به گزارش اصفهان زیبا؛ همهچیز از یک تماس تلفنی شروع شد؛ تماس با خانم معلمی که هنوز صدای همسرش را در گوش دارد و هنوز وقتی میگوید «محمدجان»، فعل جملهاش گاهی در گذشته مینشیند و گاهی در حال، انگار دلش نمیخواهد باور کند که حالا دیگر باید برای او، فقط از واژه «بود» استفاده کند. پشت خط، زنی نشسته که یک سال و شش ماه تمام، همنفس جوانی بوده که امروز در فهرست شهدای نخبه جنگ رمضان ایران قرار گرفته؛ جوانی به نام شهید «محمدجعفر احمدآبادی»، متولد ۲۳ بهمن ۱۳۷۸، از اصفهان، که زندگیاش از مسجد و هنرستان برق شروع شد و به شرکت دانشبنیان و مأموریتی در بندرعباس رسید و در نهایت در همان مأموریت، زیر موشک، روایتش ناتمام ماند؛ هرچند برای او، این «ناتمام» در منطق خودش، عینِ تمام شدن و به مقصد رسیدن بود.
همسرش آرام و شمرده صحبت میکند، با فاصله میان جملهها، طوری که انگار هر جمله را قبل از گفتن با خودش مرور میکند تا مبادا چیزی از قلم بیفتد یا بیاحترامی به خاطره مردی باشد که او را «محمدجان» صدایش میکرد. میگوید متولد ۱۳۸۲ است. از او میپرسم چند وقت زندگی مشترک داشتید. میگوید: «۲۹ شهریور ۱۴۰۳ ازدواج کردیم؛ یک سال و شش ماه، بنده افتخار همسری محمدجان را داشتم.» این «افتخار» را با تأکید میگوید؛ نه به عنوان یک کلمه آماده و تکراری، که مثل واژهای که از عمق دلش بیرون میآید و تمام گفتوگو را در سایه همین حس قرار میدهد؛ حس اینکه این زندگی کوتاه، هر قدر که کم بوده، اما برای او سرشار از معنا و خاطره و درس بوده است.
بعد کمکم از محمد میگوید، نه از زاویه آگهی ترحیم و فهرست افتخارات، بلکه از زاویه همان زندگی روزمرهای که میان دو نفر جریان داشته؛ از لحظههایی که شاید اگر شهادت در کار نبود، هیچوقت به زبان نمیآمد و در حاشیه میماند.
محمدجعفر، در هنرستان برق خوانده بود؛ جوانی فنی، اهل کار، و دقیق. بعد از هنرستان در کنکور شرکت میکند و رتبه 277 میگیرد و وارد دانشگاه فنی و حرفهای شهید مهاجر اصفهان میشود تا فوقدیپلم بگیرد. برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی به دانشگاه فنی و حرفهای شهرکرد میرود؛ اما درست در همان سالها، کرونا همهچیز را بههم میریزد. «دوره کارشناسیاش با بیماری کرونا همزمان شد؛ فقط یک ترم حضوری به دانشگاه رفت و بقیه ترمها را مجازی گذراند.» این جمله را همسرش آرام بیان میکند؛ حسرتی که شاید بیشتر از آنِ خود محمد بوده؛ جوانی اجتماعی و فعال که محیط واقعی دانشگاه را فقط برای یک ترم نفس کشید و بقیهاش را از پشت صفحه نمایش گذراند.
در کنار درس، محمد پنج سال در یک شرکت دانشبنیان کار میکرد؛ از همان جوانهایی که همکارانشان میگویند «فنی است و کار را بلد است». اما معلمی وقتی میخواهد از ویژگیهایش بگوید، اول به سراغ سابقه کاری و رتبه کنکور نمیرود؛ اولین چیزی که میگوید «حقالناس» است. «از خصوصیات اخلاقیاش این بود که خیلی به حقالناس و حلال و حرام اهمیت میداد؛ طوریکه سر کار حتی برای یک پیچ احتیاط میکرد که روی زمین نیفتد.» شاید اگر این جمله را کسی که او را از نزدیک نمیشناخته، میشنید، فکر میکرد اغراق است، اما از جنس همان جزئیاتی است که فقط یک همسر در ریزترین لحظات زندگی مشترک آن را دیده؛ مردی که آنقدر نسبت به مال دیگران حساس است که حتی افتادن یک پیچ روی زمین، در ذهنش یعنی احتمال ضایع شدن حق کسی.
