. در مقابل، ایران نیز شروط حداکثری خود را مطرح می‌کرد. البته به نظر من اگر میزان مشورت و همفکری بیشتر بود، ایران می‌توانست شروط حداکثری قوی‌تری را طرح کند؛ به بیان دیگر، شاید در ارزیابی اولیه، دشمن تا حدی دست‌کم گرفته شد و به همین دلیل شروط ما از آن استحکام و «جون‌دار بودن» لازم برخوردار نبود.

با این حال، فارغ از این ملاحظه، واقعیت آن بود که ما شروط ماکسیمالیستی آمریکا را نپذیرفتیم و در نهایت آن‌ها به نقطه‌ای رسیدند که شروط حداکثری ایران را پذیرفتند. معنای این تحول چیست؟ معنای آن این است که ایالات متحده در آن مقطع به‌شدت تحت فشار قرار داشت. ذخایر تجهیزاتی آن‌ها، از جمله سامانه‌های دفاع موشکی نظیر «تاد» و تجهیزات مشابه، در حال اتمام بود. حتی گزارش‌هایی در روزنامه دیلی تلگراف و برخی رسانه‌های دیگر منتشر شد که بر اساس آن‌ها اگر روند موجود تا ماه اوت ادامه می‌یافت، یعنی تا حوالی مرداد ۲۰۲۶ میزان کاهش ذخایر موشکی و توان تجهیزاتی آمریکا به حدی می‌رسید که این کشور حتی در برابر یک اقدام محدود منطقه‌ای از سوی چین نیز توان مقابله مؤثر نداشت. بنابراین آمریکا با مجموعه‌ای از بحران‌های هم‌زمان مواجه شده بود و این مسئله بخشی از واقعیت راهبردی‌است که با آن روبه‌رو شده است. در ارزیابی‌هایی که در اندیشکده‌های آمریکایی و برخی نهادهای تصمیم‌گیر اصلی آن‌ها مطرح شده فارغ از فشارهای سنتی اسرائیل و شخص نتانیاهو که همواره وجود داشته و اکنون به اوج خود رسیده ایران یک گره ژئوپلیتیکی میان شرق و غرب تلقی می‌شود. بدین معنا که اگر ایالات متحده نتواند ایران را مهار کند، عملاً پیوند راهبردی آن با شرق دچار اختلال جدی خواهد شد و در افق دو تا سه سال آینده، آمریکا از موقعیت یک ابرقدرت جهانی به جایگاهی مشابه قدرت‌های متعارفی چون بریتانیا یا فرانسه تنزل خواهد یافت.

بر اساس این نگاه، ابتدا باید ایران مهار شود و حتی در برخی سناریوها بحث تجزیه نیز مطرح شده است؛ هرچند خود آن‌ها نیز می‌دانند تجزیه یک سناریوی بسیار خوش‌بینانه برایشان محسوب می‌شود. در‌واقع هدف نهایی در برخی از این تحلیل‌ها فروپاشی کامل ساختار اجتماعی و سیاسی ایران است؛ به‌گونه‌ای که صرفاً حوزه‌های نفتی تحت کنترل قرار گیرد، پیرامون آن‌ها خطوط امنیتی ترسیم شود و نیرویی وابسته در آن مناطق مستقر شود که انتقال نفت به ایالات متحده را تحت سلطه و نظارت خود مدیریت کند. در چنین سناریویی حتی لزوماً نیازی به تجزیه رسمی کشور هم نیست؛ بلکه ممکن است وضعیتی بسیار بی‌ثبات‌تر شکل بگیرد، به‌گونه‌ای که هر گروه یا بازیگری در بخشی از یک شهر یا منطقه ادعای حاکمیت کند و دیگران را وادار به تبعیت نماید. در ادامه، با فروش سلاح به این گروه‌ها و درگیر کردن آن‌ها با یکدیگر، وضعیتی شبیه به جنگ‌های داخلی شدید یا حتی نسل‌کشی پدید آید.
از این منظر، پس از توییت ترامپ که در آن از نابودی تمدن ایران سخن گفته بود، نوعی آشفتگی و نگرانی جدی در بدنه ارتش آمریکا شکل گرفت؛ به‌ویژه از نظر روحیه نیروها و میزان تلفات انسانی. گزارش‌ها حاکی از آن است که تلفات قابل‌توجهی نیز وارد شده، هرچند آمار رسمی آن اعلام نمی‌شود و این موضوع همواره یکی از خطوط قرمز اطلاع‌رسانی در ارتش آمریکا بوده است. در چنین شرایطی، حتی اگر فشارهای سیاسی یا تغییرات مدیریتی در سطح فرماندهی اعمال شود و برخی افسران یا مشاوران کنار گذاشته شوند، بدنه ارتش با چنین راهبردی همراهی کامل نداشت. از سوی دیگر، از نظر تجهیزاتی، نظامی و حتی اقتصادی نیز ظرفیت لازم برای ادامه چنین سناریویی وجود نداشت. در نتیجه، آن‌ها به گزینه بعدی روی آوردند و در عمل پرچم مذاکره و آتش‌بس را به‌عنوان راهبرد جایگزین برافراشتند.

