به گزارش اصفهان زیبا؛ در دل هر جنگی روایتهایی پنهان میمانند که نه در تاریخ ثبت میشوند و نه در هیاهوی میدانها شنیده. روایتهایی که تنها در سکوت چشمانی پیدا میشوند که از مرز مرگ و زندگی عبور کرده، از سختی اسارت گذشته و دوباره به آغوش آزادی و خانواده برگشته است.
نوجوانی که ۱۷ سال بیشتر نداشت؛ ولی مردانه جنگید و بیشتر از هفتسال عمرش را مهمان اردوگاههای عراق شد. او همانند دیگر اسرا، سالهای اسارت را نهفقط با تن، که با روحش لمس کرد و در تاریکترین لحظهها نور امید را خاموش ندید و در میان دیوارهای سرد اسارت، خاطرات گرم زندگی را دلزنده نگه داشت.
او احمد پاکار، آزاده سرافراز، رزمنده دیروز و یکی از اهالی محله کوجان است. صحبتم را با او آغاز میکنم. از آن دسته آدمهایی است که از حرفزدن با او هیچوقت خسته نمیشوی. خوشصحبت است و صدای گرم و مهربانی دارد؛ صدایی که با وجود رنج سالها اسارت، پر است از استواری و صلابت.
بعد از امتحانات خرداد ۶۱ به جبهه رفتم
او با روزی حلال کارگری و در خانوادهای مذهبی بزرگ شده است. با وجود اینکه پدر و مادرش سواد زیادی نداشتند؛ ولی از همان بچگی او و برادرانش را با جلسات قرآن محل آشنا و به حضور در این جلسات تشویق کردند.
پاکار درباره روزهای جنگ میگوید: «قبل از من، برادر بزرگترم مدتی به کردستان رفت؛ ولی مراقبت از خانوادهاش و پدر و مادرمان، مانع رفتن دوبارهاش شد. بعد از او، من و برادر کوچکترم عباس، به جبهه رفتیم. عباس یک سال از من کوچکتر است. من متولد سال ۴۴ هستم و او متولد ۴۵. سال ۶۱ دوم دبیرستان بودم. حین تحصیل در خمینیشهر دوره آموزشی را گذراندم و بعد از امتحانات خرداد، با تیپ نجف اشرف به جبهه اعزام شدم؛ وقتی در جبهه میمک مشغول بودم، عباس هم در پادگان غدیر آموزش دیده و با لشکر امام حسین (ع) اعزام شده بود.»
ایمان و هدفی که برایش آنجا بودیم، بهترین پشتوانه و همراهمان بود
حدود ۵۰ روز میمک بودم و شبها برای نگهبانی تپه کلهقندی میرفتم. مدتی هم بیسیمچی بودم. (به اینجای صحبت که میرسیم، سؤالی در ذهنم نقش میبندد که چطور یک نوجوان هفدهساله میتواند از پس نگهبانی در سکوت و تنهایی شب برآید؟ آن هم با حس اینکه هر لحظه ممکن است دشمن سر برسد! جواب این سؤالم را با همان آرامش کلامش بهخوبی میدهد و میگوید:) شوق، علاقه و از همه
مهمتر، اعتقاد، ایمان و هدفی که برایش آنجا بودیم بهترین پشتوانه و همراهمان بود.
در عملیات محرم، زخمی و اسیر شدم
بعد از مرخصی کوتاهی به جبهه جنوب و جاده اهواز خرمشهر رفتم. مدتی دانشگاه جندیشاپور بودم و بعد تقسیمبندی شدیم. من به گردان رزمی حضرت سلمان رفتم. آنجا همه آرپیجیزن بودند. روی تانکهای سوخته تمرین زدن و شکار تانک میکردیم.
برای انجام عملیات مدتی ماندم؛ ولی عملیات لغو شد و آمدم مرخصی. بعد از بازگشت، به دهلران رفتم. آموزشها ادامه داشت تا شروع عملیات محرم و اسارت من. عباس آن زمان، مجروح شده و در بیمارستان بستری بود که من اسیر شدم. شانزدهم آبان سال ۶۱ بود.
هم شهدای ما بودند و هم کشتههای دشمن؛ لحظات سختی بود
شب عملیات، باران شدیدی گرفت. یکسری رفتند جلو و ما منتظر بودیم. آنقدر شدت بارش باران زیاد بود که چادرها میخواست از جا کنده شود. حدود ساعت ۱۲ شب بود که با ماشین به سمت خط مقدم راه افتادیم. در شهر موسیان پیاده شدیم. خط تقریباً شکسته شده بود و ما برای پشتیبانی رفته بودیم. در راه، هم شهدای ما بودند و هم کشتههای دشمن. یکی بچههای گروهانمان رفت روی مین و پایش قطع شد. لحظات سختی بود.
با شروع دوباره درگیری، تیر به دوربین آرپیجیام خورد و ترکشهایش خورد توی صورتم. خودم را به شیاری رساندم و آنجا اسیر شدم.