ریشه این حساسیت را که دنبال میکنی، به مسجد میرسی. محمد از کودکی در مسجد بزرگ شده؛ از ۱۳ سالگی وارد مجموعه فرهنگی «یاران خورشید» مسجدالنبی میشود؛ اول مثل هر نوجوان دیگری فقط از برنامههای فرهنگی استفاده میکند، اما کمکم که بزرگتر میشود، خودش کار را بهدست میگیرد. همسرش میگوید: «با اینکه دانشآموز رشته برق هنرستان بود، کارهای فنی و برقی طبقه بالای مسجد را خودش انجام میداد.» این تصویر، تصویری است که از بیرون شاید فقط کار فنی به نظر برسد، اما در دلش ترکیبی از خدمت، علاقه، و نوعی بلوغ زودرس نهفته است؛ نوجوانی که هنوز دیپلم نگرفته، اما تعمیرات مسجد محله را برعهده میگیرد.
در زندگی خانوادگی، محمد همانقدر که اهل کار و مسجد بود، در خانه هم مردی آرام و کمحاشیه بود. همسرش با اطمینان میگوید: «از ابتدای ازدواج تا روزی که به درجه شهادت رسید، نه تنها فریاد، بلکه صدای بلند از او نشنیدم. همیشه در کمال تواضع با من صحبت میکرد.» این جمله را که میگوید، سکوت کوتاهی میان کلمات مینشیند؛ انگار خودش هم در همان لحظه، یکبار دیگر زندگی مشترکشان را شتابزده ورق میزند و مطمئن میشود که اغراق نمیکند؛ یک سال و شش ماه زندگی، بدون حتی یکبار صدای بلند.
نماز اول وقت در زندگی محمد جای ویژهای داشت؛ نه بهعنوان «یک توصیه»، که بهعنوان «روش زندگی». معلمی، خاطرهای از شب جشن عقدشان تعریف میکند؛ جشنی ساده در خانه: «جشن عقد را داخل خانه گرفتیم. موقع شنیدن صدای اذان، مهمانها را ترک کرد و به اتاق رفت تا نماز بخواند.» همین صحنه ساده، شاید برای خیلیها چیز خاصی نباشد، اما برای او که امروز دارد روایت میکند، حکم یک تصویر ماندگار را دارد؛ مردی در لباس دامادی، در میانه شلوغی خانه و صدای مهمانها، ناگهان با شنیدن اذان، همهچیز را رها میکند و به اتاق میرود تا نماز اول وقتش را بخواند.
اما محمدجعفر فقط اهل نماز و مسجد نبود؛ در کار و معیشت هم انتخابهایی میکرد که با معیارهای معمول جامعه، عجیب به نظر میرسد. وقتی همسرش ماجرای تحقیقات ازدواج را تعریف میکند، به جملهای از رئیس شرکتش میرسد که برایشان غیرمنتظره بوده: «وقتی برای تحقیق با رئیس شرکت تماس گرفتیم، گفت این آقا یک ویژگی بد دارد؛ از زمانی که اینجا کار کرده حق مأموریتهایش را نگرفته است.»
در ظاهر، «ویژگی بد» است؛ کار مدیری که میخواهد همهچیز را صادقانه بگوید. اما پشت این «بد»، یک دنیا «خوب» خوابیده است. محمد خودش برای همسرش توضیح داده بود که این رفتار را از شهید حاجقاسم سلیمانی یاد گرفته؛ از کتابی که درباره او خوانده بود و در آن آمده بود حاجقاسم هیچوقت حق مأموریت نمیگرفته. محمد هم همان کار را کرده بود؛ در دورانی که بسیاری از جوانها بهدنبال اضافهکار و حق مأموریت بیشترند، او از حق قانونی خودش هم میگذرد تا شبیه الگویش باشد.
فقط به این هم بسنده نمیکند؛ از شهید دیگری یاد میگیرد که خمس مال را هر ماه بدهد. استدلالش ساده اما تکاندهنده است: «میگفت ممکن است سال دیگر برای دادن خمس زنده نباشیم؛ پس هر ماه این کار را انجام میدهیم.» همسرش امروز که این جمله را به زبان میآورد، معنای خاصتری در آن میبیند؛ گویی خودِ محمد از قبل، نوعی احتمال را در گوشه ذهنش داشته، بیآنکه دربارهاش با کسی صحبت مستقیم کند.