آیا کار آمریکا به پایان رسیده است؟

تا اینجا اگر کسی این استدلال‌ها را دنبال کرده باشد، ممکن است به این جمع‌بندی ساده‌انگارانه برسد که کار آمریکا به پایان رسیده، آن‌ها عقب‌نشینی کرده‌اند و عملاً در موقعیت تسلیم قرار گرفته‌اند؛ به‌ویژه با توجه به اینکه اکنون نشانه‌هایی مانند آزادسازی بخشی از دارایی‌ها دیده می‌شود، هیئت‌های بسیار بلندپایه در پاکستان حضور یافته‌اند و چنین القا می‌شود که ایران به‌عنوان یک قدرت بزرگ منطقه‌ای یا حتی یک ابرقدرت پذیرفته شده است. در این نقطه من با بسیاری از دوستان اختلاف نظر جدی دارم. برداشت من این است که ما وارد مسیری شده‌ایم که تا حد زیادی شبیه یک جاده یک‌طرفه است؛ مسیری که یا در نهایت به تبدیل شدن به یک ابرقدرت منتهی می‌شود، که به نظر می‌رسد اکنون در آستانه آن قرار گرفته‌ایم، یا در غیر این صورت با عقب‌نشینی راهبردی جدی مواجه خواهیم شد. اگر قرار باشد در این مسیر حرکت کنیم، قواعد بازی نیز باید متناسب با رفتار قدرت‌های بزرگ تنظیم شود. به بیان دیگر، الگوی رفتاری کشورهایی که در جایگاه ابرقدرت قرار گرفته‌اند نشان می‌دهد آن‌ها برای تثبیت موقعیت خود مجموعه‌ای از ابزارهای سخت و نرم را به‌کار می‌گیرند؛ از توسعه ظرفیت‌های بازدارندگی راهبردی گرفته تا ایجاد شبکه‌ای از متحدان و نیروهای همسو در محیط پیرامونی. در چنین چارچوبی، کشورها تلاش می‌کنند کشورهای همسایه را در مدار نفوذ خود قرار دهند و متحدان راهبردی‌شان را در ساختارهای قدرت منطقه‌ای تقویت کنند. برای نمونه، اگر چنین روندی رها شود، در کشورهایی مانند عراق دوباره همان الگوهای بی‌ثبات‌سازی فعال می‌شود؛ همان‌گونه که در مقاطعی شاهد تلاش برای شکل‌دهی به انقلاب‌های رنگی بوده‌ایم. نمونه آن جلوگیری از بازگشت المالکی به مقام نخست‌وزیری است. این‌ها پروژه‌های ناتمامی هستند که در محیط پیرامونی ایران وجود دارند. در بحرین نیز عملاً با پروژه‌ای مواجه هستیم که هنوز حتی آغاز جدی آن شکل نگرفته است. در کشورهایی مانند جمهوری آذربایجان نیز روندهایی دیده می‌شود که گاه حتی بازیگرانی مانند قزاقستان نیز در برخی مقاطع مواضعی تهاجمی نسبت به ایران اتخاذ کرده‌اند و همکاری‌های قابل‌توجهی با اسرائیل داشته‌اند. به همین دلیل، چنین پرونده‌هایی در واقع پروژه‌هایی هستند که در میدان رقابت ژئوپلیتیکی همچنان باز باقی مانده‌اند.

آتش‌بس شکل گرفته، وقفه ای راهبردی برای بازسازی توان است

قدرت‌های بزرگ در رفتار راهبردی خود شباهت‌های زیادی دارند. درست است که ایالات متحده در بسیاری از موارد مداخله‌گرانه‌ترین و پرهزینه‌ترین الگوهای مداخله را دنبال کرده است، اما حتی با سطوح پایین‌تر مداخله نیز می‌توان به نتایج ژئوپلیتیکی قابل‌توجهی دست یافت. نمونه قابل‌توجه آن وضعیت روسیه و اوکراین است. فشارهای مداوم در مرزهای روسیه نهایتاً به نقطه‌ای رسید که مسکو در سال ۲۰۲۲ تصمیم به اقدام نظامی گرفت. الگوهای مشابهی نیز در قبال چین طراحی شده و پروژه‌های بی‌ثبات‌سازی از جمله سناریوهای موسوم به انقلاب‌های رنگی در این محیط‌ها با جدیت دنبال می‌شوند. از این منظر، یکی از دلایل اعلام آتش‌بس از سوی طرف مقابل می‌تواند تلاش برای بازسازی و تسلیح مجدد باشد. حتی اخیراً گزارش‌هایی منتشر شده که نشان می‌دهد در ایالات متحده سقف سنی سربازگیری افزایش یافته و افراد تا سن ۴۲ سالگی نیز مشمول اعزام می‌شوند؛ موضوعی که در تحلیل برخی ناظران به‌عنوان بخشی از آماده‌سازی برای تقویت توان نظامی تعبیر شده است.

