پدر که باشی، همه طور دیگری رویت حساب میکنند. میشوی تکیهگاه و ستون محکم خانواده. اما گاهی پدر هم میشکند، شانههایش میلرزد و اشکش جاری میشود؛ وقتیکه پسرش مظلومانه به شهادت میرسد؛ آن هم اولین پسرش. همانیکه اولین بار بابا شدن با او برایش معنا شده بود. قند توی دلش آب میشد وقتی قد کشیدنش را میدید.
بعضی مادرها، مادرشدن را زودتر از آنچه دنیا انتظار دارد تجربه میکنند و بعضی، زودتر از آنچه دلشان تاب بیاورد، داغ مادرانه را. رضوان هنرمند، مادری است که تنها پانزده سال با پسرش اختلاف سنی داشت و این فاصله بیشتر شبیه رفاقت بود تا نسبت نسلها.
گاهی یک نام و یک تاریخ، میتواند خلاصهای از یکعمر ایستادگی باشد. البرز بابادیعکاشه، نوجوانی که هنوز ۱۷ سالش تمامنشده، دل به جبهه زد و در تاریکی شبهای شلمچه، قامتش را به دفاع از وطن سپرد. شبهایی که بوی نیزارهای دریاچه ماهی با صدای گلوله و انفجار درهمآمیخته بود و شهادت، از همیشه نزدیکتر نفس میکشید.
قدم که در گلستان شهدا میگذاری، انگار زمان آرامتر نفس میکشد. هوای زمستانی گلستان، بوی سکوتی آشنا دارد؛ سکوتی که سالهاست با نام شهدا عجین شده است. برفهایی که هنوز بر شانه بعضی شاخهها ماندهاند، گویی سپیدی کفنهایی هستند که تاریخ را روشن کردهاند.
همصحبت مادری میشوم که بعد از گذشت 43 سال هنوز داغ پسر برایش خیلی تازه است. نگاهش هنوز در کوچههای سالهای دور قدم میزند؛ همانجا که پسرِ ریزنقش و پرجنبوجوشش میان بازار و خانه میدوید.
در دل محله حسنآباد و در آستانه ورود به حیاط امامزاده احمد، جایی که نسیم آرامِ عصرگاهی پاییزی میان درختان کهنسال سُر میخورد و پرندگان گویی سرود آسمانی زمزمه میکنند، نگاهت بیاختیار بهسوی محفظه شیشهای کوچکی میافتد که در میان سنگفرشها، همچون دُرّی درخشان میدرخشد؛ گویی اینجا نقطهای است که زمین و آسمان دست یکدیگر را گرفتهاند، نقطهای که از میانش نسیمی از جنس نور عبور میکند.
در کوچههای قدیمی محله حسنآباد به سردری کاشیکاریشده میرسیم که نوشته سفیدرنگ «اَنَا مَدینهُ العِلم وَ عَلی بابُها» زیر کلمه الله جلجلاله نشان از مکانی دارد که جای تحصیل علم و دانش است و این گمان با دیدن نام مدرسه علمیه آیتالله خادمی (عَرَبان) به یقین میرسد.
در روزی مملو از عطر وفاداری و مادرانگی، روزی که تقارنش با سالروز وفات حضرت امالبنین(س)، یادآور صبر و شکوه زنان تاریخ است، بهانهای یافتهایم تا قدم به سرزمین روایت مادری و همسری بگذاریم؛ زنی که در هیاهوی داغ و دلتنگی، صبورانه ایستاده است.
یکی از شهدای محله جاوان بالا، شهید سید محسن قاضیعسگر است، شهیدی که در پانزدهسالگی مردانگی را معنی کرد. دل از دنیا برید و به جبههای رفت که مرز زمین و آسمان بود.
ر کوچهای از کوچههای محله جاوان بالا، خانهای نهچندان بزرگ اما دلانگیز و روشن وجود دارد، خانهای که همیشه بوی قرآن میدهد. این خانه روزگاری مأمن پدر و مادری شهیدپرور بود و امروز مأوای دلهای مشتاق یاد خداست.
زندگی خوبی داشتند و خوشبختی مهمان خانه آنها بود. دلشان خوش بود به وجود پنج فرزندشان: یک پسر و چهار دختر؛ اما با شروع جنگ همهچیز تغییر کرد. علی، همسرش، دیگر آرام و قرار نداشت؛ تا اینکه عزم رفتن کرد.
شهید علیرضا سیدان ازجمله جوانان مؤمن و متعهدی بود که در سالهای پرالتهاب انقلاب اسلامی و دفاعمقدس، با قلبی سرشار از ایمان و ارادهای استوار، راه خدمت و ایثار را برگزید.