سفرهداری حضرت زهرا(س) هم از دیگر بخشهای ثابت زندگیاش بود. چرا که معلمی در ادامه میگوید: «از زمانی که دستش تو جیب خودش بود، سفرهداری حضرت زهرا(س) را میکرد. هر سال فاطمیه نذری میداد و میگفت حضرت زهرا(س) منت گذاشته و اجازه داده این غذا از دست ما به مردم داده شود.» این جمله، فقط یک نذر معمولی نیست؛ نوع نگاهش به نذر را هم نشان میدهد؛ اینکه خود را صاحب سفره نمیدانسته، بلکه واسطهای میان یک کرامت و دریافتکنندگان غذا میدیده است.
اما شاید مهمترین بخش این روایت، مربوط به روزها و ساعتهای آخر زندگی او باشد؛ روزهایی که برای همسرش با جزئیاتی عجیب در ذهنش باقی ماندهاند. آن روز که خبر شهادت رهبر انقلاب را میشنوند، محمد بلافاصله خودش را مهیای حضور در مراسم میدان نقش جهان اصفهان میکند. شرایط جنگی است و شرکت تعطیل؛ او فرصت آمدن دارد. به میدان میروند، در مراسم شرکت میکنند. بعد از بازگشت، همسرش با نگاهِ معمول یک زندگی مشترک به او میگوید: «امروز که تعطیل شدی، استراحت کن و فردا سر کار برو.» اما محمد انگار با ریتم دیگری زندگی میکند؛ به جای استراحت، بهطور مستمر با رئیس شرکت تماس میگیرد و میگوید: «اگر کاری هست حتما بهم اطلاع بدین بیام.»
حدود یک ساعت بعد از بازگشت از مراسم، همسرش میبیند که محمد به سمت شرکت میرود. چند ساعت بعد تماس میگیرد و خبر میدهد که «سفر کاری» برایش پیش آمده و باید اصفهان را ترک کند. بعدها رئیس شرکت توضیح میدهد که او اساساً در فهرست کسانی که قرار بود به مأموریت بروند، نبود. «ما دائم میگفتیم نیاز نیست شما به مأموریت بروید. اما زمانی که از محل مأموریت تماس گرفتند و گفتند یک نیرو نیاز دارند، با وجود اینکه قرار بود فرد دیگری را بفرستیم، او پیشقدم شد تا به مأموریت برود.» عجله آنقدر بوده که حتی فرصت برداشتن کوله را هم پیدا نمیکند: «کولهای نداشت تا لباسهای کارش را در آن قرار دهد. با این وجود، لباسهای کار را داخل یک نایلون گذاشت و به بندرعباس عازم شد. البته ما بعد از این که محمد جان به ماموریت رفت، یه با ماشین دیگری وسایلش را با یک کوله برایش فرستادیم.»
این تصویر جوانی نخبه و فنی که با یک نایلون ساده، داوطلبانه راهی مأموریت میشود در ذهن همسرش مثل یک قاب ثابت مانده است. از یکشنبه عصر که حرکت میکند، تا پنجشنبه شب، با هم در ارتباطاند؛ تماسهای روزمره میان دو جوانی که در تدارک ادامه زندگی مشترکشان هستند، برای عروسی، برای آینده، برای خانهای که تازه قرار بوده گرمتر شود.
پنجشنبه شب اما، تماس تلفنی شکل دیگری به خود میگیرد. در میان صحبتها، محمد از او میخواهد که حلالش کند. همسرش میگوید: «بهش گفتم چیزی نبوده که بخوام حلال کنم.» اما محمد کوتاه نمیآید؛ دوباره اصرار میکند: «نه، فکر کن و من را از ته دلت حلال کن و از من راضی باش.»
این اصرار، در آن لحظه شاید فقط تعارف عاشقانهای به نظر میرسیده؛ اما حالا که از آن شب، فقط خاطرهای مانده، رنگ پیشآگاهی به خود گرفته است. یکی از خصوصیات خاص او همین بوده؛ اینکه در هر کاری، اولویت را رضایت همسرش قرار میداده. معلمی میگوید: «اولویتش من بودم و رضایتم در هر کاری برای او اهمیت داشت.» همین روحیه است که باعث میشود موضوع شهادت را هم نه فقط میان خود و خدا، بلکه در گفتوگو با همسرش مطرح کند؛ «از ابتدای ازدواج تا کنون همیشه میگفت برای شهادت، رضایت همسر خیلی اهمیت دارد. از ابتدای عقد تا کنون تأکید میکرد که در دعاهایم دعا کنم
شهید شود.»