بازتعریف معادلات قدرت ایران یک ضرورت است

واقعیت این است که ایران وارد نوعی تقابل راهبردی با اسرائیل و ایالات متحده شده است؛ تقابلی که شاید در ابتدا هدف اصلی نبوده، اما به‌ویژه پس از رخدادهای هفتم اکتبر ۲۰۲۳ وارد مرحله‌ای جدید شد. در چنین شرایطی، عقب‌نشینی ناگهانی یا خروج از مسیر اصلی می‌تواند به معنای از دست دادن موقعیت در معادلات قدرت باشد. نظم جهانی نیز دیگر شبیه دوران پس از ۱۹۹۱ نیست که تحت سلطه نظام تک‌قطبی آمریکا قرار داشت. در عین حال، هنوز هم نمی‌توان از یک نظام دوقطبی کلاسیک سخن گفت. آنچه در حال شکل‌گیری است نوعی نظم چندقطبی است که در آن هیچ قطبی هنوز قدرت خود را به‌طور کامل تثبیت نکرده است. همین مسئله توضیح می‌دهد که چرا حتی چین و روسیه نیز هنوز در بسیاری از موارد مانند یک ابرقدرت تثبیت‌شده رفتار نمی‌کنند. از سوی دیگر، در برخی تحلیل‌های راهبردی در آمریکا این دیدگاه مطرح می‌شود که یکی از مسیرهای حفظ موقعیت جهانی ایالات متحده، افزایش نقش نظامی و ایجاد بی‌ثباتی کنترل‌شده در نقاط مختلف جهان است؛ راهبردی که به‌نوعی مورد توافق طیف‌های مختلف سیاسی در آن کشور نیز قرار دارد. استدلال آن‌ها این است که اگر این روند متوقف شود، آمریکا به‌تدریج موقعیت ابرقدرتی خود را از دست خواهد داد.

در چنین فضایی، ایران نیز ناگزیر است معادلات قدرت خود را بازتعریف کند. در دوره‌های پیشین چه در دوران جنگ سرد و چه در دوره تک‌قطبی پس از آن نظامی از معاهدات بین‌المللی وجود داشت که رفتار کشورها را تا حدی محدود می‌کرد. برای مثال، معاهداتی مانند NPT و CTBT عملاً دست کشورهایی را که در جایگاه ابرقدرت قرار نداشتند برای دستیابی به برخی ظرفیت‌های راهبردی می‌بست. در مقابل، قدرت‌های بزرگ در آن زمان عمدتاً آمریکا و روسیه از طریق پیمان‌هایی مانند SALT،INF و New START متعهد می‌شدند تعداد سلاح‌های راهبردی خود را در چارچوب‌های مشخصی محدود کنند.

اما اکنون بسیاری از این سازوکارها در حال تضعیف یا فروپاشی هستند. برای نمونه، در ۶ فوریه ۲۰۲۵ پیمان New START عملاً به پایان رسید و نه روسیه و نه آمریکا اراده‌ای جدی برای تمدید آن نشان ندادند. حتی در برخی مباحث راهبردی، این موضوع مطرح شده که اگر قرار باشد رژیم کنترل تسلیحات احیا شود، چین نیز باید در آن گنجانده شود. در شرایطی که نظام مؤثر کنترل تسلیحات تضعیف شده، دست کشورها برای توسعه انواع مختلف سلاح‌ها از شیمیایی و هسته‌ای گرفته تا میکروبی و بیولوژیک بازتر از گذشته تلقی می‌شود. در برخی گزارش‌ها حتی به فعالیت‌هایی در حوزه آزمایشگاه‌های بیولوژیک در کشورهایی مانند گرجستان، اوکراین و سوریه اشاره شده است.