با باتومهای برقی زخمهایمان را نوازش میدادند
بعد از بازجویی و نوشتن مشخصات، با اسرای دیگر برای تقسیمبندی رفتیم. در مسیر با باتومهای برقی زخمهایمان را نوازش میدادند و با شکنجههای دیگر پذیرایی میشدیم. بعد از مدتی بردندِمان به بیمارستان العماره. تا آن زمان هیچ درمانی برای زخمهایم نشده بود. با اینکه یک چشمم نمیدید و یکی هم آسیب دیده بود؛ ولی چشمها و دستانم را بستند. رفتیم به قسمت اسرای زخمی ایرانی. یکی دست نداشت، یکی پا، یکی تیر توی شکمش خورده بود. اینقدر اوضاعشان وخیم بود که من با آن وضعیت حال بهتری نسبت به آنها داشتم و از آنها مراقبت میکردم.
یکی از زخمیهای اصفهانی، آقای رحیمی بود. دعای عظمالبلاء را با صوت میخواند. یک دکتر مصری آنجا بود که او را به اجبار به اینجا آورده بودند. به او میگفت نخوان، اینها اذیتت میکنند؛ ولی او با وجود زخمی که داشت، باز به خواندن ادامه میداد.
بعد از دو ماه کمکم چشمم باز شد و توانستم ببینم
با اتوبوس به بیمارستان تموز بغداد منتقل شدیم. دکتر متخصص چشم، قطرهای به من داد. بعد از حدود دوماه کمکم چشمم باز شد و توانستم ببینم. محمدجعفر، اهل کنگان بوشهر بود. ترکش به قوزک داخلی پایش خورده و چند تا از انگشتانش را از دست داده بود. پیرمردی همدانی هم روی مین رفته و کف پایش آسیب دیده بود. دکتر نوشت که محمدجعفر، پایش قطع شود و زخم پیرمرد همدانی تمیز. محمدجعفر از دکتر خواهش کرد ملاحظه جوانی و نامزدش را بکند و نگذارد پایش قطع شود. وقتی از اتاق عمل آمدند، پای او را پانسمان کرده بودند و پای آن پیرمرد همدانی را قطع. انگار سهمیه داشتند که پای یکی حتماً قطع شود!
سهم هر نفر، دو پتو بود و دو تا و نصفی کاشی زمین
ما را به اردوگاه عنبر در شهر الانبار بردند. اردوگاه سه قسمت داشت: یکی مخصوص افسرها و خلبانها، یکی برای سربازها و درجهدارها و سومین قسمت برای بسیجیها. سرگرد محمودی مسئول اردوگاه بود. قبل از انقلاب در ایران آموزش دیده و با همه شهرهای ایران آشنا بود و به فارسی مسلط. برای نظافت و تعویض لباس به حمام رفتیم. او با ابزار مخصوصی که داشت و مثل پنجه بوکس بود، زیر دوش از خجالت همه درآمد. لباس مخصوص اردوگاه را پوشیدیم و رفتیم بهداری. دکترها و پرسنل بهداری از بین بچههای اردوگاه انتخاب شده بودند. کمی که اوضاعمان بهتر شد به آسایشگاه رفتیم. تقریباً ۱۶ ماه در اردوگاه عنبر بودم. از مشکلات اصلی آسایشگاه نداشتن دستشویی بود. یک سطل برای کل آسایشگاه که باید صبح به صبح تخلیه میشد. سهم هر نفر، دو پتو بود و به اندازه دوتا و نصفی کاشی زمین.
خواندن دعا و نماز جماعت در آسایشگاه ممنوع بود
دعا و نماز جماعت ممنوع بود. توی آسایشگاه تعدادی قاچاقچی هم بودند که در راه رفتن به کویت، روی لنج، اسیر شده بودند. آنها میانه خوبی با دعا خواندن و نمازهای ما نداشتند و مانع میشدند؛ ولی بچهها کار خودشان را میکردند. یک شب اسم من و چند نفر دیگر را خواندند و برای شکنجه به حمام بردند. معمولاً شلاقها و لولههای سربی که به آن سمبه میگفتند زیر آب سرد حمام زده میشد تا درد بیشتری داشته باشد. جرم من این بود که توی برگزاری نماز و دعا کمک میکردم و آقای گودرزی، از فرماندهان را به جرم سخنرانی اعتقادی برای بچهها آورده بودند؛ بقیه را هم به دلایل دیگر. آن شب آب را باز نکردند؛ ولی خیلی کتکمان زدند.