اما او به عنوان همسر جوانی که هنوز در ابتدای مسیر زندگی مشترک بود، پاسخش چیز دیگری بوده: «من همیشه میگفتم انشاءالله در ۸۰ سالگی شهید بشی، الان خیلی زوده.» محمد اما روی خواستهاش اصرار داشته: «میگفت جوان شهید شدن یه مزه دیگهای داره.» این را فقط به همسرش نمیگفته؛ در خانه، از پدر و مادرش هم دائماً میخواسته دعا کنند تا شهید شود.
بعد از تماس پنجشنبه شب، همسرش برای سحری او را بیدار میکند؛ چون نیت دهروزه کرده بوده. صبح جمعه، ساعت ۱۰:۵۵، برای همسرش پیامک «صبح بخیر» میفرستد؛ پیامکی کوتاه که آخرین نشانه حیات او بر صفحه تلفن است. بعد از دیدن پیام، همسرش هرچه تماس میگیرد، گوشی خاموش است. اول دلنگرانی معمولی است؛ شاید آنتن نباشد، شاید گوشی در دسترس نباشد. اما وقتی این خاموشی ادامه پیدا میکند، نگران میشود. در روز آخر ابتدا همسر دوستش با او تماس گرفت و گفت در دسترس نیست. سپس از همسر شهید محمدجعفر احمدآبادی خواست تماس بگیرد و تماس او با خاموشی تلفن همراه همسرش همراه میشود. سپس با رئیس شرکت تماس میگیرد تا از همسرش خبری بگیرد و اینجاست که متوجه میشود محل کار همسرش مورد حمله موشکی قرار گرفته است. از لحظه شنیدن خبر بمباران تا زمانی که خبر قطعی شهادت را به آنها میدهند، حدود یک ساعت و نیم طول میکشد؛ یک ساعت و نیمی که برای یک زن جوان، به اندازه یک عمر کش میآید. نهایتاً حدود ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر، خبر شهادت محمد را به او اطلاع میدهند؛ خبری که نقطه پایانِ زمین و نقطه شروع نوع دیگری از زندگی برای اوست.
وقتی میخواهد از محمد جمعبندی کند، به آرزوی محوری زندگیاش برمیگردد؛ شهادت. «از ابتدای ازدواج تا روزی که شهید شد، همیشه میگفت برای شهادت رضایت همسر مهم است.» برای همین در دعاها از او شهادت میخواست. در کنار این آرزو، سبک زندگیاش را هم بر همان اساس تنظیم کرده بود؛ از نگرفتن حق مأموریت گرفته، تا پرداخت ماهانه خمس و نذر سفره حضرت زهرا(س) و نماز اول وقت.
گفتوگوی تلفنی با همسر شهید محمدجعفر احمدآبادی وقتی تمام میشود که حس میکنی یک زندگی کوتاه، اما بسیار پُر از معنا، از لابهلای کلمات ساده و بیادعای یک زن جوان، به تصویر کشیده شده است؛ بدون شعار، بدون اغراق، با همان جملات معمولی که کنار هم که مینشینند، چهره مردی را نشان میدهند که در اوج جوانی، با نیت شهادت، با سادگی یک نایلون در دست، راهی مأموریتی شد که قرار بود آخرین مأموریت دنیاییاش باشد.
نتیجه این روایت شاید این باشد که شهید محمدجعفر احمدآبادی، پیش از آنکه در میدان جنگ رمضان و زیر بمباران به شهادت برسد، سالها قبل در زندگی روزمرهاش سبک دیگری از زیستن را انتخاب کرده بود؛ سبکی که در آن حقالناس با یک پیچ معنا پیدا میکرد، در آن حق مأموریت بخشیدنی بود، نماز اول وقت تعطیلبردار نبود، نذر حضرت زهرا(س) با «منت بر سر ما گذاشتن» تعبیر میشد و رضایت همسر، شرط رسیدن به آرزوی شهادت بود. او شاید در چشم بسیاری، «یک مهندس جوان شرکت دانشبنیان» بود، اما در روایت نزدیکترین همراهش، مردی است که همه جزئیات روز و شبش بهسمت مقصدی واحد تنظیم شده بود؛ مقصدی که خودش نامش را «شهادت» گذاشته بود و حالا در دفتر تاریخ این شهر، این کشور، و این نسل، در کنار نامش مینویسند: «شهید نخبه جنگ رمضان ایران؛ محمدجعفر احمدآبادی، از اصفهان.»