از این رو، اگر تصور شود که همه‌چیز به پایان رسیده و اکنون زمان جشن پیروزی فرا رسیده، صرفاً به این دلیل که بخشی از دارایی‌ها آزاد می‌شود یا مذاکراتی در جریان است، می‌تواند یک خطای تحلیلی جدی باشد. بدین معنا که اگر بخواهیم یک مقایسه تاریخی انجام دهیم، برخی تحلیلگران به مذاکراتی اشاره می‌کنند که در مقطعی کنفرانس آلاسکا که میان روسیه و آمریکا برگزار شد و با سر و صدای زیادی همراه بود؛ دیدارهایی که در ظاهر بسیار مهم جلوه داده شد، اما در نهایت آنچه معادلات واقعی را تعیین کرد، تحولات میدانی بود. در همان زمان نیز روسیه در میدان دست بالا را داشت و امروز هم بسیاری از تحلیلگران معتقدند تعیین‌کننده اصلی همچنان میدان است.
بر همین اساس، برخی این تحولات را بخشی از یک عملیات فریب راهبردی تلقی می‌کنند؛ فرصتی برای بازآرایی نیروها، بازسازی ظرفیت‌های نظامی و آماده‌سازی برای دوره های بعدی فشار یا درگیری. در این تحلیل‌ها گفته می‌شود که آمریکا همچنان خود را از نظر اقتصادی دارای ظرفیت تاب‌آوری می‌داند. برای مثال، بر اساس برخی برآوردهای فدرال رزرو، رشد اقتصادی با احتساب اثرات هوش مصنوعی حدود سه درصد و بهره‌وری بیش از چهار و نیم درصد گزارش شده که از نظر آن‌ها یکی از بهترین عملکردها از دوره ریگان تاکنون محسوب می‌شود. حتی در سناریوی جنگ نیز برخی برآوردها رشد اقتصادی حدود یک درصد را برای آمریکا قابل تحمل می‌دانند. از نگاه این تحلیلگران، ترکیب قیمت بالای نفت با رشد اقتصادی پایین می‌تواند به افزایش بیکاری و رکود تورمی منجر شود؛ با این حال در برخی محافل فکری در آمریکا از جمله در اندیشکده‌هایی مانند Heritage Foundation و مجموعه‌های مرتبط با مجتمع نظامی–مالی استدلال می‌شود که آنچه بیش از همه خطرناک است و ما را به رکود می‌کشاند، جنگ‌های بسیار طولانی‌مدت است که باعث جهش شدید قیمت انرژی می‌شود. در مقابل، جنگ‌های کوتاه‌مدت و محدود در بازه‌هایی مانند دو یا سه هفته در صورت کنترل مسیرهای انرژی و حمل‌ونقل دریایی، می‌تواند از نظر آن‌ها قابل مدیریت باشد.

در این چارچوب حتی استدلال می‌شود که اقتصاد آمریکا لزوماً وابستگی مطلق به قیمت پایین انرژی ندارد و می‌توان افزایش قیمت انرژی را در چارچوب تورم کنترل‌شده مثلاً دو تا سه درصد به جای هشت درصد مدیریت کرد. برخی نیز معتقدند بحران‌هایی مانند شوک نیکسون بیشتر ناشی از ضعف در مدیریت اقتصادی و پیش‌فرض‌های غلطی بوده و با ابزارهای جدید سیاست‌گذاری قابل کنترل است. در عین حال، در برخی تحلیل‌ها گفته می‌شود که پیش‌بینی اولیه مبنی بر انزوای بین‌المللی آمریکا پس از جنگ اسرائیل تحقق نیافته و واشینگتن همچنان می‌تواند با قدرت‌های بزرگ تعامل کند. از نگاه این تحلیلگران، حتی برخی ضعف‌های ساختاری در حوزه‌هایی مانند پدافند هوایی ایران که به‌زعم آن‌ها تا حدی ناشی از برخی تصمیمات گذشته در حوزه خرید تجهیزات پیشرفته بوده می‌تواند به‌عنوان یک نقطه آسیب‌پذیری بالقوه تلقی شود. بنابراین در ذهن بخشی از تصمیم‌گیران غربی این تصور همچنان وجود دارد که از طریق فشارهای نظامی دوره‌ای می‌توان این تقابل را مدیریت کرد. اسرائیل نیز همچنان این وضعیت را یک تقابل وجودی تلقی می‌کند و بر ادامه مسیر تقابل تأکید دارد. در چنین شرایطی ایران باید با هوشیاری کامل عمل کند، برای سناریوهای بلندمدت آماده باشد و ظرفیت‌های بازدارندگی خود را در سطوح مختلف تقویت کند. همچنین لازم است در قبال مذاکرات و روندهای دیپلماتیک نیز با دقت و احتیاط برخورد شود. بر همین اساس، برخی تحلیلگران نسبت به خوش‌بینی بیش از حد نسبت به نتایج مذاکرات هشدار می‌دهند و معتقدند بدون تغییر درک راهبردی و بدون حرکت به سمت الگوهای رفتاری متناسب با یک قدرت بزرگ، دستیابی به نتایج مطلوب در این رقابت بلندمدت دشوار خواهد بود.