با دمپایی و صابون به سمتشان حمله کردیم
داشتیم برای دهه فجر سال ۶۳ خودمان را آماده میکردیم. از خرماها و دسرهایی که هرچندوقت یکبار به ما میدادند نگه داشته بودیم برای جشن. تعدادی جاسوس آوردند آسایشگاه؛ همراهشان وسایل قمار، پاسور و تختهنرد بود. هدفشان این بود که در کنار ما از آنها فیلمبرداری کنند تا به اسم بسیجیها و دیگر اسرا تمام شود. میخواستند تبلیغ کنند که اسرا در چنین شرایطی به سر میبرند. وقت هواخوری بود و درهای آسایشگاه باز که بچهها را برای فیلمبرداری داخل آسایشگاه کردند. بچههای آسایشگاه طبقه بالا با دیدن این اوضاع طاقت نیاوردند و با گفتن اللهاکبر به سمت آنها حمله کردند. دمپایی و صابون تنها سلاحشان بود. بقیه آسایشگاه هم اضافه شدند و حمله را شروع کردند. آنها همراه با نگهبانها پا به فرار گذاشتند و بچهها دوربینها را شکستند. از بلندگو هشدار دادند که بروید داخل آسایشگاه، بچهها کمکم داشتند داخل آسایشگاه میرفتند که رگبار را گرفتند سمت آنها. اسرای طبقه بالا پشت دیوار تراس پناه گرفتند و بچههای پایین، خوابیدند پشت پنجرهها؛ ولی تیر به چشم یکی از بچهها خورد و چشمش را از دست داد. تیراندازی که تمام شد آمدند داخل آسایشگاه و همه مواد خوراکی و آب را با خودشان بردند. میخواستند مدتی تشنگی و گرسنگی بدهند و بعد به ما حمله کنند. قبلاً هم این کار را در بعضی از آسایشگاهها انجام داده بودند. خلبانها و افسرهای ارشد وقتی باخبر شدند، اعتصاب غذا کردند و نقشه دشمن شکست خورد.
حدود ۹۴ ماه و نیم اسارتم طول کشید
با چند نفر دیگر و اسرای عراقی که مخالف صدام بودند، بردندمان استخبارات. ۹ نفر بودیم. ما را بردند در یک سلول سهنفره. هر شب به اتاق شکنجه میرفتیم. شکنجهها تنوع زیادی داشت. از فلک برقی گرفته تا آویزانکردن از سقف. ۱۳ روز آنجا بودیم تا اینکه رفتیم به یک پادگان. سرمای استخوان سوز زمستان بود. یک شبانهروز بدون هیچ پتویی روی چند کارتن خوابیدیم. بیشتر بچهها مریض شدند و بعد منتقل شدیم به اردوگاه موصل. چند تا آسایشگاه عوض کردم تا اینکه با آزادی اسرا به ایران برگشتم. حدود ۹۴ ماه و نیم اسارتم طول کشید.
اخبار جنگ را روی پلاستیک پنبه مینوشتیم
در مدت اسارت کمی زبان انگلیسی و عربی، ترجمه قرآن و حرکات رزمی یاد گرفتم. البته همه آنها بهصورت پنهانی و دور از چشم نگهبانها انجام میشد. بچهها از عراقیها یک رادیو کِش رفته بودند. اخبار را روی پلاستیکهای پنبه مینوشتند و دو نفر پاکنویس میکردند. از هر آسایشگاه نفراتی اخبار را تحویل میگرفتند و بهصورت پنهانی برای دیگران میبرند. شببهشب پلاستیکها را میشستیم و دوباره اخبار جدید را مینوشتیم. من هم جزو افرادی بودم که اخبار را مینوشتم. اگر نگهبانها میفهمیدند خیلی اذیت میکردند؛ ولی بچهها به کارشان ادامه میدادند. آن رادیو را بعد از آزادی اسرا به ایران آوردند و به موزه شهدا هدیه شد.
سینهخیز به سمت حرم اباعبدالله رفتیم
بعد از امضای قطعنامه، گفتند میخواهیم ببریمتان کربلا. قبول نمیکردیم و میگفتیم شما میخواهید تبلیغات کنید. تا اینکه به اسرا تعهد دادند که ما تبلیغات نمیکنیم. الحمدلله ۲۴ ساعت رفتیم برای زیارت. اول رفتیم نجف. حال و هوای عجیبی داشت. در اردوگاه فقط آسمان را میدیدیم؛ آن هم فقط وقت هواخوری و حالا مقابلمان حرم مولا بود. در مسیر بینالحرمین مردم عراق را دیدیم. خیلی از آنها وقتی وضعیت ما را میدیدند گریه میکردند.بیشترشان شیعه بودند و خودشان هم اسیر داشتند. بچهها به حالت سینهخیز به سمت حرم اباعبدالله رفتند. نگهبانها مخالفت کردند؛ ولی کسی گوشش بدهکار نبود. آنقدر بیتاب بودند که نتوانستند اذن دخول را کامل بخوانند. سلامی دادند و وارد حرم ارباب شدند. نیمساعتی هم در حرم ابوالفضل بودیم و به ناهارخوری رفتیم. ناهار برنج و قیمه بود. ما سالها بود در اردوگاه همچنین غذایی نخورده بودیم و معدههایمان هم به آن عادت نداشت. کمی خوردیم و بقیه غذاها را برای تبرک داخل دستمال ریختیم و آوردیم اردوگاه برای دیگران. سفر کربلا بهترین خاطره اسارت بود.



